کرگدن تنها

دانایی را نمی شود کُشت! (طومار شیخ شَرزین، بهرام بیضایی)

بایگانیِ دستهٔ ‘مِعر

مِعر نخست

با 2 دیدگاه

(توضیح 1: از این به بعد گاهی مِعر هایم را این جا درج می کُنم. منظورم از مِعر نوشته هایی شبیه «شعر سپید» است که گاه از فرط کوتاهی به «هایکو» می مانَد. باید توجّه شود این ها بَر خلاف هایکو عمدتن فضای شهری دارند؛ چه، هایکو سُرایان در طبیعت زندگی ای چون نسیم داشتند و از این سو به آن سو می رَفتند و من، این جا در تهران نمی توانم زندگیِ نسیم گونه داشته باشم و به ناچار باید برای نوشتن نوشته هایی با این عنوان – مِعر – به همین فضای شهری اکتفا کُنم. در ضمن تنها وجه شباهت برخی مِعر ها با هایکو تنها کوتاهی آن ها ست و گر نه هایکو یک دریا زیبایی ست و این نوشته ها عمرن به آن نمی توانند حتّا نزدیک شوند. برخی از این مِعر ها در وبلاگ پیشین من درج شده اَند که به دلیل انسداد، دو باره در این جا نوشته می شوند.)

(توضیح 2: در این مدّت که نبودم رخ داد های مهمّی روی داد (تشییع پیکر دکتر علی محمّدی و حواشی و بیانیه ی کُنِش گَران سیاسی در حمایت از بیانیه ی اخیر مهندس موسوی مهم ترین ها هستند). به اندازه ی کافی به این ها پرداخته اند و من به دلیل مشغله ی زیاد نتوانستم آن گونه که می خواهم – سریع و دقیق – به این خبر ها بپردازم. از همه پوزش می خواهم و امید وارم این نقیصه در آینده جبران شود. اگر تا کنون به این رخ داد ها توجّه نکرده اید به این جا سَر بزنید، روایت های دقیقی از این روی داد ها هست.)

یک اتّفاق ِ ساده

مترو به ایست گاه می رسد.

داخل ِ قطار، هوا به شدّت گرم و دَم کرده است.

در ِ قطار باز می شود.

مَردی سَرش را بیرون می بَرد تا نفَسی تازه کُنَد.

در بسته می شود.

سَر ِ مَرد رویِ سکّو می افتد و به این سو و آن سو می غلتد.

خون فوّاره می زند؛ در و دیوار قطار را می پوشانَد.

قطار به راه می افتد.

مأمور ِ نظافتِ سکّو،

کلّه را با جارویش به خاک انداز می اندازد

و خاک انداز را در سطل ِ هم راهش خالی می کُنَد

و قطراتِ خون را از زمین پاک می کُنَد.

مَردُم هم دیگر را هُل می دهند تا سوار قطار ِ بعدی شوند.

پی نوشت: گِروتِسک (Grotesque)

نوشته شده توسط بامداد راد

ژانویه 15, 2010 در 12:37 ب.ظ.

نوشته شده در مِعر

برچسب خورده با

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.