نوشتههای برچسب خورده با ‘آسیب شناسی’
گفت و گوی دویچه وله با عبّاس عبدی
آقای عبدی، راهپیمایی دیروز معترضان در ۲۲ بهمن را عدهای نوعی شکست حرکتهای خیابانی تلقی کردند و برخی هم نظر دیگری داشتند. ولی هر دو گروه تقریبا متفقالقول بودند که دیروز را باید آغازی برای تغییر تاکتیکهای جنبش سبز، از جمله تاکتیک حرکتهای خیابانی دانست. نظر شما در این مورد چیست؟
اینگونه جریانات سیاسی در ایران بیش از آن که مبتنی بر یک برنامه و عقلانیت مشخصی باشد، مبتنی بر موج احساسات و عملکرد طرف مقابل است. مثلا فکر میکنند چون طرف مقابل کارهای بدی انجام داده است، آنها نیز مجازند هر نوع سیاست و هر نوع تاکتیکی را اتخاذ کنند. همهی کسانی که در اوضاع دقت میکردند، متوجه بودند که چنین شیوههایی لزوماً منجر به نتیجه مطلوبی نخواهد شد. اما به دلایلی یا نمیتوانستند بگویند یا فکر میکردند اگر نگویند، شاید بهتر باشد. همین فضای استبدادیای که نسبت به آن اعتراض داریم، عملا در این نوع جنبشها هم بازتولید میشود. اگر کسی بخواهد کوچکترین چیزی بگوید، حتما به صد اتهام منتسب و محکوم میشود. بنابراین بخشی از آن مربوط به این نوع برخورد است و بخش دیگر آن این که اصلا مشکل این نوع رفتارها، در درجهی اول تاکتیکهایشان نیست. در تمام دنیا وقتی این اتفاقات رخ میدهد، از ابتدا یک نوع مطالبهی مشخص دارند و به دنبال آن نوع مطالبه میروند. اگر نرسند، تاکتیکهای جدیدی را برای رسیدن به آن مطالبه و آن خواست امتحان میکنند. ممکن است تاکتیکهایشان را رادیکالتر کنند. اما در ایران اصلا قضیه معکوس است؛ یک مطالبه را اعلام میکنند و وقتی به آن نمیرسند، سطح مطالبهشان را بالا میبرند. شعارهای ابتدای این حرکت را با شعارهای انتهای آن مقایسه کنید. اصلا هیچ تناسبی با هم ندارند. چگونه ممکن است طی چند ماه، چنین پروسهای طی شود؟ من میفهمم چرا این پروسه طی میشود. اما فقط میفهمم و آن را هیچ قابل دفاع نمیدانم که چرا این اتفاقها رخ میدهد.
فکر نمیکنید این که شعارها عوض شده و سطح مطالبات بالا رفته، به دلیل میزان خشونت اعمال شده باشد و نه به این دلیل که مردم به خواستهای اولیهی خود نرسیدند؟
این که گفته شود خشونت وحشتناک، باید قدری تامل کرد. من با معیارهای جهان سوم دارم قضاوت میکنم؛ کتک خوردن یک نفر هم زیادی است، چه برسد به کشته شدناش. اما این که طرف خشونت بورزد و این طرف مطالبهاش را بالا ببرد، خود این نشان میدهد جنبشی وجود ندارد. یعنی شعارها بازیچهی دست سیاستهای طرف مقابل میشوند. فرضاً اگر شما پولی از یک نفر طلبکار باشید، پولتان را از او میخواهید. اگر پس نداد، دو نفر را واسطه میکنید؛ باز هم پس نداد، کار دیگری میکنید و یا شکایت میکنید. در نهایت هم ممکن است بر سر بازپس گرفتن پولتان دعوا بکنید، اما اگر پولتان را با صحبت نتوانستید بگیرید نمیروید جانش را بخواهید. کسی که نمیتواند پولش را پس بگیرد، چگونه میتواند جانش را بگیرد؟ جدا از آن، شما میتوانید روی شعار اولیهتان یک بسیج نیرو داشته باشید. اما وقتی مطالبهتان را بالا ببرید، کلا همه، جا میزنند. مثلا وقتی شعارها به هر دلیلی به این مرحله میرسد، دو گروه عمده کنار میروند؛ یک گروه میگویند خواستهی ما اصلا این نبود که اینها دارند میگویند. گروه دیگری هم میگویند حتی اگر خواستهی ما همین باشد، حاضر نیستیم از این طریق دنبال مطالباتمان برویم. برای این که تجربهای دارند و میدانند نمیشود که طی چند ماه پس از شرکت در انتخابات به شعارهای عجیب و غریب برسد. ولو آنکه آن طرف بزند و یا حتی بکشد، دلیل نمیشود که این طرف سیاستهایش را بر این اساس تعیین کند. اما این طرف هم تعیین نمیکند. وقتی جنبش خیابانی میشود و رهبری که کنترل کند، دستور بدهد و همه از آن تبعیت کنند نداشته باشد، مانند کامیون پرباری خواهد شد که در سراشیبی میخواهد دندهاش را خلاص کند، بنزین مصرف نکند، با انرژی جاذبهی زمین پایین بیاید. خُب مقداری که آمد، سرعتاش به حدی میرسد که هیچکس نمیتواند کنترلش کند. بعد هم برای این که همه را تحریک کنند که بیایند، خواستههای عجیب و غریب طرح میکنند. این یک مشکل اساسی است که در این جریان وجود دارد. مشکل کلیدیتری که این جریان دارد ولی به آن هنوز اصلا توجه نکرده، انقلاب رسانهای بود که اتفاق افتاد. انقلاب رسانهای مرز داخل و خارج را برداشته، اما مساله این است که در داخل، آدمها بر اساس شرایط کنونیشان حرف میزنند و فکر میکنند اما در خارج این محدودیت وجود ندارد. بنابراین بین واقعیت داخل و ایدهها و شعارهایی که داده میشود، شکاف بسیار عظیمی رخ میدهد. این شکاف ۳۰−۴۰ سال پیش و حتی ۱۰ سال پیش اساساً وجود نداشت. بنابراین وقتی این شکاف رخ میدهد، کسی نمیتواند این دو را با هم جمع کند. کاری ندارد که یک نفر در خارج بنشیند و هرچه میخواهد بگوید. اما اگر قرار بود همان حرف را کسی بتواند در داخل بزند، دیگر اصلا این دعواها بهوجود نمیآمد. اما این شکاف عظیمی که این وسط بهوجود آمده است، مدتی به جلو میرود و بعد به بنبست میخورد.
آقای عبدی، شما معتقدید چون سطح مطالبات مرتب بالاتر رفت، منجر به چیزی شد که ما دیروز در مراسم ۲۲ بهمن دیدیم. ولی این اتفاق به نظر خیلی از ناظران در فاصلهی میان عاشورا و ۲۲ بهمن افتاد. تا مقطع عاشورا هم حضور بسیار گسترده بود و فقط دیروز بود که این حضور کمرنگتر شد. بر مبنای نظر شما این حضور باید مرتب کمرنگتر میشد و مثلا از روز قدس که شروع شد، کمتر و کمتر میشد. ولی این اتفاق نیفتاد.
نخیر، منشاء آن از ۱۳ آبان بود اما به مرور خود را نشان داد و از عاشورا به بعد دیگر خود را شدیدتر نشان داد. در آن دوران هم جمعیت هیچ وقت به حد جمعیت ۲۵ خرداد یا حتی ۳۰ خرداد نرسید. به خاطر این که یک جنبش سیاسی ممکن است حتی مجبور شود مطالبهاش را کم کند تا نیروهای حامیاش را بیشتر بکند نه این که مرتب مطالبه را بیشتر کند و نیروهایش را کم کند. این که در این فاصله خود را نشان داد، بحث دیگری است، اما جریان از آن موقع شروع شد. از ۱۳ آبان این اتفاق افتاد. من خیلی در صدد آن نیستم که بگویم چرا این جریان از آن روز شروع شد؛ ولی کلا کسانی که در این قضیه مسئولیت دارند، باید پختهتر تصمیم میگرفتند و جلوی این اتفاق میایستادند.
به نظر شما، اجرای دو حکم اعدام در این فاصله، دستگیریهای گسترده و شدید فقط در هفتهی منتهی به ۲۲ بهمن و آزادیهای شتابزدهای که مثلا یک روز قبل از ۲۲ بهمن انجام میشد، بستن روزنامهها و… تاثیری در قضیهی دیروز نداشته است؟
من اصلا به رفتار آن طرف کاری ندارم.
اما رفتار آن طرف، روی رفتار این طرف تاثیر میگذارد.
برای من مهم این است که تصمیم این طرف مستقل باشد. اگر قرار است رفتار آنها روی رفتار این طرف تاثیر بگذارد، همینجا دیگر راهمان جدا میشود. یعنی کسانی که دارند به نام جنبش سبز حرکت میکنند، بیشتر از این که خودشان مستقل تصمیم بگیرند، رفتارشان واکنشی است نسبت به رفتار طرف مقابل. در این صورت، آنها تعیین میکنند که این طرف چکار باید بکند. این حرف شما میتواند درست باشد. من هم با آن مخالف نیستم. اما اعتراضام هم به همین است. هیچوقت یک جنبش سیاسی نباید اینقدر منفعلانه و در واکنش به دیگران حرکت کند. این که اعدام میکنند؛ مگر در این مملکت کم اعدام شده که حالا شما دو مورد آن را دارید میشمارید؟ یا این که کتک میزنند، زندان میکنند یا هر چیز دیگری… اینها همه سابقه داشته، از قبل بوده و بعد از این هم خواهد بود. اینها اتفاقهای جدیدی نیستند که بخواهیم بگوییم اتفاق خیلی خیلی مهمی رخ داده است. اما اگر به این وسیله دارند تعیین میکنند که این طرف چه نوع رفتاری بکند، نتیجهی آن همین میشود. اعتراض من هم همین است.
البته منظور من تاثیر رفتار آن جناح بر سران جنبش نیست؛ منظورم بر بدنهی جنبش و بر مردم است. مردم قرار است به خیابان بیایند.
مسالهی من هم همین است. وقتی مردم بدون رهبری به خیابان بیایند، همین میشود. جنبش اجتماعی باید رهبری داشته باشد. هنگامی که او میگوید بایستید! بایستند و وقتی بخواهد که جلو بروند، جلو بروند. یا تعیین کند که چه شعاری داده شود یا نه. وقتی کسی گوش نمیکند، آخرش به همینجا میرسد. آن کسی هم که حرفاش را گوش نمیکنند، باید به مسئولیتاش دقت کند. وقتی کسی گوش نمیکند و به خیابان میآیند، نتیجهاش هم همین است. من با آمدن به خیابان، وقتی که روی آن کنترلی نباشد، صددرصد مخالفام. به همین دلیل هم از ابتدا با آمدن در خیابان مخالف بودم. نه به خاطر این که این کار در جنبش سیاسی بد است. اما وقتی با آمدن توی خیابان موافقام که رهبری صددرصد شناخته شده و مشخص و صاحبنفوذی داشته باشد که همه از او حرف بشنوند. وقتی شما به خیابان میآیید، ممکن است یک پلیس به شما حمله کند. شما باید چکار کنید؟ حق ندارید از خودتان دفاع کنید. به هیچ وجه! به خاطر این که اینجا یک عمل جمعی است که دارد انجام میشود. این رهبری جنبش است که آدمها را به خیابان آورده است و باید بگوید «اگر پلیس زد، بزنید» یا این که اگر «پلیس زد، فرار کنید» و یا «اگر پلیس زد، بشینید». او باید تعیین کند، نه این که هر کسی در خیابان برای خودش تصمیم بگیرد چهکار کند یا چهکار نکند.
دقیقاً آنچه را دستکم از طرف خیلی از تحلیلگران و ناظران به عنوان نقطهی قوت جنبش سبز بیان میشده، یعنی نداشتن رهبری متمرکز و کاریزماتیک، شما به عنوان نقطهی ضعف این جنبش میبینید. آیا برداشت من درست است؟
اولاً در کجای عالم نداشتن رهبر یک نقطهی قوت است؟ این بازی مسخرهای بود که عدهای شروع کردند برای این که بگویند رهبری نداریم. خواستند دفاع هم بکنند. پس میگفتند این نقطهی قوتاش است. اما کی گفته رهبری کاریزماتیک باید باشد؟ رهبری کاریزماتیک با رهبری قانونی و عرفی فرق میکند. شما میتوانید یک جنبش داشته باشید که رهبری قدرتمندی داشته باشد، کاریزما هم نباشد و مبتنی بر عقلانیت باشد. اما کجای عالم و آدم میشود حرکتی را پیدا کرد که رهبری نداشته باشد، بعد بگوییم این نقطهی قوتاش است؟ این همین بازیهایی است که درمیآورند. چون نمیتوانند بپذیرند، میخواهند یک جریان بدون رهبری راه بیاندازند، بعد هم بگویند این نقطهی قوتاش است. خُب حالا این هم نقطهی قوتاش! ما باید چیزهایی بگوییم که مبتنی بر حداقلهایی باشد. یعنی چه که هر کسی رهبر خودش است؟ من نمیفهمم یعنی چه. مثلا من ۱۰ نفر را به خیابان میآورم، پلیس حمله میکند؛ یکی از آنها فرار میکند، دیگری میایستد کتک میخورد و آن یکی هم پلیس را میزند. هرکدام خودشان تصمیم میگیرند دیگر. هیچ کس هم حق ندارد به آن دیگری دستور بدهد. نتیجه این میشود که هر سه چوب سیاست را میخورند، بدون آن که نان آن را بخورند.
آقای عبدی، الان با توجه به مجموعهی آنچه که پیش رفته و جنبش به اینجا رسیده، اگر برداشتم درست باشد نظر شما این است که جنبش باید به خواستهای اولیهاش برگردد و یک رهبری متمرکز و قدرتمند داشته باشد. به نظر شما الان راهکار این است؟
نه من اصلا چنین راهکاری برای جنبش سبز ندارم. برای این که من به بنیانهای آن همیشه اشکالهایی داشتم. من معتقدم این نوع سیاستها در ایران جواب نمیدهد و نمیتواند جلو برود. مسیرهای دیگری را باید طی کرد که متاسفانه این اوضاع عوض شده است. من هیچ توصیهای برای جنبش سبز ندارم. حتما همینطور پیش خواهد رفت؛ خارج از ارادهی ما و خارج از خواست ما، خودش هرطوری که دوست دارد پیش میرود.
یعنی الان اگر کسانی که به عنوان سران جنبش شناخته شدهاند، مثلا آقای موسوی، آقای کروبی و آقای خاتمی بخواهند بشینند و راهی برای برونرفت از این مرحله پیدا کنند، شما به عنوان یک نظریهپرداز هیچ توصیهای به آنها ندارید؟
اینجا من فقط یک طرف قضیه را صحبت کردم، طرف حکومت را هنوز صحبت نکردهام. به نظر من، فارغ از همهی این مسائل، اصل تصمیم را باید حکومت بگیرد. حکومت اشتباه مهلکی را انجام داده است. به نظر من، اتفاق دیروز همانقدر که برای جنبش سبز میتوانست درسآموز باشد، حکومت هم باید از آن درس بگیرد. جمع کردن یک مساله با حل کردن آن خیلی خیلی فرق میکند. قبلا هم که از من پرسیده بودند ۲۲ بهمن چه میشود، گفتم اتفاقی نمیافتد و اینها مساله را جمع میکنند. هیچ نکتهی خاصی رخ نمیدهد. دلایل خاص خودم را هم داشتم. اما همانجا به کسانی که این سؤال را میکردند، متذکر شدم که این خطری است که حکومت را تهدید میکند که فکر کند این مساله حل شده است. ماهیت این مساله نرمافزاری است و به هیچ وجه نمیتوان آن را با ابزارهای سختافزاری حل کرد. من بیش از آن که توصیهای برای جنبش سبز داشته باشم، توصیهی اصلیام به حکومت است؛ باید در سیاستاش تجدیدنظر کند. این مساله دیروز حل نشده است. ممکن است به یک معنا تا حدی جمع شده باشد −که حتی من در آن هم شک دارم− اما آنچه مسالهی کلیدی است، حل نشده است. حال اگر قرار بر توصیه به آنها باشد؛ فکر میکنم بیشترین کوشش جنبش سبز در درجهی اول باید این باشد که توپ را توی زمین حکومت بیاندازد و حکومت را به جایی برساند که سیاستهای خود را تعدیل کند و تغییر بدهد و اینها هم پاسخ مثبتی به او بدهند. وگرنه اگر با این نگاههای ایدئولوژیک که یکی سیاه و یکی سفید است به قضایا نگاه کنیم، واقعیت این است که هیچ اتفاق خوبی در مملکت رخ نمیدهد. در مجموع باید کوشش کنند راهی را بروند که توپ به زمین حکومت بیفتد و حکومت خودش مجبور شود تغییراتی را بپذیرد. اگر سیاست درستی را اتخاذ کنند −که من برای آن حتما پیشنهادهایی دارم− این اتفاق دیر یا زود رخ خواهد داد.
در باب تظاهرات اِم روز
(در مورد سایت جَرَس گفتنی بسیار دارم، به آن بعدن خواهم پَرداخت. در مورد این که می کوشد یک بار دیگر دین را با شکلی دیگر – «روشن فکری دینی»؛ این واژه ی مغلوط و مضحک – وارد نهضت و سوار بَر آن کُنَد، در مورد این که سهم زیادی در خراب شدن ۲۲ بهمن ایفا کَرد و چیز های دیگر. ضمنن مسدود شدم. ضمن سپاس از حکومت شجاع جمهوری اسلامی که با این همه دَم و دست گاه از یک وبلاگ حقیر این قدر می ترسد که مسدودش می کُنَد، احتمالن باز باید نشانی عوض کُنم منتها این بار کوشش خواهم کَرد به شیوه ی به تَری این کار انجام شود.)
اِم روز تا ساعت ۱۱ درگیر گرفتاری ای بودم که پیش از این به آن اشاره کرده بودم. حدود این ساعت به گمان این که احتمالن در خیابان آزادی باید دستِ کم درگیری های پراکنده ای در جریان باشد در خیابان آزادی از تقاطع رودکی به سمت میدان آزادی به راه افتادم. در مورد این که چه دیدم و چه نگاهی دارم در ادامه خواهم نوشت و نیاز به گفتن نیست که در مسیری که من بودم اثری از تظاهرات سبز نبود. حضور اشتباه من در جمع تظاهرات کُننده گان حکومت – به جای آن که مثلن به میدان صادقیه بروم – نگاه بسیار دقیق تَر و واقع گرایانه تَری به جامعه ای که در آن نفَس می کِشم نسبت به کَسانی داد که در وبلاگ ها و وب سایت ها – عمدتن از خارج از کشور – توهّماتِ شان را می نویسند (برای وبلاگ نویسان و وب سایت هایی که واقع گَرا هستند و در حالی که شرایط برای کار های تند فراهم نیست جلو جلو حرکت نمی کُنند احترام بسیار قائل اَم؛ حالا چه داخل، چه خارج از کشور).
۱. تظاهرات ۹ دِی را از نزدیک ندیدم ولی اِم روز نظیر آن را دیدم. وفور ایست گاه های صلواتی و صف های انبوه جلوی آن – در یک مورد رو به روی زمزم که لیموناد ۱/۵ لیتری رایگان می داد سَر ِ لیموناد دعوا شد و دو نفر رسمن برای یک بطری نوشیدنی ارزان قیمت گَل آویز شدند! – بیش از آن که مرا ترغیب کُنَد بَرچسب هایی مثل «ساندیس خور»، «عرزشی»، «مجذوب و ذوب شده» روی این مَردُم بگذارم، مرا به این نتیجه رساند که چه بخواهیم و چه نخواهیم این ها هم «ایرانی» اَند. جمعیتی که در تظاهرات حکومتی حاضر بودند از هیچ چیز ِ رایگان نمی گذشتند، هر کدام ِ شان دست ها و جیب هایی مملوء از پوستر و عکس و پرچم داشتند و یک مورد را شخصن دیدم که مَردی با افتخار از این که دو جلد کتاب مذهبی – قرآن یا مفاتیح الجّنان – گرفته بود، پسرش را برای این که نتوانسته بود بگیرد دل داری می داد! واقعیت این است که «فقر فرهنگی» آن چنان در جان مَردُم ریشه دوانده که می شود آن ها را با کتاب، شیر پاکتی، کیک، ساندیس، یک کاسه عدسی یا آش به حضور در یک مراسم متقاعد کَرد – می دانم خیلی ها را از شهرستان آورده بودند؛ این را از زبان (و نه لهجه) فهمیدم، می دانم خیلی ها به این حکومت معتقد اَند، ولی نمی توانم بفهمم افرادی که بار ها از «گشت ارشاد» ضربه خورده اَند با چه معیاری در این مراسم شرکت کرده اَند – و این بیش از هر چیز ِ دیگر خطر ناک است که می توان جماعتی را به ساده گی «خر» کَرد. «جهلی» که آن چنان در مَردُم هست که به آن ها اجازه می دهد این قدر ارزان خود را بفروشند و آن چه حکومتی که ستمش به آن ها هم رسیده از آن ها می خواهد عملی کُنند.
۲. خدا وجود دارد، از این مطمئن اَم. به احتمال زیاد یک منجی وجود دارد. اگر این دو فرض درست باشند – که از دید من هستند -، باید نسبت به مصادره ی نام و عنوان هایی که احتمالن نزدِ شان با ارزش است واکنش نشان دهند. نمی دانم خدا چه طور راضی می شود یک قاتل ِ مافنگی ِ بی همه چیز، خودش را «امام» بنامد. منجی چه طور راضی می شود همین آدم به خودش اجازه بدهد نزد مَردُم به عنوان «نایب» ِ منجی تبلیغ کُنَد و خودش را «امام» بداند و نیابت انسان بزرگی که نامش «منجی» ست به خود نسبت دهد و همه را از «منجی» دل زده کُنَد؟
۳. فرصت طلبی ایرانیان برای من همیشه جزو شگفتی هایم بوده. وفور دست فروش هایی که همه چیز – از عکس و پوستر تا لباس و مانتو و رو سَری و کیف – را به فروش گذاشته بودند یک بار دیگر مرا شگفت زده کرد که حتّا این جا هم ول کُن سود نبودند و فروختنی ها را می فروختند! نمونه ی دیگر این فرصت طلبی را در خبر های ترافیک شنیدم که جاده های رو به شُمال را را با ترافیک سنگین توصیف می کردند؛ مَردُمی که از چند روز تعطیلی استفاده کرده اَند و به سَفَر رَفته اَند. یعنی برای این ها هیچ چیز؛ نه عقیده، نه آرمان و نه هیچ چیز دیگر، هیچ ارزشی ندارد. تنها به فکر این اَند که چه طور استراحت کُنند و بخورند و بخوابند و تفریح کُنند و پول دربیاورند و ضمنن، از بقیه در هیچ موردی پس نیافتند! در این شرایط، سَفَر رَفتند، بی هیچ خیالی؛ دَم ِ شان گرم!
۴. وقتی داشتم بَر می گشتم از سَر خوشی ِ بالای جماعتی که تظاهرات حکومت را بَرگزار کرده بودند متعجّب بودم. تظاهرات کردند، خوردنی ها را خوردند، گرفتنی ها را گرفتند، خریدنی ها را خریدند و خوش و خُرّم به خانه رَفتند! خیلی فکر کردم نکُند مشکل از من و کَسانی مثل من است که رنج می کِشیم و فکر می کُنیم و آرمان هایی داریم؟
۵. ذات حضور در این تظاهرات که همیشه نوعی تأییدیه برای نظام جمهوری اسلامی بوده اشتباه بود. اگر مکان تظاهرات ما جدا بود هم اشتباه بود چون سَر کوبِ خیلی راحتی انجام می شد. شرکت کردن یا نکردن ما فرقی نداشت و کم کم به این نتیجه می رسم شرکت نکردن به تَر بود، دست کم عدّه ای مثل من که به امید تظاهرات «سبز» میان افراد حکومت بُر خورده بودیم در خانه می ماندیم و برای بعد بَرنامه ریزی می کردیم و تعداد جماعت حکومت کم تَر به نظر می رسید. واقعیت این است که همه گی گول خوردیم و توطئه ی حکومت جواب داد. حتّا اگر پُر تعداد می بودیم و میدان آزادی را تسخیر می کردیم – که عملن غیر ممکن بود، میدان آزادی را پُر و حصار بندی کرده بودند -، حتّا اگر همه نماد سبز داشتند و تمام تهران و شهرستان ها هم سبز می شد، با تبلیغات حکومت و رسم هر سال که این تظاهرات یعنی تأیید نظام جمهوری اسلامی، نمی توانستیم ادّعا کُنیم تظاهراتی علیه حکومت بَرگزار کرده ایم. در این حالت که به ترین حالت هم بود، نهایت خواسته های ما «اعتراض به دولت و درخواست عزل دولت کودتا» می بود که با توجّه به روند جنبش گام بزرگی به عقب بود.
۶. وقتی داشتم به خانه بَر می گشتم در جایی یک پوستر از خامنه ای روی زمین بود. بَر خلاف آن چه فکر می کُنید و عدم انجام این کار برای خودم هم عجیب بود، با این که کَسی آن اطراف نبود کاری به عکسش نداشتم و از کنارش رد شدم. می دانم با این نوشته و این کار متّهم به عقب نشینی و نا امیدی می شوم ولی با مشاهده ی مَردُمی که اِم روز در تظاهرات حکومت حاضر بودند و با فهمیدنِ این که این جماعت هم با هر بَرچسبی هم وطن ما هستند و این تعدادِ به نسبت زیاد در «جهل» و «فقر»ِ بسیار عمیق به سَر می بَرند و با چنین قیمت های اندکی حاضر به تأیید حکومتی می شوند که باعث «فقر»ِ شان است و به واقع قیمتِ شان این قدر ارزان است، به این نتیجه رسیدم مشکل اصلی ایرانِ اِم روز حکومت جمهوری اسلامی نیست. مشکل اصلی ما «جهل» است، اگر این بَلا از بین برود و ریشه اش کَنده شود، جمهوری اسلامی خود به خود از میان خواهد رَفت؛ جمهوری اسلامی ای که بقایش در جهل است. اگر جهل از بین برود دیگر اثری از تقلید نخواهد بود که افرادی بیایند و خصوصی ترین مسائل اتاق خوابِ شان و انواع لذّت هایی را که با هم سَر ِ شان می بَرند در وب سایت یک مرجع تقلید مطرح کُنند و از شرعی بودنش مطمئن شوند، دیگر اثری از «مجذوب و ذوب شده» نخواهد بود؛ چه، چیزی برای جذب و ذوب شدن وجود نخواهد داشت و فکری که رشد کرده، اجازه ی این کار را نخواهد داد.
نقد و آسیب شناسی جنبش، از مهم ترین کار هایی ست که ضمن بَرنامه ریزی برای ادامه ی آن بَر دوش تک تک ما ست. این نوشته بخش بسیار ریزی از سهم بزرگی ست که بَر دوش من به عنوان یک «سبز» است. واقعیت این است که حضور در مناسبت های حکومتی دیگر کافی نیست و اگر می خواهیم به آرمان های مان برسیم نیاز به راه های جدید تَری داریم. واقعیت این است که توجّه نکردیم این تظاهرات با مراسم حکومتی دیگر فرق دارد و حضور در آن به هر شکل یعنی تأیید حکومت. این همه تبلیغ رسانه های حکومت بَر شرکت در تظاهرات ۲۲ بهمن را ندیدیم و به حرفِ شان گوش دادیم. شاید آن عدّه که سَفَر رَفتند کار درستی کردند!
می دانم ممکن است مرا نا امید بدانید ولی نه، خیلی هم امید وار اَم. امّا آیا امیدِ صِرف ما را پیروز می کُنَد؟ برای از این به بعد اگر واقعن می خواهیم یک جمهوری سکولار بَر مملکت حاکم شود، اگر می خواهیم شرایطی در مملکت حاکم شود که جهل روز به روز سطحی تَر شود و روزی برسد که اثری از آن نباشد، باید روش های جدید تَر و راه بُرد های جدّی تَری را پیاده کُنیم. باید مدام به عقب بنگریم و روش های مان را اصلاح کُنیم و در آینده به تَر حرکت کُنیم. باید علاوه بَر سازمان قدرت مندی که در فضای مجازی داریم سازمان دهی قوی ای در خیابان داشته باشیم؛ حکومت آینده در خیابان معلوم می شود نه در بالا ترین!
دی شب با پدرم بحث می کردم. می گفت هزاره ی سوّم دیگر وقت اسلحه کشیدن نیست؛ هزاره ی سوّم مبارزه باید مانند تنیدن پیله ی ابریشم باشد. همان گونه که کِرم ابریشم خیلی آرام با یک تار نازک و سُست پیله ای می سازد که کمکش می کُنَد پروانه شود و از این رشته های نازک و نرم ابریشمی می سازد که مقاومتی بسیار زیاد دارد، ما هم باید آهسته و پیوسته پیش برویم، نَرم مبارزه کُنیم و پیله ای به قدرت پولاد به دور جهل و ستم بتنیم که هیچ سلاح و ضدّ شورش و بسیج و سپاهی نتواند نا بودش کُنَد و از کِرم ِ جمهوری اسلامی، پروانه ی جمهوری بسازیم.