نوشتههای برچسب خورده با ‘امید’
این روز ها؛ چند بَرداشت کوتاه
چند روز نبودم. گرفتاری ای که مدّتی ست پیش آمده و درگیری های دیگر، باعث این غیبت شد. از رخ داد های این چند روز، موردی را بَرگزیده اَم که در نوشته های بعدی نَقلش می کُنم؛ گفت و گوی «روز» با عبدالکریم سروش. این دفعه می خواهم به زنده گی و تجربه های خودم در این چند روز بپردازم و بخشی از آن ها را نَقل کُنم. نوشته های تحلیلی جنبش سبز را به زودی خواهم نوشت.
1. برای کاری به شهرک اکباتان رَفته بودم. وقتی کارم انجام شد و می خواستم به جای دیگری بروم، در بخشی از محوّطه ی شهرک دختر و پسر جوانی را دیدم که مشغول خدا حافظی بودند. من پیاده بودم و به آرامی داشتم از کنار آن ها رد می شدم. مکالمه و رفتار های آن ها برایم جالب بود (منفی، گفته های پسر و مثبت گفته های دختر است)؛
- خدافِظ!
+ خدافِظ!
- همین جوری می خوای خدافِظی کُنی؟ خشک و خالی؟!
[دختر، پسر را بوسید و پسر نیز دختر را!]
- نه، کافی نیست…
[پسر، دختر را در آغوش گرفت و همان جا در خیابان لَبش را به شدّت بوسید! دوستانی که آشنا هستند می دانند چه طور بوسیدنی منظورم است، یک French Kiss واقعی!]
من واقعن «نَدید بَدید» نیستم، حسرت این جور چیز ها را هم ندارم ولی واقعن در آن لحظه ماتم برده بود. می دانستم در اروپا این عمل در خیابان (یا کافه یا ایست گاه های مترو، قطار و اتو بوس) جریان دارد ولی نمی دانستم تهران هم این گونه شده. قصدم نقد این رفتار یا خدای نکرده تَخطَئه ی آن نیست که هر کَس در انجام هر عملی – به شرطی که آزاری به دیگری نرساند و حقّ کَسی را ضایع نکُند – آزاد است ولی نمی دانستم این قدر سریع داریم به مرز های آزادی «نزدیک به مطلق» نزدیک می شویم. جالب که بدون مقدّمه و خیلی تند این کار را انجام دادند و رَفتند! از دوستانی که مذهبی و عاشق سینه چاک جمهوری اسلامی هستند می خواهم از توهّم بیرون بیایند و کلاهِ شان را اندکی بالا تَر بگذارند. دوست دارم احساسی را که همان موقع داشتم بنویسم. من واقعن شجاعت این کار ندارم، وقتی این دو تا این کار را در خیابان و جلوی چشم همه انجام دادند، به شجاعتِ شان و این که دنیا و ما فیها به هیچ جای شان هم نیست غبطه خوردم!
2. در جایی از مسیرم که باز هم پیاده بودم دیدم عدّه ای دور یک وانت جمع شده اَند و مدام از شیشه به داخل آن نگاه می کُنند. مسیرم به همان سَمت بود و نا گزیر از کنار جمعیت عبور کردم و از گفت و گو های مَردُم فهمیدم راننده پشت چراغ قرمز سکته کرده و مُرده، به همین راحتی! برایم جالب شد و ایستادم ببینم چه می شود. اورژانس آمد و تلاش بسیاری برای بَرگرداندن او به زنده گی انجام داد ولی فایده ای نداشت. آن چه برای من جالب بود، رفتار های مَردُم بود. آن قدر کمک کردند که من در شگفت شدم همین ها که ممکن بود از همین مُرده مثلن در مترو برای نِشستن جلو بزنند و پشت ترافیک به او فحش بدهند یا به هر طریق دیگر با او درگیر شوند، اکنون چنان برایش نا راحت بودند که حد نداشت. مواظب ماشینش بودند، با مأمور اورژانس هم کاری کردند، مواظب بودند بار وانت را کَسی نبَرد – که فکر می کُنم اگر کَسی هم مواظب نبود، اتّفاقی برای بار نمی افتاد -، با پلیس تماس گرفتند و بار و ماشین را به پلیس تحویل دادند و وقتی فهمیدند مُرده است روی جسدش پول انداختند. در این رفتار های مَردُم، از همه جالب تَر تماس با خانواده ی مُرده بود. چندین بار با پسرش تماس گرفتیم و گفتیم پدرش حالش بد شده و او باید خودش را برساند و او می گفت کار دارد و ما او را به بی مارستان برسانیم و او خودش را خواهد رساند!! در یکی از تماس ها، مردی از این که پسر ِ مُرده بی خیال بود عصبانی شد و سَر ِ پسر فریاد کشید که: «بی پدر مادر! بیا بابات مُرد!». وقتی هم که می خواستیم با هم سَرش تماس بگیریم یکی گوشی را گرفت و خیلی راحت گفت: «خانم، شُما زن ِ صاحب این شماره اید؟ بیاید این جا، آقا تون تموم کرد!» و آن قدر راحت این را گفت که من نا خود آگاه با صدای بُلَند به او گفتم: «آقا آروم تَر می گفتی، یهو زنش هم سکته می کُنه!».
3. برای «آق بهمن» که این روز ها نگران است و نگرانی اش ما را هم نگران کرده.
من خیلی احساساتی اَم. وقتی اتّفاقی – هر چند ساده – برای خانواده یا دوستانم یا «او» می افتد آن قدر نگران و نا راحت می شوم که بی اغراق زنده گی اَم مختل می شود. می دانم بهمن ِ عزیز این روز ها چه می کِشد و می دانم همین که از وطن و خانواده اش دور است چه قدر آزارش می دهد چه رسد به این خانواده اش در زندان نیز باشند؛ آن هم بی گناه. از صمیم قلب از خدا می خواهم به تمام کَسانی که این روز ها در بند دژخیمان افتاده اَند یاری رسانَد و مقاوم تَر از پیش گردانَدِ شان و مانع از سختی کِشیدن ِ شان شود، به خانواده های شان صبر و طاقت بدهد مبادا حتّا ذرّه ای خم شوند و به مَردُم این قدرت و شجاعت را بدهد که سَر نوشتِ شان را خود رقم بزنند؛ نه بی آبِ رو هایی که این روز ها در چشم ِ دروغ می گویند و حیایی ندارند.
پی نوشت: «این روزا هم می گذره، من با این امید زنده م؛ این وضعیت عوض می شه عوض می شه می دونم».
- شاهین نجفی، بامداد
اتحّاد؛ آن چه ما را پیروز می کَُنَد
زمان انقلاب 57، چریک های فدایی خلق یک شعار داشتند:
ما با هم متحّد می شویم، تا بَرکَنیم ریشه ی استعمار!
درود درود درود، درود بَر خمینی؛ سلام سلام سلام، سلام بَر فدایی!
حالا و در آستانه ی بیست و دوّم بهمن، بیش از هر موقع دیگری به وحدت نیاز داریم. در این مدّت، نه بیانیه های مهندس موسوی، نه نامه ی شجاعانه ی شیخ، نه مصاحبه های این و آن، نه مناظره ی جواد اطاعت، نه تحلیل هایی که با استدلال پیروزی را نزدیک می دانستند و ما را به پیروزی امید وار تَر می کردند، نه بیانیه های گروه های مختلف و نه هیچ چیز دیگر ما را به جلو نبُرده که «امید» و «وحدت» بُرده.
با اعدام های پنج شنبه و بی داد گاه اِم روز و اعدام های دیگری که حتمن در پیش هستند خیلی ها نا امید شده اَند. نا امیدی یعنی بی ایمانی به پیروزی و این بزرگ ترین خواسته ی حکومت است. حکومتی که پایه هایش در خون استوار شده اِبایی از این ندارد که باز هم خون بریزد. مگر در این مدّت کم خون ریخته؟ چرا باید نا امید شویم؟ آیا اگر کَسی در نو روز 87 به هر کدامِ مان می گفت عاشورای اِم سال این گونه بَرگزار می شود و چنین ضربه ی سهم گینی به حکومت وارد می شود باور می کردیم؟ کدامِ مان فکر می کردیم حالا در موقعیتی باشیم که در خودِ حکومت دعوا بالا گرفته باشد و مدام به سقوط نزدیک تَر شود؟ کدامِ مان فکر می کرد بتوانیم این همه سنگر های مهم را فتح کُنیم؟ کدام یک باور می کردیم روزی در خیابان فریاد بزنیم: «مرگ بَر خامنه ای»؟ کدام یکی مان باور می کرد روزی برسد که همه ی مان با هم برای سقوط جمهوری اسلامی بکوشیم و این قدر هم در این راه پیروزی کسب کُنیم؛ آن هم با دست خالی جلوی حریفی که از انواع تجهیزات بهره می بَرَد؟
در این موسمِ مهم، باید متحّد باشیم و امید وار، تا «ریشه ی استبداد را بَرکنیم». اگر ذرّه ای در امید و اتحّادِ مان خِلَل وارد شود آن گاه است که قافیه را باخته ایم. آن گاه است که حکومت به آن چه که می خواهد – شکست ما و یأس دو باره ی ما و سَر کوب – می رسد. نگذاریم حکومت به نیت شوم و پَستش برسد. پیروزی بیش از پیش نزدیک است، خودِ مان دورش نکُنیم. اتحّاد بزرگ ترین و قدرت مند ترین سلاح ما ست، باید در این فصل مهم – آستانه ی بیست و دوّم بهمن – آن را به تَر از همیشه نشان دهیم و به حکومت ثابت کُنیم به هیچ وجه نمی تواند ما را از میدان به در کُنَد و خودش باید برود که نا حق و ستم پیشه و پلید است.
+«من یه درد اَم» از شاهین نجفی (پیوند غیر مستقیم) [این آهنگ را حتمن بگیرید و گوش کُنید. آن قدر وحدت زیبایی را مطرح می کُند که از هر نوشته ی دیگری تأثیر گذار تَر است.]