بایگانیِ دستهٔ ‘خاطره بازی’
خبر خوب؛ آزادی مهدی الله یاری، دانش جوی مهندسی شیمی دانش گاه شریف
مهدی الله یاری، دانش جوی مهندسی شیمی دانش گاه شریف که شانزدهم آذر ماه باز داشت شده بود عصر دی روز – هفدهم بهمن ماه – آزاد شد.
پی نوشت: هیچ گاه بَرافروخته گی اش را زمانی که سال گذشته عبّاس عبدی و احمد شیر زاد برای مناظره – گمانم در مورد سیاست های اقتصادی دولت نُهم – به دانش گاه آمده بودند و او خواسته بود حضوری نِگَرش را طرح کُنَد، از یاد نمی بَرم. اصطلاحات پیچیده ای را برای توصیف و نقد اصلاح طلبان به کار بُرد و واکنش خون سرد عبّاس عبدی (که ادبیات مارکسیستی او را تلویحن تاریخ گذشته خواند) هم او و هم دوستش را بسیار خشم گین کرد. تصویر او و دوستش در خاطره اَم بسیار شفّاف است؛ آن جا که از فرط خشم در بیرون آمفی تیاتر داشتند سیگار می کِشیدند. خدا را شُکر که آزاد شد (گر چه همین مهر اِم سال، دو سال حبس تعزیری برایش بُریدند).
آقا تختی
دی روز، هفدهم دِی ماه و سال گَرد درگذشت مردی ست که فکر نمی کُنم حالا حالا ها، مَردی مانند او پیدا شود. دلیل این که فکر نمی کُنم چنین مَردی دیگر به وجود بیاید این است که آن گونه که من دنیا را می بینم و تغییرات آن را با عقل ناقصم بَر رسی می کُنم امکان به وجود آمدن چنین انسان هایی بسیار ضعیف است چرا که همه چیز عوض شده. همه چیز جوری شده و به شکلی در آمده که دیگر جهان قهرمان ها را دوست ندارد و انسان های کامل مجالی برای به وجود آمدن پیدا نمی کُنند (در آینده بحثی در این مورد خواهم داشت).
من آقا تختی را نمونه ی کامل یک انسان بزرگ می دانم و او را بیش از یک ورزش کار قبول دارم. اعتقاد دارم هر چه قدر هم من بنویسم زیاد فایده ندارد و ما که او را ندیده ایم برای شناختش باید به خاطره هایی که از او مانده رجوع کُنیم. این کار ضمن این که ما را به خوبی با شخصیت آقا تختی آشنا می کُنَد و تصویری به نسبت کامل از آن چه او را تبدیل به نماد معاصر جوان مَردی و مردانگی و غیرت و شرافت کرده و او را از ظرف زمان خارج و به یک انسان فرا زمان تبدیل کرده به دست می دهد، بسیار شیرین هم هست. شیرین از آن جهت که من بسیار خاطره باز هستم و مرور خاطرات برای من بسیار لذّت بخش است، به ویژه این که این خاطرات از مردی باشد که آن قدر دوستش دارم که دیوار اتاقم را با عکسی از او زینت بخشیده اَم.
خاطرات زیر از کتاب «جهان پهلوان غلام رضا تختی» (تألیف نجمه ساجدی و سیّد محمّد هادی طباطبایی و انتشار مرکز آموزش سازمان فرهنگی، هنری شهر داری تهران) بَرداشته شده اند. در مورد آقا تختی هم همان حرفی که در مورد آقای منتظری گفتم صادق است که «مَردی که آزاده زندگی کُنَد، هرگز نمی میرد».
1. عطا الله به منش (کار شناس ورزش):
وقتی دست گاه حاکمه دید که تختی به سوی دیگری می رود، چند نفر را به وکالت و مدیر کلّی بَرگزید تا از ردیف قهرمانان و ورزش کاران هم تَنی چند در قیافه ی سیاست مدار داشته باشد! برای فریفتن تختی پیش نهاد دادند که شهر داری تهران پُست مناسبی ست؛ آن را بپذیرد. او گفته بود: «شهر دار اگر با انتخاب مَردُم باشد جایی دارد ولی اگر مرا انتخاب نکُنند چه شهر داری و چه کشکی و چه پشمی؟! ما نیستیم» و آن را رد کرد.
با مَردُم بود. او توجّه مَردُم را در زلزله ی بویین زهرا آزمایش کرد و طعم آن را چشید. وقتی به جمع کردن اِعانه برای زلزله زدگان پرداخت، نزدیکی های ظهر به مغازه ی [...] مراجعه کرد. صاحبش گفت: «من از این پول ها به کَسی نمی دهم ولی به تو پهلوان ایمان دارم، آن دخل را بَردار و برو! مطمئن هستم در محلّ درستی مصرف خواهد شد».
2. حسین شاه حسینی (رییس اسبق سازمان تربیت بدنی):
تختی به صورت غیر قابل توصیفی نسبت به ظلم و جور حسّاس بود. واقعن برایش غیر قابل تحمّل بود. در برابر مظلومیت هم بی طاقت بود و گاهی آن چنان دچار غم و اندوه می شد که می گریست. در میدان سَر چشمه، چلو کبابی ملّی، به اصطلاح پاتوق ما بود. حاج حسن، صاحب چلو کبابی هم احترام خاصّی برای ورزش کاران قائل بود. با تختی مشغول صرف ناهار بودیم که یکی از کاسب های فقیر محل، با دیدن تختی جلو آمد و خواست دست تختی را ببوسد که تختی صورتش را بوسید. اسم او احمد پهلوان بود. پدرش هم در زمان خود، پهلوان محل بود. امّا احمد خیلی تهی دست بود. تختی با مهربانی پرسید: «پهلوان چه طوری؟». احمد گفت: «مادر بچّه ها مُرده و بچّه صغیر ها را من باید نان بدهم و با یک دکّه ی یخ فروشی، امور نمی گذرد». تختی به حدّی ناراحت و منقلب شد که نتوانست ناهار بخورد. از حاج حسن خواست که به احمد پهلوان و بچّه هایش غذا بدهد و به او کمک نقدی هم بکُنَد. موقع پرداخت حساب، حاج حسن سعی داشت پولی نگیرد ولی تختی گفت: «از این به بعد به حساب من به احمد پهلوان هم کمک نقدی کُن، هم غذا بده».
3. پرویز عرب (پیش کسوت کُشتی):
روزی در چلو کبابی نایب در خیابان ولی عصر بودیم. هنگام صرف غذا، شخصی آمد و به آقا تختی گفت: «صحبتی با شما دارم». تختی او را دعوت به نشَستن کرد. آن مرد پس از تعریف و تمجید از پهلوانی تختی گفت: «می خواستم به شُما پیش نهادی بدهم که متضمّن منافع مادّی هم هست و آن این که اجازه بدهی از عکس شُما روی شیشه های عسل به عنوان تبلیغ استفاده کُنم و از این بابت هر مقدار که خواسته باشی پرداخت می شود». تختی گفت: «چه هدفی از این کار داری؟ آیا می خواهی مَردُم را فریب دَهی که تختی با خوردن عسل قهرمان شد؟ در حالی که قهرمان شدن من به عسل خوردن ارتباطی ندارد، من برای این کار عسل نخوردم و بنا بَر این با فریب دادن مَردُم مخالف اَم!».
روزی دیگر در یک رستوران سَرِ پل تجریش، چند نفری با هم شام می خوردیم. جوانی آمد و از تختی درخواست کمک کرد و گفت مادر و خواهرش گرسنه هستند. تختی به مدیر رستوران گفت مقداری غذا به او بدهند و او رستوران را تَرک کرد. بعد تختی به من گفت: «این جوان را تعقیب کُن، ببین کجا می رود؟». من او را تعقیب کردم. جوان در کوچه پس کوچه های جعفر آباد وارد منزل محقّری شد. بَرگشتم و جریان را به تختی گفتم و آدرس منزل را دادم. مدّتی از این قضیه گذشت تا این که یک روز آن جوان را در سالن تمرین دارالفنون دیدم که به تختی مراجعه کرده و دیدم که تختی مخفیانه به او چیزی داد. وقتی رَفت به تختی گفتم: «این همان جوان که در جعفر آباد زندگی می کرد نبود؟». تختی که مجبور شد حرف بزند، گفت: «چرا، خودش بود. او هم درس می خوانَد و هم متکفّل خرج مادر و خواهرش است». از این واقعه سال ها گذشت. مراسم هفتِ تختی در ابن بابویه بود. غرق اندوه و ماتم بودم که شخصی آمد کنار من و سلام کرد. جواب دادم. گفت: «آقای عرب مرا می شناسی؟». نگاهش کردم، چیزی به یادم نیامد. گفتم: «متأسّفانه نه». گفت: «من همان دانش جوی جعفر آبادی هستم. آقا تختی آن قدر به ما کمک کرد تا درس من تمام شد، حتّا کمک کرد خواهرم هم به خانه ی بخت رَفت. حالا آمده ام به مراسم هفتِ او، به من بگو در مقابل آن همه محبّت، از دست من چه کاری بَر می آید؟». گفتم: «همین که بَر مزار تختی آمدی، موجب شادی روحش شدی و این نشانه ی حق شناسی از او ست».
4. عبد الله خدا بنده (پیش کسوت کُشتی):
بعد از المپیک 1956 ملبورن، نفری پنجاه هِزار تومان به برندگان مدال طلا و نفری سی هِزار تومان به نفرات دوم دادند. تختی بعد از بازگشت تیم از ملبورن، پنهانی بدون آن که کَسی خبر داشته باشد، سه نفر از کُشتی گیران را که نتوانستند در المپیک مدال دریافت کُنند به یک چلو کباب دعوت کرد و نفری پنج هِزار تومان به آن ها پرداخت کرد و به آن ها گفت: «شُما هم برای تیم زحمت کشیده اید و این پول حقّ شُما ست».
5. ناصر محمّدی (یکی از هم راهان تختی در مسابقات جهانی):
مسابقه ی جهانی تهران در استادیوم ثریّا در خیابان حافظ بود. کُشتی ها گرفته شد و دو نفر تا پای فینال رَفتند؛ تختی از ایران و «سیراکوف» از بلغارستان. سیراکوف عجیب «بار انداز» می کرد. من قبل از شروع مسابقه تختی را ماساژ می دادم و به او گفتم مراقب بار انداز سیراکوف باشد، خطر ناک است. کُشتی شروع شد، تختی یک بار زیر گرفت و سیراکوف را خاک کرد و پایش را سَگَک کرد ولی سیراکوف روی سگک ایستاد. دو مرتبه کُشتی شروع شد و تختی یک زیر گرفت و او را خاک کرد و رَفت توی سگک پا. دقیقه ی دوم یا سوم کُشتی بود. فشار سگک موجب ناراحتی شدید سیراکوف شد. با دست، اشاره به پایش کرد. تختی او را رها کرد و از جا بُلَند شد. فریاد تماشا چیان بُلَند شد که چرا این کار را کردی و به تختی اعتراض کردند. امّا می دانید نتیجه ی این گذشت و انسان دوستی چه شد؟ سیراکوف منتظر داور نشد، خودش دست تختی را به عنوان بَرنده اعلام کرد. عمل تختی چنان او را تحت تأثیر قرار داد که خودش دست تختی را بُلَند کرد.
در مسابقه ی دوستانه ی دو تیم ایران و شوروی در تهران، شب مسابقه «آلبول» قهرمان روسی دستش لای در اتو بوس رَفت و زخمی شد. او را بردند بی مارستان شوروی و پانسمان کردند. همه تصوّر داشتند او در مسابقه شرکت نمی کُنَد ولی او آمد و حریف او هم تختی بود. با وجودی که برای تختی آسان بود او را ضربه ی فنّی کُنَد ولی به خاطر مجروح بودن دستش در طول مسابقه با او به آرامی رفتار کرد و بالأخره با امتیاز برد. آلبول پس از پایان مسابقه به مرّبی اش گفت: «برای تختی آسان بود که در همان دقیقه اوّل مرا با ضربه ی فنّی ببَرد امّا تا آخِر مسابقه سعی کرد دست مجروح من آسیب نبیند و از این ضعف من سوء استفاده نکرد».
6. با مَردُم
در روز هایی که تختی مورد غضب بود و در اردوی دانش کده ی افسری، عدّه ای مأمور آزار و اذیت او شده بودند، یکی از ورزش کاران نزد وی رَفت و گفت خبر دارد که عدّه ای قصد کتک زدن او را دارند و بعد نام چند نفر را که افسران ارتش بودند بُرد. تختی در جواب گفت: «این حرف ها را نزن! آن ها دوستان من اَند و هرگز چنین کاری نمی کُنند». آن شخص عکس العمل تختی را درباره ی این مطلب به همان عدّه باز گو کرد و آن ها چنان شرمنده شدند که از کاری که می خواستند بکُنند منصرف شدند.
در مسابقه ای تختی پس از پیروزی در خارج از محلّ کُشتی نشَسته بود که پسرکی با زحمت فراوان از زیر پای مأمورین انتظامی توانست خود را به تختی برسانَد. بعد دو دستش را روی شانه های جهان پهلوان گذاشت و گفت: «آقا تختی، زنده باشی! دوستت دارم. حالا که به تو رسیده ام نمی دانم چه کار کُنم؛ بخورمت یا ببوسمت…». تختی که تا آن لحظه خون سرد نشَسته بود، نگاهی مهربان به آن پسرک کرد و سپس به گریه افتاد.
در شب عروسی تختی، یک کفّاش علاقه مند به او، یک جفت کفش مشکی برایش دوخت و با نامه ای برای تختی فرستاد و او را سوگند داد که در آن شب از این کفش استفاده کُنَد. با وجودی که کفش برای تختی کمی کوچک بود و پایش را ناراحت می کرد، مع الوصف در طول آن شب از همین کفش استفاده کرد.
در مراسم عقد کُنان تختی، موقعی که تختی کنار سفره عقد نشَسته بود، یکی از نزدیکانش پاکتی به دست او داد و گفت حامل این پاکت مرا قَسَم داده که از تو بخواهم آن را بخوانی. تختی درِ پاکت را باز کرد. نامه ای بود با خطّ ابتدایی و بد و با امضای «غلام رضا سیّد نور الله». مطلب چنین بود:
«تختیِ عزیز، شنیدم داری زن می گیری. مبارکت باشه، اِن شا الله پای هم پیر بشین، تو نور دیده ی ما ای. من به خاطر موفّقیت تو، چه شب ها که نخوابیدم و نعل ساختم، آخه می دونی من نعل ساز اَم و در نزدیکی «سَرِ قبر آقا» در سولاخی که دارم کار می کُنم. آقا تختی این قدر هم بی معرفت نیستیم. می دونستم باید یه چیزی خرید و چشم روشنی داد، ولی به خدا، به جون خودت چند وقته که کار و بار خوب نیست، پول نداشتم چیزی بخرم. آقا تختی، ما مَردُم کوچه و بازار معرفتِ مان زیاده، ما را فراموش نکُن، تو مال ما ای…» و آن وقت چشمان جهان پهلوان از اشک لب ریز شد.
پی نوشت: دوست داشتم این نوشته در روزی که باید؛ هفدهم دِی ماه، منتشر شود که وقتم اجازه نداد، شرمنده!
محرّم – 1؛ خاطره بازی
اِم روز نخستین روز محرّم است. محرّم از کودکی برای من که در یکی از محلّه های نسبتن جنوبی تهران بزرگ شده ام و زندگی کرده ام، مترادف است با دسته. عمدن نامی از هیئت و غذای نذری نبردم. از همان کودکی زیاد از هیئت خوشم نمی آمد، زیاد هم هیئت نرَفتم. از تاریکی و بوی پا و مَردانی که لخت می شدند و بَر سَر و سینه می زدند که همه در هیئت پیدا می شد خوشم نمی آمد. غذای نذری هم آن چنان که همه در موردش رفتار می کُنند ما هیچ وقت رفتار نکردیم چون در مورد غذای نذری فکر می کُنیم باید قسمتِ مان باشد تا برایِ مان بیاورند و زورَکی نیست که برویم و با اصرار و توی سَر و کلّه ی بقیه زدن بگیریم.
دسته برای من یک چیز هیجان انگیز بود. همیشه وقتی محرّم می شد قند توی دلم آب می شد و خدا خدا می کردم و گوشم را به پنجره می چسباندم (پنجره ی خانه ی مان رو به حیاط بود و حیاطِ مان مشرف به ساختِ مان بود) تا اندک صدای طبلی بشنوم و پدر یا مادرم را مجبور کُنم مرا به تماشای دسته ببَرد (این ها مال وقتی است که خیلی کوچک تر از حالا بودم!). قدیم ها یک طبل هم برای خودم داشتم و کنار گروه طبّال ها می رفتم و طبل می زدم. به خیال خودم با آن ها هم آهنگ بودم و هم راهیِ شان می کردم. هیچ وقت نشد با دسته ای از همان ابتدا تا انتهای حرکت هم راه شوم. دسته های گوناگون را امتحان می کردم و ریتم های طبل متفاوت و نوحه های گوناگون.
از وقتی خیلی بچّه بودم، دهه ی محرّم سیاه تنم می کردم. از وقتی یادم می آید هم از این لباس هایی که در این ایّام و به ویژه عاشورا تن نو زاد ها می کُنند دل خوشی نداشته ام و به نظرم خیلی لوس می آمدند. اوایل آن قدر آتشم تند بود که توی خانه هم لباس سیاه تنم می کردم! لباس سیاه نوعی شخصیت به من می داد، حس می کردم وقتی آن را می پوشم بزرگ می شوم. تمام بزرگ های محلِّ مان هم سیاه تنِ شان می کردند. حاجی ها که همه ی محل بهِ شان احترام می گذاشتند و جلوی پایِ شان بلند می شدند همه سیاه تنِ شان بود و منِ شیفته ی این شایسته ی احترام بودنِ آن ها هم گمان می کردم اگر لباس سیاه بپوشم مانند آن ها می شوم ولی غافل از آن بودم که نسل این حاجی های با مَرام رو به انقراض است…
وقتی خیلی بچّه بودم دو چرخه ی آبی ای داشتم و از قضا خریدن و سوار شدن و یاد گرفتن سواری با این دو چرخه مصادف با محرّم شده بود. خیلی محتاط و شاید به تر باشد بگویم ترسو بودم. از افتادن از دو چرخه می ترسیدم! اوایل با کمک چرخ های کناری دو چرخه می راندم. پدرم برای این که ترسم بریزد و یاد بگیرم بدون آن ها هم می توان راند، مادامی که من سوار دو چرخه بودم خم می شد و فرمان دو چرخه را می گرفت و مرا راه می بُرد. مسافت های طولانی با این دو چرخه هم راه من می آمد و در واقع خودش راهش می بُرد. آن چه قضیه را به محرّم مربوط می کُند، عبور ما از میان دسته ها بود! من و پدرم، در حالی که من روی دو چرخه نشسته بودم و او فرمان را گرفته بود و من پا می زدم، از میان زنجیر زن ها و زیر علامت ها رد می شدیم.
نمی دانم علّت علاقه ام به محرّم از کجاست یا به تر بگویم، چرا از آمدن محرّم خوش حال می شوم ولی احتمالن بخشی به خاطر خاطره هایم باشد (من اصولن آدم خاطره بازی هستم) که همیشه محرّم یک جوری با بقیه ی روز های سال برایم متفاوت بوده و بخش دیگر به خاطر علاقه ام به مولا حسین (روحی فداه). این که این علاقه از کجا آمده و من حتّا در دوران کودکی هم چه طور آن را داشتم، برای خودم هم دلیل روشنی ندارد امّا اصولن هر علاقه ای دلیل ندارد!
هنوز هم همان حالات کودکی ام را دارم، هنوز هم دهه ی محرّم سیاه می پوشم (گر چه آن چنان غلیظ نیستم که در خانه هم سیاه تنم باشد!) و هنوز هم وقتی صدای طبل را می شنوم قلبم به تپش می افتد و هیجان زده می شوم. گر چه اخیرن وقتی برای تماشای دسته ها به خیابان می روم، بیش تر از دسته، ماشین و دختران هفت قلم آرایش کرده و پسران آرایش کرده و زیر ابرو برداشته را می بینم که وقتی از جلوی دختران رد می شوند با شدّت بیش تری زنجیر می زنند! امّا این ها هیچ کدام ذرّه ای از علاقه ی من به محرّم و مولا کم نکرده که زیاد هم کرده. محرّم برای من هنوز هم فصلی از سال است که با همه ی روز های دیگر آن فرق دارد. تلاش می کُنم در این چند نوشته، توضیح دهم که محرّمِ من چه گونه است و چرا این قدر خاطر خواهش هستم و اصولن چه گونه این دهه را برگزار می کُنم. علاوه بر ویژه بودن محرّم برای من، اِم سال به شدّت منتظر تاسوعا و عاشورا هستم که ایمان بیاورم می توان با دینِ سبزِ حسین (روحی فداه) که مبنایش آزادگی است جلوی دین سیاه معاویه ایستاد که مبنایش تحجّر و نیرنگ و پلیدی و تجاوز و کُشتار و سَر کوب است.
پی نوشت: تا عاشورا فقط به محرّم می پردازم. البته اگر رخ داد ویژه ای روی داد استثنائن آن را هم دنبال خواهم کرد.
پی پی نوشت: مجلّه ی «ایران دُخت» که تا پیش از این یک مجلّه ی زندگی و خانوادگی بود، از این شماره به چیزی شبیه «شهر وندِ اِم روز» که روز گاری منتشر می شد و یک نمونه ی عالی از نبوغ محمّد قوچانی بود، تبدیل شده است. محمّد پس از زندان، رسمن نامش را به عنوان سَر دبیر این هفته نامه نوشته و یک شهر وند اِم روز با عنوانی دیگر دَر آورده. آرزوی پیروزی برای خود و گروهش دارم و به همه توصیه می کُنم حتمن ایران دُخت را از این به بعد بخرند.
