کرگدن تنها

دانایی را نمی شود کُشت! (طومار شیخ شَرزین، بهرام بیضایی)

بایگانیِ دستهٔ ‘کتاب خانه

از دلِ من امّا، چه کَسی نقش تو را خواهد شُست؟

با 2 دیدگاه

(دی روز، زاد روز حمید مصدّق بود که باز هم نوشته ی من در این مورد با تأخیر منتشر می شود! این نوشته جهت جلو گیری از زرد شدن کمی در لفافه نوشته شده است ولی «او» که باید بفهمد، خواهد فهمید!)

این روز ها همه حمید مصدّق را با شعر «من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی…» می شناسند امّا او همان طور که خودش هم گفته است «چون جنبه های زنده گی از هم جدا نیست»، همان طور که اشعار اجتماعی و سیاسی بسیار عالی ای دارد اشعار عاشقانه ی بسیار محشری هم دارد. خدایش بیامرزد.

من به واسطه ی کَسی که خودش می داند، با حمید مصدّق آشنا شدم و اندکی از اشعارش را خواندم. اکنون که به مناسبت تولّد حمید مصدّق می نویسم دوست دارم همان گونه که خودش گفته جنبه ی عاشقانه ی زنده گی را هم در نظر بگیرم و به جای این که در این اوضاع که همه چیز سیاسی (یا در واقع سیاست زده) است، بخش هایی از یکی از اشعار بُلَندش – قصیده ی آبی، خاکستری، سیاه – را که به مناسبتی همان که مرا با حمید مصدّق آشنا کرد برایم فرستاد و یک شعر عاشقانه است بنویسم، به این امید که او این شعر را بخواند و ایمان بیاورد به آن چه من به آن ایمان دارم و کندی ذهن مرا ببخشد که آن روز که این شعر را برایم فرستاد متوجّه بخشی از آن که او با قلم درشت تَری هم نوشته بودش نشدم و مبادا گمان کُنَد مثل «احمق» ها به او زل زده بودم! دوست دارم هر چند ابراز عشق را انحصاری و خصوصی می پسندم، این بار عشقم به را «او» با این شعر – که خودش برایم فرستاده – عمومی ابراز کُنم:

وای، باران!

باران…

شیشه ی پنجره را باران شُست.

از دل من امّا

چه کَسی نقش تو را خواهد شُست؟

من شکوفایی گُل های امیدم را در رؤیا ها می بینم

و ندایی که به من می گوید:

«گر چه شب تاریک است،

دل قوی دار، سَحَر نزدیک است».

تو گُل سرخ من ای،

تو گُل یاسمن ای،

تو چنان شب نم پاک سَحَری؟

نه!

از آن پاک تَر ای…

تو بهار ای؟

نه!

بهاران از تو ست،

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بِهین باغ و بهارانم تو…

زندگی از تو و

مرگم از تو ست…

نوشته شده توسط بامداد راد

ژانویه 30, 2010 در 5:11 ب.ظ.

نوشته شده در نگاه کرگدنی, کتاب خانه

برچسب خورده با ,

آقا تختی

با 4 دیدگاه

آقا تختی

مَردی که آزاده زندگی کُنَد، هرگز نمی میرد!

دی روز، هفدهم دِی ماه و سال گَرد درگذشت مردی ست که فکر نمی کُنم حالا حالا ها، مَردی مانند او پیدا شود. دلیل این که فکر نمی کُنم چنین مَردی دیگر به وجود بیاید این است که آن گونه که من دنیا را می بینم و تغییرات آن را با عقل ناقصم بَر رسی می کُنم امکان به وجود آمدن چنین انسان هایی بسیار ضعیف است چرا که همه چیز عوض شده. همه چیز جوری شده و به شکلی در آمده که دیگر جهان قهرمان ها را دوست ندارد و انسان های کامل مجالی برای به وجود آمدن پیدا نمی کُنند (در آینده بحثی در این مورد خواهم داشت).

من آقا تختی را نمونه ی کامل یک انسان بزرگ می دانم و او را بیش از یک ورزش کار قبول دارم. اعتقاد دارم هر چه قدر هم من بنویسم زیاد فایده ندارد و ما که او را ندیده ایم برای شناختش باید به خاطره هایی که از او مانده رجوع کُنیم. این کار ضمن این که ما را به خوبی با شخصیت آقا تختی آشنا می کُنَد و تصویری به نسبت کامل از آن چه او را تبدیل به نماد معاصر جوان مَردی و مردانگی و غیرت و شرافت کرده و او را از ظرف زمان خارج و به یک انسان فرا زمان تبدیل کرده به دست می دهد، بسیار شیرین هم هست. شیرین از آن جهت که من بسیار خاطره باز هستم و مرور خاطرات برای من بسیار لذّت بخش است، به ویژه این که این خاطرات از مردی باشد که آن قدر دوستش دارم که دیوار اتاقم را با عکسی از او زینت بخشیده اَم.

خاطرات زیر از کتاب «جهان پهلوان غلام رضا تختی» (تألیف نجمه ساجدی و سیّد محمّد هادی طباطبایی و انتشار مرکز آموزش سازمان فرهنگی، هنری شهر داری تهران) بَرداشته شده اند. در مورد آقا تختی هم همان حرفی که در مورد آقای منتظری گفتم صادق است که «مَردی که آزاده زندگی کُنَد، هرگز نمی میرد».

1. عطا الله به منش (کار شناس ورزش):

وقتی دست گاه حاکمه دید که تختی به سوی دیگری می رود، چند نفر را به وکالت و مدیر کلّی بَرگزید تا از ردیف قهرمانان و ورزش کاران هم تَنی چند در قیافه ی سیاست مدار داشته باشد! برای فریفتن تختی پیش نهاد دادند که شهر داری تهران پُست مناسبی ست؛ آن را بپذیرد. او گفته بود: «شهر دار اگر با انتخاب مَردُم باشد جایی دارد ولی اگر مرا انتخاب نکُنند چه شهر داری و چه کشکی و چه پشمی؟! ما نیستیم» و آن را رد کرد.

با مَردُم بود. او توجّه مَردُم را در زلزله ی بویین زهرا آزمایش کرد و طعم آن را چشید. وقتی به جمع کردن اِعانه برای زلزله زدگان پرداخت، نزدیکی های ظهر به مغازه ی [...] مراجعه کرد. صاحبش گفت: «من از این پول ها به کَسی نمی دهم ولی به تو پهلوان ایمان دارم، آن دخل را بَردار و برو! مطمئن هستم در محلّ درستی مصرف خواهد شد».

2. حسین شاه حسینی (رییس اسبق سازمان تربیت بدنی):

تختی به صورت غیر قابل توصیفی نسبت به ظلم و جور حسّاس بود. واقعن برایش غیر قابل تحمّل بود. در برابر مظلومیت هم بی طاقت بود و گاهی آن چنان دچار غم و اندوه می شد که می گریست. در میدان سَر چشمه، چلو کبابی ملّی، به اصطلاح پاتوق ما بود. حاج حسن، صاحب چلو کبابی هم احترام خاصّی برای ورزش کاران قائل بود. با تختی مشغول صرف ناهار بودیم که یکی از کاسب های فقیر محل، با دیدن تختی جلو آمد و خواست دست تختی را ببوسد که تختی صورتش را بوسید. اسم او احمد پهلوان بود. پدرش هم در زمان خود، پهلوان محل بود. امّا احمد خیلی تهی دست بود. تختی با مهربانی پرسید: «پهلوان چه طوری؟». احمد گفت: «مادر بچّه ها مُرده و بچّه صغیر ها را من باید نان بدهم و با یک دکّه ی یخ فروشی، امور نمی گذرد». تختی به حدّی ناراحت و منقلب شد که نتوانست ناهار بخورد. از حاج حسن خواست که به احمد پهلوان و بچّه هایش غذا بدهد و به او کمک نقدی هم بکُنَد. موقع پرداخت حساب، حاج حسن سعی داشت پولی نگیرد ولی تختی گفت: «از این به بعد به حساب من به احمد پهلوان هم کمک نقدی کُن، هم غذا بده».

3. پرویز عرب (پیش کسوت کُشتی):

روزی در چلو کبابی نایب در خیابان ولی عصر بودیم. هنگام صرف غذا، شخصی آمد و به آقا تختی گفت: «صحبتی با شما دارم». تختی او را دعوت به نشَستن کرد. آن مرد پس از تعریف و تمجید از پهلوانی تختی گفت: «می خواستم به شُما پیش نهادی بدهم که متضمّن منافع مادّی هم هست و آن این که اجازه بدهی از عکس شُما روی شیشه های عسل به عنوان تبلیغ استفاده کُنم و از این بابت هر مقدار که خواسته باشی پرداخت می شود». تختی گفت: «چه هدفی از این کار داری؟ آیا می خواهی مَردُم را فریب دَهی که تختی با خوردن عسل قهرمان شد؟ در حالی که قهرمان شدن من به عسل خوردن ارتباطی ندارد، من برای این کار عسل نخوردم و بنا بَر این با فریب دادن مَردُم مخالف اَم!».

روزی دیگر در یک رستوران سَرِ پل تجریش، چند نفری با هم شام می خوردیم. جوانی آمد و از تختی درخواست کمک کرد و گفت مادر و خواهرش گرسنه هستند. تختی به مدیر رستوران گفت مقداری غذا به او بدهند و او رستوران را تَرک کرد. بعد تختی به من گفت: «این جوان را تعقیب کُن، ببین کجا می رود؟». من او را تعقیب کردم. جوان در کوچه پس کوچه های جعفر آباد وارد منزل محقّری شد. بَرگشتم و جریان را به تختی گفتم و آدرس منزل را دادم. مدّتی از این قضیه گذشت تا این که یک روز آن جوان را در سالن تمرین دارالفنون دیدم که به تختی مراجعه کرده و دیدم که تختی مخفیانه به او چیزی داد. وقتی رَفت به تختی گفتم: «این همان جوان که در جعفر آباد زندگی می کرد نبود؟». تختی که مجبور شد حرف بزند، گفت: «چرا، خودش بود. او هم درس می خوانَد و هم متکفّل خرج مادر و خواهرش است». از این واقعه سال ها گذشت. مراسم هفتِ تختی در ابن بابویه بود. غرق اندوه و ماتم بودم که شخصی آمد کنار من و سلام کرد. جواب دادم. گفت: «آقای عرب مرا می شناسی؟». نگاهش کردم، چیزی به یادم نیامد. گفتم: «متأسّفانه نه». گفت: «من همان دانش جوی جعفر آبادی هستم. آقا تختی آن قدر به ما کمک کرد تا درس من تمام شد، حتّا کمک کرد خواهرم هم به خانه ی بخت رَفت. حالا آمده ام به مراسم هفتِ او، به من بگو در مقابل آن همه محبّت، از دست من چه کاری بَر می آید؟». گفتم: «همین که بَر مزار تختی آمدی، موجب شادی روحش شدی و این نشانه ی حق شناسی از او ست».

4. عبد الله خدا بنده (پیش کسوت کُشتی):

بعد از المپیک 1956 ملبورن، نفری پنجاه هِزار تومان به برندگان مدال طلا و نفری سی هِزار تومان به نفرات دوم دادند. تختی بعد از بازگشت تیم از ملبورن، پنهانی بدون آن که کَسی خبر داشته باشد، سه نفر از کُشتی گیران را که نتوانستند در المپیک مدال دریافت کُنند به یک چلو کباب دعوت کرد و نفری پنج هِزار تومان به آن ها پرداخت کرد و به آن ها گفت: «شُما هم برای تیم زحمت کشیده اید و این پول حقّ شُما ست».

5. ناصر محمّدی (یکی از هم راهان تختی در مسابقات جهانی):

مسابقه ی جهانی تهران در استادیوم ثریّا در خیابان حافظ بود. کُشتی ها گرفته شد و دو نفر تا پای فینال رَفتند؛ تختی از ایران و «سیراکوف» از بلغارستان. سیراکوف عجیب «بار انداز» می کرد. من قبل از شروع مسابقه تختی را ماساژ می دادم و به او گفتم مراقب بار انداز سیراکوف باشد، خطر ناک است. کُشتی شروع شد، تختی یک بار زیر گرفت و سیراکوف را خاک کرد و پایش را سَگَک کرد ولی سیراکوف روی سگک ایستاد. دو مرتبه کُشتی شروع شد و تختی یک زیر گرفت و او را خاک کرد و رَفت توی سگک پا. دقیقه ی دوم یا سوم کُشتی بود. فشار سگک موجب ناراحتی شدید سیراکوف شد. با دست، اشاره به پایش کرد. تختی او را رها کرد و از جا بُلَند شد. فریاد تماشا چیان بُلَند شد که چرا این کار را کردی و به تختی اعتراض کردند. امّا می دانید نتیجه ی این گذشت و انسان دوستی چه شد؟ سیراکوف منتظر داور نشد، خودش دست تختی را به عنوان بَرنده اعلام کرد. عمل تختی چنان او را تحت تأثیر قرار داد که خودش دست تختی را بُلَند کرد.

در مسابقه ی دوستانه ی دو تیم ایران و شوروی در تهران، شب مسابقه «آلبول» قهرمان روسی دستش لای در اتو بوس رَفت و زخمی شد. او را بردند بی مارستان شوروی و پانسمان کردند. همه تصوّر داشتند او در مسابقه شرکت نمی کُنَد ولی او آمد و حریف او هم تختی بود. با وجودی که برای تختی آسان بود او را ضربه ی فنّی کُنَد ولی به خاطر مجروح بودن دستش در طول مسابقه با او به آرامی رفتار کرد و بالأخره با امتیاز برد. آلبول پس از پایان مسابقه به مرّبی اش گفت: «برای تختی آسان بود که در همان دقیقه اوّل مرا با ضربه ی فنّی ببَرد امّا تا آخِر مسابقه سعی کرد دست مجروح من آسیب نبیند و از این ضعف من سوء استفاده نکرد».

6. با مَردُم

در روز هایی که تختی مورد غضب بود و در اردوی دانش کده ی افسری، عدّه ای مأمور آزار و اذیت او شده بودند، یکی از ورزش کاران نزد وی رَفت و گفت خبر دارد که عدّه ای قصد کتک زدن او را دارند و بعد نام چند نفر را که افسران ارتش بودند بُرد. تختی در جواب گفت: «این حرف ها را نزن! آن ها دوستان من اَند و هرگز چنین کاری نمی کُنند». آن شخص عکس العمل تختی را درباره ی این مطلب به همان عدّه باز گو کرد و آن ها چنان شرمنده شدند که از کاری که می خواستند بکُنند منصرف شدند.

در مسابقه ای تختی پس از پیروزی در خارج از محلّ کُشتی نشَسته بود که پسرکی با زحمت فراوان از زیر پای مأمورین انتظامی توانست خود را به تختی برسانَد. بعد دو دستش را روی شانه های جهان پهلوان گذاشت و گفت: «آقا تختی، زنده باشی! دوستت دارم. حالا که به تو رسیده ام نمی دانم چه کار کُنم؛ بخورمت یا ببوسمت…». تختی که تا آن لحظه خون سرد نشَسته بود، نگاهی مهربان به آن پسرک کرد و سپس به گریه افتاد.

در شب عروسی تختی، یک کفّاش علاقه مند به او، یک جفت کفش مشکی برایش دوخت و با نامه ای برای تختی فرستاد و او را سوگند داد که در آن شب از این کفش استفاده کُنَد. با وجودی که کفش برای تختی کمی کوچک بود و پایش را ناراحت می کرد، مع الوصف در طول آن شب از همین کفش استفاده کرد.

در مراسم عقد کُنان تختی، موقعی که تختی کنار سفره عقد نشَسته بود، یکی از نزدیکانش پاکتی به دست او داد و گفت حامل این پاکت مرا قَسَم داده که از تو بخواهم آن را بخوانی. تختی درِ پاکت را باز کرد. نامه ای بود با خطّ ابتدایی و بد و با امضای «غلام رضا سیّد نور الله». مطلب چنین بود:

«تختیِ عزیز، شنیدم داری زن می گیری. مبارکت باشه، اِن شا الله پای هم پیر بشین، تو نور دیده ی ما ای. من به خاطر موفّقیت تو، چه شب ها که نخوابیدم و نعل ساختم، آخه می دونی من نعل ساز اَم و در نزدیکی «سَرِ قبر آقا» در سولاخی که دارم کار می کُنم. آقا تختی این قدر هم بی معرفت نیستیم. می دونستم باید یه چیزی خرید و چشم روشنی داد، ولی به خدا، به جون خودت چند وقته که کار و بار خوب نیست، پول نداشتم چیزی بخرم. آقا تختی، ما مَردُم کوچه و بازار معرفتِ مان زیاده، ما را فراموش نکُن، تو مال ما ای…» و آن وقت چشمان جهان پهلوان از اشک لب ریز شد.

پی نوشت: دوست داشتم این نوشته در روزی که باید؛ هفدهم دِی ماه، منتشر شود که وقتم اجازه نداد، شرمنده!

نوشته شده توسط بامداد راد

ژانویه 8, 2010 در 7:19 ب.ظ.

نوشته شده در نگاه کرگدنی, کتاب خانه, خاطره بازی

برچسب خورده با ,

برای نجابتِ میر

با یک دیدگاه

یک مَرد...

میر حسین بَر پیکر سیّد علی موسوی - چه قدر آرام و نجیب است این مَرد...

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش

از ابتذال شکننده تَر بود.

هراسِ من باری

از مردن در سَر زمینی ست

که مزدِ گور کَن

از بهایِ آدمی

افزون باشد.

- احمد شام لو

این شاید نخستین بار باشد که «مهندس موسوی» را «میر حسین» صدا می کُنم. اِم روز که این عکس را دیدم آن قدر متأثّر شدم از تنهایی و غربت و مظلومیت و پاکی و نجابتی که در صورت و نگاه مهندس موسوی ست که نتوانستم او را به سیاق همیشه «مهندس موسوی» خطاب کُنم و این یک بار دوست دارم «میر حسین»؛ درست همان گونه که هوا دارانش صدایش می کُنند صدا کُنم. در نجابت این مَرد همین بس که همه به نام کوچک می خوانندَش – که اگر عناوین مخالفانش را هنگام خطاب پیش از نامِ شان قرار ندهی آسمان به زمین می آید از بس که حقیر اَند-. منظورم هم از مظلومیت میر حسین، دقیقن ستم دیدگی او ست.

اِم روز هفتمین روز شهادت عاشورای خونین است. حالا که نمی گذارند هیچ مراسمی برایِ شان بَرگزار شود، خودِ مان که می توانیم غریبانه در سوگ یاران سفر کرده بگرییم…

این شعر از «قیصر» تقدیم به «میر حسین» که به اخلاقِ سیاسی معنا داد، که نامش در تاریخ جاویدان است، که غریب است؛ به یاد غربت تمام شهدای سبز به ویژه شهدای عاشورای خونین و به ویژه تَر سیّد علی موسوی:

دلم خوش است به گُل‌ هایِ باغِ قالي‌ ها      كه چشمِ باران دارم ز خشك سالي‌ ها

خيالِ غرق شدن در نگاهِ ژرف تو بود             كه دل زديم به دريايِ بي‌خيالي‌ ها

به بادِ حادثه بالم شكست، چه باك!                خوشا پريدنِ با اين شكسته بالي‌ها!

چه غربتي ست، عزيزانِ من كجا رفتند؟         تمام دور و بَرَم پُر ز جایِ خالي‌ها

زلال بود و روان، رودِ رو به دريايم            همين كه ماندم مُرداب شد زلالي‌ ها

نوشته شده توسط بامداد راد

ژانویه 3, 2010 در 6:20 ب.ظ.

نوشته شده در نگاه کرگدنی, کتاب خانه, جنبش سبز

برچسب خورده با ,

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.