کرگدن تنها

دانایی را نمی شود کُشت! (طومار شیخ شَرزین، بهرام بیضایی)

بایگانیِ دستهٔ ‘روزانه

پایان؟

با 6 دیدگاه

این نوشته را یکی از دوستانم نوشته بود. در چند روزی که به اینترنت دست رسی نداشتم، همان دوست به من خبر داد که وبلاگ دومی هم مسدود شده است. به او گفتم متنی را که پیش از این جای این نوشته بود بنویسد و تأکید کردم با شیوه ی نگارش خودم این کار بکُند. اکنون که آمدم متوجّه شدم ایرادی به وجود آمده و از ایجاد یک نام کار بَری جدید به جای ایجاد یک وبلاگ جدید خبر داده شده؛ در حالی که به او گفته بودم یک وبلاگ جدید ایجاد کُنَد و ویژه گی هایش را هم برایش شرح داده بودم ولی اشتباهی سهوی مرتکب شد. از همین جا اعلام می کُنم هویت مجازی «کرگدن تنها» را دوست دارم و قصد دگر گونی آن را ندارم امّا نام وبلاگ جدیدی که ایجاد می کُنم «تا صبح» خواهد بود و در ضمن یک وبلاگ کوتاه نویسی هم در دست ایجاد دارم که نامش «از رنجی که می بَریم» است. نوشته های نظیر همین ها که این جا می خواندید از این پس از در «تاصبح» نوشته خواهند شد (خبر و تحلیل) و نوشته های کوتاهم را در «از رنجی که می بَریم» خواهید خواند.

پی نوشت: در این جا به دکتر رَه نورد و در این جا به مهندس موسوی به عنوان تأثیر گذار ترین شخصیت های سال 2010 از دید گاه خواننده گان نشریه ی تایم رأی بدهید!

نوشته شده توسط بامداد راد

آوریل 1, 2010 در 1:04 ق.ظ.

این روز ها؛ چند بَرداشت کوتاه

با 4 دیدگاه

چند روز نبودم. گرفتاری ای که مدّتی ست پیش آمده و درگیری های دیگر، باعث این غیبت شد. از رخ داد های این چند روز، موردی را بَرگزیده اَم که در نوشته های بعدی نَقلش می کُنم؛ گفت و گوی «روز» با عبدالکریم سروش. این دفعه می خواهم به زنده گی و تجربه های خودم در این چند روز بپردازم و بخشی از آن ها را نَقل کُنم. نوشته های تحلیلی جنبش سبز را به زودی خواهم نوشت.

1. برای کاری به شهرک اکباتان رَفته بودم. وقتی کارم انجام شد و می خواستم به جای دیگری بروم، در بخشی از محوّطه ی شهرک دختر و پسر جوانی را دیدم که مشغول خدا حافظی بودند. من پیاده بودم و به آرامی داشتم از کنار آن ها رد می شدم. مکالمه و رفتار های آن ها برایم جالب بود (منفی، گفته های پسر و مثبت گفته های دختر است)؛

- خدافِظ!

+ خدافِظ!

- همین جوری می خوای خدافِظی کُنی؟ خشک و خالی؟!

[دختر، پسر را بوسید و پسر نیز دختر را!]

- نه، کافی نیست…

[پسر، دختر را در آغوش گرفت و همان جا در خیابان لَبش را به شدّت بوسید! دوستانی که آشنا هستند می دانند چه طور بوسیدنی منظورم است، یک French Kiss واقعی!]

من واقعن «نَدید بَدید» نیستم، حسرت این جور چیز ها را هم ندارم ولی واقعن در آن لحظه ماتم برده بود. می دانستم در اروپا این عمل در خیابان (یا کافه یا ایست گاه های مترو، قطار و اتو بوس) جریان دارد ولی نمی دانستم تهران هم این گونه شده. قصدم نقد این رفتار یا خدای نکرده تَخطَئه ی آن نیست که هر کَس در انجام هر عملی – به شرطی که آزاری به دیگری نرساند و حقّ کَسی را ضایع نکُند – آزاد است ولی نمی دانستم این قدر سریع داریم به مرز های آزادی «نزدیک به مطلق» نزدیک می شویم. جالب که بدون مقدّمه و خیلی تند این کار را انجام دادند و رَفتند! از دوستانی که مذهبی و عاشق سینه چاک جمهوری اسلامی هستند می خواهم از توهّم بیرون بیایند و کلاهِ شان را اندکی بالا تَر بگذارند. دوست دارم احساسی را که همان موقع داشتم بنویسم. من واقعن شجاعت این کار ندارم، وقتی این دو تا این کار را در خیابان و جلوی چشم همه انجام دادند، به شجاعتِ شان و این که دنیا و ما فیها به هیچ جای شان هم نیست غبطه خوردم!

2. در جایی از مسیرم که باز هم پیاده بودم دیدم عدّه ای دور یک وانت جمع شده اَند و مدام از شیشه به داخل آن نگاه می کُنند. مسیرم به همان سَمت بود و نا گزیر از کنار جمعیت عبور کردم و از گفت و گو های مَردُم فهمیدم راننده پشت چراغ قرمز سکته کرده و مُرده، به همین راحتی! برایم جالب شد و ایستادم ببینم چه می شود. اورژانس آمد و تلاش بسیاری برای بَرگرداندن او به زنده گی انجام داد ولی فایده ای نداشت. آن چه برای من جالب بود، رفتار های مَردُم بود. آن قدر کمک کردند که من در شگفت شدم همین ها که ممکن بود از همین مُرده مثلن در مترو برای نِشستن جلو بزنند و پشت ترافیک به او فحش بدهند یا به هر طریق دیگر با او درگیر شوند، اکنون چنان برایش نا راحت بودند که حد نداشت. مواظب ماشینش بودند، با مأمور اورژانس هم کاری کردند، مواظب بودند بار وانت را کَسی نبَرد – که فکر می کُنم اگر کَسی هم مواظب نبود، اتّفاقی برای بار نمی افتاد -، با پلیس تماس گرفتند و بار و ماشین را به پلیس تحویل دادند و وقتی فهمیدند مُرده است روی جسدش پول انداختند. در این رفتار های مَردُم، از همه جالب تَر تماس با خانواده ی مُرده بود. چندین بار با پسرش تماس گرفتیم و گفتیم پدرش حالش بد شده و او باید خودش را برساند و او می گفت کار دارد و ما او را به بی مارستان برسانیم و او خودش را خواهد رساند!! در یکی از تماس ها، مردی از این که پسر ِ مُرده بی خیال بود عصبانی شد و سَر ِ پسر فریاد کشید که: «بی پدر مادر! بیا بابات مُرد!». وقتی هم که می خواستیم با هم سَرش تماس بگیریم یکی گوشی را گرفت و خیلی راحت گفت: «خانم، شُما زن ِ صاحب این شماره اید؟ بیاید این جا، آقا تون تموم کرد!» و آن قدر راحت این را گفت که من نا خود آگاه با صدای بُلَند به او گفتم: «آقا آروم تَر می گفتی، یهو زنش هم سکته می کُنه!».

3. برای «آق بهمن» که این روز ها نگران است و نگرانی اش ما را هم نگران کرده.

من خیلی احساساتی اَم. وقتی اتّفاقی – هر چند ساده – برای خانواده یا دوستانم یا «او» می افتد آن قدر نگران و نا راحت می شوم که بی اغراق زنده گی اَم مختل می شود. می دانم بهمن ِ عزیز این روز ها چه می کِشد و می دانم همین که از وطن و خانواده اش دور است چه قدر آزارش می دهد چه رسد به این خانواده اش در زندان نیز باشند؛ آن هم بی گناه. از صمیم قلب از خدا می خواهم به تمام کَسانی که این روز ها در بند دژخیمان افتاده اَند یاری رسانَد و مقاوم تَر از پیش گردانَدِ شان و مانع از سختی کِشیدن ِ شان شود، به خانواده های شان صبر و طاقت بدهد مبادا حتّا ذرّه ای خم شوند و به مَردُم این قدرت و شجاعت را بدهد که سَر نوشتِ شان را خود رقم بزنند؛ نه بی آبِ رو هایی که این روز ها در چشم ِ دروغ می گویند و حیایی ندارند.

پی نوشت: «این روزا هم می گذره، من با این امید زنده م؛ این وضعیت عوض می شه عوض می شه می دونم».

- شاهین نجفی، بامداد

نوشته شده توسط بامداد راد

فوریه 18, 2010 در 1:58 ب.ظ.

نوشته شده در نگاه کرگدنی, بار گذاری, جنبش سبز, روزانه

برچسب خورده با ,

نخست

با 2 دیدگاه

یا رفیق کَسی که رفیقی ندارد.

وبلاگ من در بلاگِر، مسدود شده و در نتیجه آن ها که نمی خواهند یا حوصله ندارند یا اصولن اعتقادی به دور زدن مخابرات ندارند، اگر بخواهند به آن جا مراجعه کُنند نمی توانند. این جا همان نوشته های آن جا (البته از این به بعد) نوشته می شود و در نتیجه برای همه قابل دست رَس خواهد بود. این نوشته ها به هیچ وجه آش دهان سوزی نیستند و کَسانی هم که نمی خوانندِ شان چیزی را از دست نمی دهند. این را محض اطّلاع گفتم که مبادا وقتی نوشته ای را خواندی و دیدی به درد نخور بود، نا راحت یا پشیمان یا عصبانی نشوی و نا سزا نثار نویسنده نکُنی!

فعلن همین تا بعد!

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 19, 2009 در 3:11 ق.ظ.

نوشته شده در روزانه

برچسب خورده با

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.