نوشتههای برچسب خورده با ‘تاریخ’
بیانیه ی جبهه ی مشارکت در آستانه ی 22 بهمن
(به یاد ندارم حزبی از احزاب رسمی جمهوری اسلامی – با تَر فند مقایسه ی شرایط تاریخی پیش از سقوط پهلَوی و حالا – این قدر صریح و آشکار نسبت به سقوط جمهوری اسلامی هُش دار بدهد.)
فرارسیدن 22 بهمن پیام آور پیروزی مردمی ترین آخرین انقلاب قرن بیستم است . انقلابی که بنام خدا کاخ ظلم و ستم 2500 ساله شاهنشاهی را در ایران فرو ریخت و برآن بود که نظامی خدامحور و اخلاقی ، عدالت بنیاد ، آزادیخواه ، مردمسالار و توسعه یافته را در قالب « جمهوری اسلامی ایران » مستقر سازد . جبهه مشارکت با تبریک فرارسیدن اینروز به همه ایرانیان و پاسداشت همه مجاهدتها و ایثارگری ها وشهادتها، همگان را به بازخوانی و تحلیل این رخداد در انطباق با شرایط کنونی کشورمان و راهبردی که می تواند به حفظ دستاوردها و میراث این انقلاب بزرگ مدد رساند ، فرا می خواند .
چرا انقلاب شد؟ اهداف و آرمانهای انقلاب اسلامی چه بود؟ و اکنون با گذر سی و یک سال از پیروزی انقلاب در کجا قرار داریم ؟ و چه باید کرد؟ اینها سئوالاتی که در هرگونه تحلیلی بمناسبت سالگرد انقلاب اسلامی باید بدانها پرداخت و پاسخ داد . در این بیانیه به اختصار به این سئوالات از نگاه جبهه مشارکت پاسخ داده می شود به امید آنکه راهگشای ما بسوی آینده بهتر باشد .
چرا انقلاب شد؟
1-عدم مشروعیت رژیم پهلوی : بر سرکارآمدن سلطنت پهلوی ناشی ازانجام یک کودتای نظامی با حمایت خارجی بود و این رخداد با کودتای آمریکایی- انگلیسی 28 مرداد 1332 و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق تشدید و ابرام شد . رژیم پهلوی اصلی ترین میراث و دستاورد جنبش مشروطیت یعنی قانون اساسی را با فرمایشی کردن انتخابات و مجلس شورای ملی از محتوا تهی ساخت و به رغم اظهار پایبندی به این قانون درعمل هیچگاه نتوانست مشروعیت مردمی در قالب نمایندگان واقعی مردم در مجلس را برای خود فراهم سازد و سرانجام کار بجایی رسید که صدای مردم بجای آنکه از طریق مجلس بگوش حاکمیت برسد بطور مستقیم برفراز بامها و خیابانها در اعتراض به رژیم به صدا درآمد و عدم مشروعیت آنرا برآفتاب انداخت.
2- ناکارآمدی : رژیم پهلوی با اجرای مجموعه سیاست هایی که پی گرفت در جلب رضایت اکثریت مردم ناکام بود . کالبدشکافی این مجموعه سیاست ها دراینجا مقدور نیست اما بطور مثال در وجه اقتصادی بااینکه به لحاظ تعاملات جهانی و رابطه با آمریکا و وابستگی به قدرتهای خارجی پس از کودتای 28 مرداد شرایط ایران و کشور کره جنوبی مشابه بود و ایران علاوه برآن از درآمدنفت نیز برخوردار بود رژیم پهلوی دراجرای برنامه های عمرانی و توسعه اقتصادی ناموفق بود و حتی افزایش قیمت و درآمدنفت در سال های دهه 50 نه تنها نتوانست چرخ به گل مانده توسعه اقتصادی کشور را بحرکت درآورد بلکه موجبات هرچه بیشتر دامن زدن به فساد کارگزاران حکومت(هزار فامیل) و شکاف طبقاتی را درجامعه فراهم آورد . درحالیکه بیش از نیمی از جمعیت کشور در فقر و فاقه بسر می بردند و از خدمات اولیه رفاهی محروم بودند پهلوی دوم با اتکا به افزایش درآمد نفت در پی خریدهای کلان ابزار و آلات نظامی و رویای تبدیل شدن به قدرت پنجم نظامی دنیا و اول منطقه و رسیدن به دروازه تمدن بزرگ بود و 2500 سال شاهنشاهی راجشن گرفت و با پذیرش نقش ژاندارم منطقه ایران را جزیره ثبات لقب می داد اما از نارضایتی روزافزون مردم خود غافل بود.
3- استبدادورزی ودین ستیزی : رژیم پهلوی در گذر زمان بر دامنه استبداد ورزی اش افزده شد و کار به جایی رسید که با انحلال دوحزب دولت ساخته مردم و ایران نوین و تاسیس حزب رستاخیز همه ایرانیان را به عضویت در این حزب دعوت و اجبار کرد و اعلام کرد هرکس نمی خواهد عضو این حزب شود گذرنامه بگیرد و از ایران خارج شود! البته بازتولید این استبداد خشن و انسداد سیاسی خود داستان دیرینه حکمروایی در ایران است وبا کمال تاسف شاهد این روند معیوب هستیم که اگر ساختار حقیقی و حقوقی جامعه ما هراز گاه اصلاح و نوسازی نشود خود موید و مقوم استبدادی تازه می شود. بخصوص با اتکای دولتها به درامد بی حساب نفت و عدم اتکای به مردم در تامین هزینه های دولت این معضل تاریخی همواره سدی در برابر استقرار دموکراسی در ایران محسوب می شود و همین عامل در دوران شاه سبب شد هر روز بردامنه استبداد مطلقه اش افزوده شود بگونه ای که در سال های آخر حیات هر مخالف و منتقدی در معرض زندان و شکنجه بود و هیچ رسانه مستقلی امکان حیات نداشت و فعالیت سیاسی معنا نداشت و اینگونه بود که غالب نخبگان و روشنفکران جامعه از هر فرقه و نحله بتدریج در نهان و آشکار به صف مخالفان رژیم کشانده شدند . در این مسیر سیاست های دین ستیزانه پهلوی پدر و پسر بر فاصله گیری نیروهای مذهبی و روحانیت از حکومت افزود و به ویژه پس از جنایت 15 خرداد 1342 روند رو به رشد نهضت اسلامی شکل گرفت و اسلامگرایان نیز به صف مخالفان رژیم افزوده شدند و از همین تاریخ رهبری بی بدیل امام خمینی جلوه کرد .
4- تحقیر و سرکوب مخالفان و منتقدان : رژیم بادر پیش گرفتن سیاست فرعونی قومش را خوار و تحقیر شده می پسندید تا بنده وار و بی چون و چرااطاعتش کنند.جمله معروف هویدا که به شاه شخص اول مملکت نگویید چون اصلا جز او شخصیتی در کشور وجود ندارد نشانه این تبختر وفرعونیت بود ، و با همین دیدگاه مخالفان و منتقدان خود ( و در یک فضای کلی مردم ) را مستحق هرگونه تخفیف و تحقیری می دانست و اگر کسی جرئت عبور از این وضعیت را بخود می داد با سیاست منکوب و سرکوب مواجه بود . همه شخصیتها و افراد باید در وجود شاه ذوب و مستحیل می شدند و در هر سطحی بودند نباید شخصیتی و وجودی از خود می داشتند . عکس العمل به این وضعیت خیزش سیل آسای مردم بود که راهپیمایی های میلیونی را علیه رژیم رقم زد و سبب شد تا مردمی که تا دیروز تحقیر و دیده نمی شدند بناگاه دیده شوند و شخصیت حقیقی آنها بروز و ظهور یابد.
انباشت مسائل برآمده از این موارد در ذهن و دل ایرانیان موجبات پیوند اکثریت قاطع مردم علیه رژیم پهلوی وهمراهی با انقلاب اسلامی برهبری امام خمینی شد که بزرگترین و آخرین انقلاب مردمی و دینی قرن بیستم را رقم زد و همچون زلزله ای منطقه و جهان را تکان داد .
اهداف و آرمانهای انقلاب اسلامی چه بود؟
شعار « استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی » که در ماهها و روزهای منتهی به پیرزی انقلاب از زبان مردم در سراسر کشور سر داده می شد به احسن وجه اهداف و آرمانهای انقلاب اسلامی را بیان می دارد . اصلی ترین و ارزشمندترین دستاورد انقلاب اسلامی تبدیل نظام سلطنتی و استبدادی 2500 ساله به «جمهوری اسلامی» و میزان بودن رای ملت در اداره امور کشور بود بگونه ای که متضمن « استقلال و آزادی» مردم ایران باشد . از همین رو بود که رهبر و معمار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی به رغم سردادن این شعار توسط حامیان انقلاب پس از پیروزی به رای مردم برای تعیین نظام برآمده از انقلاب رجوع کرد و با انجام همه پرسی و رای قاطع مردم نظام « جمهوری اسلامی ایران » را مستقر ساخت و نوشتن نقشه راه و برنامه عملیاتی آنرا هم بعهده خبرگان منتخب ملت نهاد و سرانجام «قانون اساسی » را با رای ملت برای تحقق اهداف و آرمانهای انقلاب اسلامی به تصویب رساند و قرار بود با به اجرا درآمدن این قانون مردم ایران پس از قرنی مبارزه و جهاد و شهادت طعم استقلال و آزادی و عدالت و پیشترفت را بچشند و الگویی تازه از مردمسالاری ارائه کنند که در ان جمهوریت و آزادی همراه با معنویت و عدالت تحقق یابد و با هیچ بهانه ای حاکمان نتوانند یکی را فدای دیگری کنندو در سایه این دیدگاه بدیع توسعه مادی و معنوی همزمان حاصل شود و سیاست ورزی دیندارانه را به بشر تشنه حقیقت عرضه گردد و طرحی نو برای حکومتداری برانداخته شود .
اکنون با گذر سی و یک سال از انقلاب در کجا قرار داریم؟
با فاصله گیری از صدر انقلاب سوگمندانه باید گفت بجز هدف « استقلال » که دستیابی بدان در پی انقلاب بطور نسبی محقق شده است دیگر اهداف و آرمانهای انقلاب اسلامی یعنی « آزادی ، جمهوریت و اسلامیت » و در یک کلمه اجرای تام و تمام قانون اساسی محقق نشده و شاهد خلاها و ناکامی های بسیار هستیم بگونه ای که کشور هم اکنون با بحران های جدی در عرصه سیاست داخلی و خارجی مواجه است و از مسائلی همانند عدم کارآمدی دولت ، استبداد ورزی و انسداد سیاسی و تحقیر و سرکوب مخالفان و منتقدان رنج می برد و پایه مشروعیتش هم دچار آسیب جدی شده است هرچند هنوز همین وجه مشروعیت و علایق دینی اکثریت مردم بقای نظام را ممکن ساخته است . از نگاه ما اکنون و با گذر سی و یک سال از پیروزی انقلاب و با تکیه بر شاخص هایی که ارزیابی تحقق اهداف و آرمانهای انقلاب را باید بدانها سنجید در وضعیت مطلوبی قرار نداریم و وضعیت موجود قابل دفاع و دوام نیست و باید برای تغییر این وضعیت اقدام کرد . انتخابات ریاست جمهوری دهم در خردادماه سال جاری می توانست فرصتی برای این تغییر باشد اما متاسفانه اینگونه نشد و در اعتراض به نتیجه اعلامی این انتخابات جنبش اجتماعی خودجوش و کم نظیری درقالب « جنبش سبز » با شعار « رای من کجاست ؟» سر برآورد که صدای آن متاسفانه توسط حاکمیت شنیده نشد و تاکنون ادامه دارد.
چه باید کرد؟
ما « جنبش سبز » را واکنشی به عدم تحقق اهداف و آرمانهای انقلاب اسلامی و به ویژه محدود شدن آزادیهای سیاسی و اجتماعی و اعمال شیوه های اقتدارگرایانه و استبدادی ، خدشه دار شدن جمهوریت نظام با نظارت استصوابی شورای نگهبان و عبور از میزان بودن رای ملت دراداره امور کشور ، و عدول حاکمیت از پایبندی به آموزه های اسلامی و اخلاقی در رفتار با مردم ، و درادامه جنبش مردمی اصلاحات می دانیم و براین باوریم که این جنبش در پی بازیابی انقلاب اسلامی و یاری نظام برخاسته از آن برآمده است و حاکمیت باید نگاهش به این جنبش از سر فرصت باشد و نه تهدید ، و بجای سیاست سرکوب و ارعاب از در تعامل با رهبران جنبش برآید . بیانیه شماره 17 مهندس موسوی راه عبور از وضعیت موجود بسوی وضعیت مطلوب را باز کرده است و جبهه مشارکت با اعلام حمایت کامل از این بیانیه آنرا راهگشا برای گذر از بحران هایی می داند که کشور بجد اکنون دچار آن گشته است .
براین پایه جبهه مشارکت همه باورمندان به انقلاب اسلامی را به بازخوانی و بازگشت به اهداف و آرمانهای انقلاب دعوت می نماید و در همراهی با رهبران جنبش آقایان خاتمی ، موسوی و کروبی همگان را به شرکت در راهپیمایی این روز دعوت می نماید و به ویژه از افراد « جنبش سبز » می خواهد بطور فعال و با نماد سبز در راهپیمایی 22 بهمن در سراسر کشور شرکت نمایند و با سردادن شعارهایی همچون «الله اکبر» و «استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی» همراه با آرامش و با پرهیز از هرگونه عملی که بهانه بدست بهانه گیران دهد ، این روز را به روز تجلی اراده ملت در مطالبه حق حاکمیت بر سرنوشت خویش و اجرای کامل قانون اساسی تبدیل نموده و راه را برای انجام اصلاحات در اداره امور کشور باز نمایند . در عین حال جبهه وظیفه خود می داند از همه یاران انقلاب و امام خمینی که امروز بخاطر پایبندی و دفاع از آرمانهای اصیل انقلاب در معرض تهدید و تحدید قرار گرفته اند و هم چنین از شهدا ، آسیب دیدگان و اسرای جنبش سبز یاد و از آنها تقدیر و تجلیل نماید و حضور فعال در راهپیمایی روز 22 بهمن را ما ادامه راه این گرامیان می دانیم .
بیانیه ی روشن فکران؛ حمایت از مهندس موسوی، دفاع از همه پرسی، بی اعتقادی به اصلاح پذیری جمهوری اسلامی
(توضیح: من زیاد با عنوان «روشن فکر دینی» حال نمی کُنم! از دید من، «روشن فکر» کَسی ست که از منظر عقلِ مدرن و منطق هر چه با این ها در تضاد است نقد می کُنَد. چند وقت پیش عبدالکریم سروش در مصاحبه با بی بی سی فارسی وظیفه ی روشن فکر دینی را «نقد دین از پای گاه مدرنیسم» نامید. از دید من این عنوان برای کاری که او و هم فکرانش می کُنند عنوان غلط انداز و نادرستی ست. ایشان می خواهند چیزی را از منظر مدرن نقد کُنند که اصولن نقد پذیر نیست چرا که اصولن دنیای مدرن نیازی به دین ندارد و در ضمن دین برای روشن فکری که برای این که نامش با کارش بخوانَد وظیفه دارد هر چه نا ساز گار با منطق است نقد کُنَد محدودیت ایجاد کرده و او را از وظیفه اش باز می دارد چرا که در خیلی جا ها با منطق و عقل ساز گاری ندارد و نمی تواند با روشن فکری در آمیزد که فرزندی با نام «روشن فکری دینی» متولّد شود. از این رو بِه تَر است برای این کار واژه ی «مصلح دینی» به کار رَوَد که تقریبن می تواند کار ایشان را توضیح دهد که به نوعی ساز گار کردن دین با دنیای معاصر است و آن را مطابق نیاز های روز اصلاح می کُنَد.
از این بحث که بگذریم چند وقت پیش بیانیه ای با امضای 5 نفر که خود را روشن فکر دینی می دانند – و وجود نام اکبر گنجی و عطا الله مهاجرانی در میان این افراد برای من شگفت آور بود – منتشر شد که در آن خواسته های بهینه ی جنبش سسبز مطرح شده بود که همه گی به جُز یکی – انتخابی شدن ریاست قوّه ی قضاییه – در چار چوب همین قانون اساسی قابل دست یابی اَند و به نوعی تفسیری روشن از بیانیه ی هفدهم مهندس موسوی بود. من با عمده ی بیانیه موافق بودم – به ویژه خواسته های بهینه اش را خیلی مفید دیدم – ولی چسباندن دین به جنبش مَردُمی سبز را زیاد مناسب نمی دانم چون از چسباندن دین به یک جنبش خاطره ی خوبی ندارم – به انقلاب سال 57 و فرآیند اسلامی کردن و مصادره ی آن توجّه کُنید -!
امّا اخیرن بیانیه ی 31 نفر از روشن فکران در مورد بیانیه ی هفدهم مهندس موسوی منتشر شده که جالب است و ضمنن مقایسه ی این دو بیانیه و به ویژه تحلیل دو گروهی که این دو بیانیه را امضا کرده اَند از زمینه های وقوع جنبش و تداوم و پایان آن جالب تَر است و هم چنین راه کار ایشان برای خروج از بحران در بَرابَر راه کار های ده گانه ی روشن فکران دینی از دید من قدرت بیش تَری دارد – از دید من نظام جمهوری اسلامی دیگر ظرفیت خود را برای راه بَری کشور از دست داده و باید به فکر یک «جمهوری» بدون هیچ پیش وند و پس وندی (از قبیل اسلامی یا ایرانی) برای مملکتِ مان باشیم -. دانش ماشاالله آجودانی و تحلیلش از تاریخ را خیلی قبول دارم و در ضمن نگاه پخته ی شاهین نجفی به جامعه که در ترانه های بسیار زیبایش تجلّی یافته بسیار برایم قابل احترام و علاقه است.
در مورد روشن فکری دینی و این که آیا با این کار موافق اَم و عقایدم در مورد دین و روش زندگی و اخلاق و فقه و عرفان بعدن خیلی بیش تَر خواهم نوشت؛ زمانی که دیگر سیاست دغدغه ی اصلی نباشد.)
هم میهنان عزیز!
چند ماه پیش، مَردُم ایران در اعتراض به تقلّب انتخاباتی رژیم حاکم به خیابان ها ریختند. امّا، اعتراض های ِ شان نه تنها نادیده گرفته شد، بَل که با سَر کوب بی امان، ریختن خون بی گناهان، زندانی کردن معترضان و شکنجه و تجاوز وحشیانه به آنان در زندان رو به رو گردید. این واکنش ها به شکل گرفتن جنبشی مَردُمی در ایران انجامید که جنبش سبز نامیده می شود. این جنبش را خود مَردُم شکل و سازمان داده اند. ماه های متمادی است که این جنبش ادامه دارد و اکنون نه تنها در پای تخت، که به همه ی شهر های مهمّ کشور تا دور ترین نقطه های ایران کشیده شده است. در خارج از کشور، صد ها هزار ایرانی پراکنده در چهار گوشه ی جهان، با قلم و بیان و بَر پا کردن تظاهرات متعدّد، پشتی بانی خود را از این جنبش نشان داده اَند. مَردُم دیگر کشور های متمدّن و دموکراتیک جهان نیز، به ویژه نویسنده گان، هنر مندان و سیاست مداران آزادی خواه، که ناظر فدا کاری ها و جان بازی های مَردُم ایران هستند، به حمایت از خواست های بَر حقّ این مَردُم بَرخاسته اند، چندان که اخبار و تحلیل های مربوط به جنبش سبز مَردُم ایران اکنون سَر فصل روزانه ی رسانه های جهان شده است.
در چنین شرایطی ست که برخی از نام داران سیاسی در داخل و خارج کشور نظر ها و پیش نهاد های خود را در چاره اندیشی برای خروج حاکمیت فعلی از بحرانی که در آن دست و پا می زند، نوشته و منتشر کرده اَند.
ما امضا کنندگان این بیانیه، با عنایت به روی دادها و با توجّه به ویژه گی های جنبش سبز مَردُم ایران، ضمن تأکید برحمایت بی دریغِ مان ازاین جنبش، اعلام می داریم:
سبز، نماد حرکت زنان و مردانی ست که به درایت شهر وندی رسیده اَند، مَردُمی که پس از تجربه ای سی ساله از زیستن در نظام استبداد دینی، اکنون به بهای خون جوانان خود اعلام می دارند که دیگر نمی خواهند در قالب هیچ گونه رَه بَری ذوب شوند. این مَردُم، با پذیرش حقّ دگر بودی و دگر اندیشی، در عمل نشان داده اَند که کثرت گرا هستند و شکّی باقی نگذاشته اَند که دیگر مجذوب هیچ مرام یا آیین سیاسی تمامیت خواهی نخواهند شد. آیا انصاف و وجدان بشری حکم می کُنَد که به نام مصلحت اندیشی، خواست شهر وندی مَردُمی با چنین بلوغ سیاسی مشروط به شرایط نهاد های قدرت استبداد دینی موجود شود؟
تاریخ نشان داده است که در روز های پایانی هر نظام تمامیت خواهی، رجالی به خیال خیر و برخی برای منافع خود، راه برون رَفت از بحران را در لا به لای تار های تنیده ی نظام موجود می جویند. امّا، آیا گواهی از تاریخ سراغ داریم که با جا به جا شدن صندلی ها روی کِشتی نظامی خود کامه، آن هم از نوع استبداد دینی، از غرق شدن کِشتی در دریای خروشانِ حرکتِ مَردُمی بیدار، جلو گیری شده باشد؟ آیا نمی شنویم که آهنگ درونی و قلبی جنبش سبز مَردُم ایران، صدای ناقوس پایان حکومت وِلایی است؟
هم میهنان عزیز!
ما، به عنوان بخشی کثرت باور از حامیان جنبش سبز مَردُم ایران، ضمن پشتی بانی از مطالبات مطرح شده در بیانیه ی هفدهم مهندس میرحسین موسوی، با درک ضرورت زمان و لزوم هم بسته گی، بر این عقیده ایم که:
حکومت دینی، برای حفظ خود، میان مناسبات آزاد مَردُم با یک دیگر از یک سو و با جهان خارج از سوی دیگر، پرده ای ظلمانی می کِشد. راه خروج از این ظلمت و از فقر و ستم بَرخاسته از آن، نخست تعیین تکلیف مَردُم با استبداد موجود در انتخاباتی آزاد و نظارت شده از سوی مراجع ذی صلاح بین المللی و آن گاه، بَرپایی نظامی مبتنی بر جدایی نهادِ دولت از نهادِ دین، در قالب اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، تفکیک قوای قانون گذاری، اجرایی و قضایی وحفظ استقلال قوّه ی قضایی، با آرای آزادانه ی مَردُم ایران است. دل بستن به اصلاح در چار چوب نظام خود کامه ی ولایت مطلقه ی فقیه، که در قانون اساسی کنونی رسمیت یافته است، دور از واقع بینی و نادیده گرفتن خواست های ریشه دار مَردُمی است که جنبش سبز را به راه انداخته اَند.
بیم آن می رود که پا فشاری بَر این گونه مواضع و چشم بستن بَر واقعیات موجود، به عواقبی بسیار ویران گر و خطر ناک برای میهن عزیزِ مان ایران بیانجامد.
ماشاالله آجودانی، شهر یار آهی، پگاه احمدی، رامین احمدی، فریدون احمدی، صدرالدّین الهی، نادره اویسی، حسین باقر زاده، نام دار بقایی یزدی، شهر نوش پارسی پور، باقر پرهام، رامین پرهام، محمّد جلالی (م. سحر)، هرمز حکمت، آرامش دوس تدار، حسن رجب نژاد، ناصر رحیمی نژاد، فتحیه زَر کِش یزدی، فرج سر کوهی، ماشاالله سلیمی، شاهین فاطمی، سعید قاسمی نژاد، شیما کلباسی، منصور کوشان، عبدالمجید مجیدی، عبّاس معروفی، منوچهر مقصود نیا، حسن منصور، شاهین نجفی، علی نگه بان، حسین نوش آذر.
مناظره؛ چرا و چه گونه
(توضیح من: همیشه عبّاس عبدی را به عنوان یکی از قوی ترین تحلیل گر ها قبول داشته اَم. آن قدر نگاهش به مسائل عمیق و پخته و بِکر است که گاهی فکر می کُنم این قدرت تحلیل از کجا می آید! با مناظره ی پنج شنبه شب – بین جواد اطاعت و علی رضا زاکانی – که جواد اطاعت با شجاعتِ تمام بیش تَرِ آن چه باید را گفت دوست داشتم به این مناظره ها نگاهی تحلیلی بیاندازم امّا دیدم نگاه عبّاس عبدی آن چنان کامل است که دید گاه مرا هم در بَر می گیرد. من عقیده دارم این مناظره ها، نظیر اقدامات پهلَوی در جهت آرام کردن فضا ست؛ بَرگرداندن تقویم از شاهنشاهی به هجری، گماردن جمشید آموزگار به نخست وزیری و طرح شعار آزادی های سیاسی (هنوز به مرحله ای نرسیده ایم که اقدامی نظیر گماشتن شاه پور بخت یار به نخست وزیری از سوی حکومت انجام شود)، باز داشت نعمت الله نصیری – که یکی از مخوف ترین رؤسای ساواک بود و در زمان دست گیری سفیر ایران در پاکستان بود – و تعطیلی ساواک و عقیده دارم با مناظره ی پنج شنبه شب احتمال تعطیلی مناظره ها وجود دارد چون حکومت از هر نوع انتقادی می ترسد و با هر گونه اطّلاع رسانی آزاد و درست به مَردُم مخالف است (این کار مشروعیت حکومت را نزد مَردُمی که به دلیل نا آگاهی و عدم دست رسی به منابع اطّلاعاتی درست و مطمئن و بی طرف هنوز معتقد به آن هستند از بین می بَرَد). امّا اکنون که مباحثی در جهت حضور مهندس موسوی و کرّوبی در سیما برای مناظره طرح می شود و حتّا علی مطهّری می گوید: «من معتقد اَم حتّا اگر امكان آن باشد، بايد كانديدا هاي معترض هم به صدا و سيما دعوت شوند و حرف هايِ شان را بزنند تا در نهايت به وحدت و آشتي ملي در جامعه دست يابيم و ان شاء الله در 22 بهمن شاهد باشيم كه همه ی شخصيتها و گروه ها در راه پيمايي شركت ميكُنند و به اين بحران خاتمه داده ميشود» به نظرم رسید موقعیت مناسب برای تحلیل این مناظره پیش آمده. به طرح دید گاه خودم به صورت کوتاه – که در بالا آمد – بسنده می کُنم و یاد داشت شفاهی عبّاس عبدی را که در ضمیمه ی اِم روز (بیست و هفتم دِی 1388) اعتماد آمده درج می کُنم. در مورد هراس حکومت از تبدیل راه پیمایی حکومتی 22 بهمن به راه پیمایی مخالفان حکومت و در نتیجه کوشش برای تقلیل سطح مخالفان حکومت به مخالفان – یا حتّا منتقدان – دولت در آینده مفصّل می نویسم چون نشانه های این اقدام از هم اکنون و با حرف مطهّری – «حضور همه ی شخصیت ها و گروه ها در راه پیمایی 22 بهمن» – آشکار شده.)
این گونه از مناظره ها که اخیرن از صدا و سیما پخش می شود، در رسانه های آزاد به صورت متعدّد و همیشگی و البته پیش از آن که بحرانی به وجود بیاید انجام می شود. امّا اکنون در ایران و پس از آن که هفت ماه از یک بحران گذشته تازه به این نتیجه رسیده اَند که این کار را انجام داده و مناظره هایی بَرگزار کُنند. از این منظر بعید به نظر می رسد دلیل واقعی شروع مناظره ها وجود بحران و کوشش برای حلّ آن باشد، بَل که به نظر می رسد چون رسانه های دولتی ایران از سایر رسانه های رقیب به نحو فاحشی عقب مانده به ساختن چنین بَرنامه هایی روی آورده است، چرا که رسانه های رقیب توانسته اَند رادیو و تله ویزیون ایران را عقب بزنند و در نتیجه رسانه ی ایران برای جبران این مسئله مناظره ها را ترتیب داده است. به نظر من دو مشکل در پخش این مناظرات وجود دارد؛
1 – گر چه مناظره ی بی طرف معرّف وجود آزادی در رسانه است امّا در درجه ی نخست، در رسانه ی آزاد باید اصل بی طرفی و صداقت در پخش خبر رعایت شود و چون احتمال اندک هم ندارد که در شرایط کنونی رادیو و تله ویزیون ایران بتواند با بی طرفی و صادقانه خبر ها را پوشش دهد بنا بَر این مناظره ها نمی توانند به جای گاه واقعی خود برسند و به جای مناظره به مجادله منتهی خواهد شد.
2 – احتمالن این مناظره ها به صورت محدود و موقّت انجام خواهد شد؛ محدود چه از نظر افرادی که در این مناظره ها شرکت می کُنند و چه از لحاظ موضوعاتی که مطرح می شود و موقّت هم از آن لحاظ که این مناظره ها برای مدّت کوتاهی انجام می شود امّا بعد از آن که عوارض آن را مشاهده کردند بَرنامه را به اتمام رسانده و عنوان می کُنند ما وظیف ی مان را انجام دادیم و از گروه های مختلف برای بیان دید گاه هایِ شان دعوت به عمل آوردیم، گویی مناظره فصلی ست.
امّا جالب تَر این که مناظره ها از بَررسی حاد ترین مسائل سیاست داخلی آغاز شده است؛ در حالی که تله ویزیون به سختی می تواند برنامه ی نود را پیش ببَرد که یک بَرنامه ی ورزشی ست و ربط اندکی به مسائل حاکمیتی دارد و حاکمیت هم نسبت به موضوعات مطرح شده در بَرنامه های ورزشی حساسیت چندانی ندارد. در واقع پس از بَرنامه های ورزشی باید سراغ بَرنامه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاست بین الملل و در نهاست سیاست داخلی که حساسیت بسیار بالایی دارد رَفت. بنا بَر این این مناظره ها برای رسانه ای که هنوز جسارت این را ندارد که در تمامی حوزه ها چنین نشست ها و گفت و گو هایی را بَرگزار کُنَد و مهم تَر آن که قادر نیست خبر را به صورت منصفانه منتقل کُنَد، صرفن مُسَکِّن موقّتی برای خارج شدن از فشار رسانه های خارجی فارسی زبان است.
مناظره ی واقعی با این هدف انجام می شود که طرفین گفت و گو را به هم نزدیک کُنند تا خودِ شان و شنوندگانِ شان درک بِه تَری از دید گاه ها پیدا کُنند، در حالی که هدف این مناظره ها این نیست که حقیقت در داخل کشور روشن شود امّا به این دلیل که آنان گام های زیادی را از رسانه های رقیب عقب افتاده اَند در صدد جبران بَر آمده اَند و از آن جا که چنین هدفی دارند زمانی که با مشکلات مناظره مواجه شوند بِلا فاصله عقب نشینی کرده و از خود رفع تکلیف می کُنند.
رسانه ی دولتي حتّا اگر به دنبال شفّاف سازي اذهان مَردُم و کاهش تنش ها باشند ابتدا بايد نحوه ی پخش خبر خود را اصلاح کُند. در واقع اصلاح نحوه ی پخش اخبار نخستين وظيفه ی رسانه مذکور است و مناظره ها لزومن در دايره ی وظايف رسانه تعريف نمي شود. البته اين گونه نيست که اعتراض کُنيم که چرا اين مناظره ها پخش مي شود، چرا که اين مناظره ها در نوع خود خوب است اما وظيفه ی اصلي رسانه مسئله ی ديگري ست. به هر ترتيب بنده بعيد مي دانم رسانه هاي دولتي ايران بتوانند حتّا اندکي به بي طرفي خبري نزديک شوند چه رسد به اين که اين هدف را محقّق کُنند.
امّا در کل اجراي مناظره ها خوب است. تنوّع رسانه اي موجب رقابت مي شود و حتّا اگر انگيزه هاي مثبتي در انجام اين کار وجود نداشته باشد صرف اين امر راه گشا ست.
امّا بحث اين جا ست که بعید به نظر مي رسد صدا و سيما بتواند اين برنامه ها را به صورت مستمر، گسترده و بي طرفانه به پيش ببَرد و گفت وگو را به موضوعات ديگري بکِشانَد که در جامعه مطرح است. در کل نقطه ی قوّت اين مناظره ها در اين است که هر صحبتي که در آن مطرح شود حتّا اگر به سمت مجادله پيش برود نه تنها ضرري ندارد بلکه مطلوب نيز هست.
هم چنين يکي از دلايلي که باعث مي شود اين مناظره ها در چار چوب يک مناظره ی واقعي قرار نگيرد و به تعبير ديگر فلسفه ی مناظره رعايت نشود حضور مجري با گرايش هاي خاص است. مجري بايد بتواند به عنوان نماينده ی مَردُم و رسانه هر دو طرف مناظره را کنترل کرده و اجازه ندهد طرفين به حاشيه بروند و بايد به عنوان شخص ثالث و البته بي طرفانه با دو طرف مناظره رفتار کُنَد که ظاهرن مجري مناظره هاي مرسوم در ايران دو حالت بيش تَر ندارد، يا مثل مجري مناظره هاي انتخاباتي کانديدا ها بي تاثير است يا مثل مجري مناظره هاي اخير جهت دار عمل مي کُند (آن طور که گزارش مناظره ها منعکس کرده اَند). البته واقعيت اين است که نمي توان براي اين دست از برنامه هاي تله ويزيون مجري بي طرف انتخاب کرد چراکه مجري هم متناسب با ديگر برنامه هاي تلويزيون است. تلويزيوني که آزاد باشد با شخصيت ترين و قدرت مند ترين افراد را به عنوان معتبر ترين مجري انتخاب مي کُند.
انتقاد ديگر به اين مناظره ها اين است که چون مستمر نيست و تداوم ندارد به اندوخته تبديل نمي شود. در واقع افراد ياد نمي گيرند که چه گونه مناظره کُنند، چه گونه صحبت کُنند و حتّا حاضر جوابي را هم نمي آموزند. به همين دليل اين مناظره ها با زندگي روزمرّه ی مَردُم ارتباط بَرقرار نمي کُند. در شرايط فعلي به دليل بحراني که در سطح جامعه وجود دارد، مَردُم اين مناظره ها را مي بينند، امّا مشخص نيست که هميشه به ديدن اين مناظره ها ادامه دهند، مگر زماني که مناظره ها وضعيت جاري کشور و تفاوت ديد گاه هايي را که در جامعه وجود دارد به خوبي انعکاس دهد. در واقع براي اين که مناظره ها به شرايط مطلوب و درست برسند اوّل گذشت زمان و در درجه ی دوم وجود يک رسانه ی مستقل لازم است. تا زماني که اين دو عامل رخ ندهد، نمي توانيم مناظره هاي ارزش مندي داشته باشيم.
در رابطه با اين مسئله که چرا از سَران معترض و ساير اصلاح طلبان براي اين مناظره ها دعوت به عمل نمي آيد تا آنان نيز ديد گاه هاي خود را مطرح کُنند بايد گفت نبايد از رسانه اي که هميشه کاملن يک طَرَفه بود انتظار داشت يک باره براي مناظره از معترضان مهم دعوت کُنَد و اين مسئله چندان هم جالب نيست و نبايد اصراري براي دعوت از معترضان وجود داشته باشد. در واقع اگر اين مناظره ها ادامه پيدا کُنَد تا همين ميزان هم که بسياري صحبت ها مطرح شده بايد خوش حال بود.
يکي ديگر از نقاط ضعف مناظره ها اين است که دست اندر کاران اين برنامه در انتخاب افراد به نحوي عمل مي کُنند که در اصل مناظره مشکل ساز مي شود. آن ها با انتخاب افراد غير متوازن، توازن را رعايت نمي کُنند و چهره هاي مسلّط را به گفت وگو دعوت نمي کُنند.
اسلام را وارونه نشان ندهید!
(توضیح: این ها بخشی از سخنان روح الله خمینی در دیدار با گروهی از مَردُم و پاس داران کرج است که در تاریخ نُهُم خُرداد ماه 1358 در روز نامه ی اطّلاعات چاپ شده.)
اکنون که جمهوری اسلامی بَرقرار شده، خطر زیاد است. برای قشر روحانیت خطر از همه بیش تَر است – برای این که این ها نمونه ای از اسلام هستند برای سایر قشر ها – و مَردُمِ دیگر هم برایِ شان همین معنی وجود دارد. یک وقت طوری نشود که کمیته ها و پاس داران و سایر قشر ها در سَر تا سَر کشور خودِ شان را آزاد بدانند که هر کاری می خواهند بکُنند و هر طوری که می خواهند رفتار کُنند، این است که اگر کمیته ها روی موازین اسلامی عمل نکُنند و اگر دولت و ارتش با دقّت عمل نکُنند و اعمالِ شان را با اسلام تطبیق ندهند، یک صورتِ زشتی از اسلام در خارج منعکس می شود و می گویند حالا هم که دولت اسلامی شده، حالا هم که جمهوری اسلامی شده است، پاس دار های اسلامی می ریزند خانه های مَردُم را غارت می کُنند. در یک مورد که این کار انجام شود کافی ست که بگویند همه می کُنند، وقتی دو مورد واقع بشود که بی جهت به خانه های مَردُم بریزند و غارت گری بکُنند، کافی ست که بگویند پاس داران اسلامی کارِ شان غارت گری ست. اگر در یک یا دو کمیته در محلّی بَر خلاف مقرّرات شرع عمل بشود کافی ست که بگویند کمیته های اسلامی هم خلاف مقرّرات عمل می کُنند. اگر در دو مورد بَر خلاف مقرّرات اسلام کَسی زندانی شود کافی ست که بگویند حبس اسلام هم مثل حبس ساواک می باشد. الآن یک تکلیف بسیار بزرگی به عهده ی همه ی ما ست. من که یک طلبه هستم و شُما آقایان همه با هم تکلیف داریم که کوشش کُنیم وجهه ی اسلام را آن طور که هست نمایش دهیم نه آن طور که خلفایی مثل معاویه و یزید و بسیاری از خلفای اُمَوی و بنی عبّاس جلوه می دادند. الآن ما در یک امتحان بزرگ واقع هستیم، الآن خدا ما را امتحان می کُنَد که آیا ما در این زمان که پُست و قدرتی به دستِ مان آمده است، چه می کُنیم؟ آیا ما همان انسانی هستیم که قبلن بودیم، یا طبق مقرّرات عمل می کُنیم؟ اسلام را جوری نمایش ندهیم که بگویند اسلام این است، خدای نخواسته در قشر معمّمین و علما مطلب خلافی واقع نشود که مَردُم بگویند نمایندگان اسلام این ها هستند، نمایندگان اسلام هم بَر خلاف اسلام عمل می کُنند، این مثل سایر گناهان نیست، این یک گناه بزرگی ست که ما اسلام را در خطر انداخته ایم و اسلام را بَر خلاف آن چه که هست نمایش داده ایم و به خاطر همین من از همه ی کمیته ها، از همه ی پاس داران، از همه ی معمّمین و اهل منبر و محراب و همه ی مسلمان ها با کمال عجز و تواضع استدعا می کُنم که این اسلام را که الآن به دست شما افتاده است وارونه نشان ندهید، همان طورکه هست عرضه کُنید. این مسئله مهم است و آقایان توجّه کُنند و همه ی ملّت موظّف اَند که بَر این مطلب نظارت کُنند، اگر من یک پایم را کنار گذاشتم و کج گذاشتم ملّت موظّف است که بگوید پاست را کج گذاشتی، متوجّه باش و خودت را حفظ کُن. با رَفتن شاه ظلم تمام نمی شود، اگر بنا باشد که ظالم ها بروند و ما یک دسته ی دیگر جای آنان بنشانیم و همان کار ها را به اندازه ای که قدرت داریم انجام بدهیم آن وقت ما هم همان رژیم هستیم. وضع شهر بانی باید تغییر کُنَد، نه این که فقط لفظش تغییر بکُند وضعش هم همان طور، ارتش ها، وزارت خانه ها، ادارات همین طور باشد. بازار هم همین طور باشد، بازار باید اسلامی باشد نه بازار چپاول گری و قاچاق.
تحلیل ابوالفضل فاتح از اوضاع کنونی و ناگفته هایی از گفتار، رفتار و یاران مهندس موسوی
(توضیح من: ابوالفضل فاتح در زمان انتخابات مسئول کمیته ی رسانه و تبلیغات مهندس موسوی بود. او هم چنین مؤسّس خبر گزاری دانش جویان ایران (ایسنا) هم هست و از بدو تأسیس (1378) تا 1384 هم مدیر عاملش بود. از 1370 تا 1375 هم دبیر انجمن اسلامی دانش گاه تهران بود. شعار انتخاباتی مهندس موسوی؛ «هر ایرانی، یک ستاد» هم ادامه ی شعار فاتح در ایسنا بود که؛ «هر دانش جو، یک خبر نگار». کمیته ای که او مسئولش بود مبدع رنگ سبز برای حامیان مهندس موسوی بود که اکنون رنگ جنبش ما ست. ویژگی او نزدیکی اش به مهندس موسوی ست؛ تا جایی که مأمور می شود ساعاتی پس از انتخابات نامه ای سرّی را از مهندس موسوی به دفتر خامنه ای ببَرد. او تازگی یاد داشتی تحلیلی از وقایع اخیر و گزارشی از گفتار های منتشر نشده ی مهندس موسوی و هم چنین از یاران نزدیکش منتشر کرده. این یاد داشت هم در ادامه ی بیانیه ی هفدهم مهندس موسوی ست و در جای جای آن با خیر خواهی حکومت نصیحت شده که دست از روند تند کنونی بَردارد و به خواسته های به حق، قانونی و کمینه ی جنبش سبز جامه ی عمل بپوشانَد و از سقوط جلو گیری کُنَد.)
برای تاریخ
آن گاه که نادر شاه بر سریر قدرت نشَست، در تصوّرش نمی گنجید که روزی کار به جایی خواهد رسید که دستور خواهد داد تا چشمان فرزندش را از حدقه بیرون آورند. روزی که امیر کبیر به صدر اعظمی بَرگزیده شد، در مخیّله ی ناصر الدّین شاه نبود که به دستور او امیر را به قتل خواهند رساند. تاریخ ما پُر است از صحنه های حیرت انگیزی که سعایت پیشگان و تملّق پیشگان دربار پدید آورده اند. و این منحصر به دربار نبوده که گاه گریبان حلقه های روشن فکران و بیوت علما را نیز گرفته است. کَسانی بوده اند که سعایت این و آن را نزد مراجع و علما برده تا شاید رقیبی را از میدان به در برده یا آتش کین و حسدی را فرو نشانند. امّا هنر تاریخ آن است که وقتی از رخ داد ها فاصله گرفته و غبار ها فرو می نشیند، حقایق را بَرملا خواهد کرد.
اگر مَردُم دوران امیر کبیر برای مدّتی به دلیل تبلیغات حکومت تصوّر می کردند که امیر به مرگ طبیعی از دنیا رَفته،امروز احدی نیست که نداند حقیقت چه بوده است و شرم نثار چه کَسانی است. اگر با امیر چنان شد، اگر با میرزای جنگلی، اسد آبادی، فضل الله، مدرّس، مصدّق و کاشانی و نوّاب و شریعتی چنان رَفت، همه و همه از سوی جریانات و کَسانی بود که ملّت ما علیه آنان انقلاب کرد. افسوس بزرگ آن گاه خواهد بود که در نظام جمهوری اسلامی با بزرگان و عزیزان چنان رود که سنّت پیشینیان بوده است.
شاید بسیاری از مَردُم حلقه ی نخست مهندس را نشناسند. باقریان، بهزادیان، بهشتی، عرب مازار، بهشتی شیرازی، مؤمنی و فروزنده و … نیک اندیشانی هستند که در همه ی سال های پس از انقلاب بی تمایل به ثروت و شهرت در اندیشه ی خدمت به دین و میهن بوده اَند. هم راهی آنان با میرحسین نه به ایّام انتخابات که به سال های دوری بَر می گردد که هیچ کدام باز گشت مهندس به عرصه ی انتخابات را چندان محتمل نمی دانستند.
اگر روزی مباحث این عزیزان در محضر مهندس علنی شود، همه خواهند دید که چه دل های بی قرار خدمت به کشور و انقلاب و چه سرمایه های بزرگی حلقه ی نخست و پاک مهندس بوده اند. آن ها نه حلقه ی تملّق و دروغ و نه حلقه ی طمع و تطمیع و نه حلقه ی خشونت و تهدید و نه حلقه ی دروغ و تفسیق و نه حلقه ی نیرنگ و تزویر که حلقه ی شَرَف و صداقت، تقوا و فضیلت و انسانیت و مروّت بوده اَند. مَردُمانی به غایت خود ساخته و رشید. آنان نظام را به ارزش ها و کار کردش پای دار می دانستند و همّت خود را مصروف آن کرده بودند نه آن که نظام و آبِ روی دین را مصروف خود.
طُرفه آن که اِم روز همگی به قهر قدرت، باران تهمت و گوشه ی زندان را تجربه می کُنند. البته افسوس بزرگ تَر، ظلمی است که به مَردُم منتقد کوچه و خیابان و این عزیزان و شخصیت هایی چون مهندس و خاتمی و سیدحسن و هاشمی و کرِوبی و صانعی و … می شود و جان کاه تَر آن که این نه در دوران تباه قاجار و پهلَوی که در دوران انقلاب عزیزِ مان و به نام نظام عزیزی صورت می گیرد که به بهای صد ها هزار شهید برای بَر هم ریختن این سنّت های غلط پایه گذاری شده است.
به بسیاری از مدِعیان باید حق داد که متمسّک به شعار های اسلامی و انقلابی باشند، چرا که در غیر این صورت متاعی برای عرضه به مَردُم ندارند؛ نه سابقه ای نه لاحقه ای نه عمل کرد افتخار آمیزی و نه علم و هنر و حتّا ادبی،اما آنان حق ندارند یک انقلاب را از گذشته و هویت و مؤسّسانش جدا کُنند.
آنان برای نِیل به تَر فند خود که همانا مصادره ی انقلاب و نظامی است که در آن سهم نداشته اَند، جمهوریت و اسلامیت را توأمان نشانه رَفته، قانون اساسی را تحریف و با ایجاد دور های به ظاهر قانونی، مَردُم را دور زدند. شهیدان بزرگی چون بهشتی و مطهّری و حتّا امام عظیم الشّأن را از تربیت فرزندان و اهل بیت و شناخت نزدیکان و هم کاران عاجز معرّفی کردند و حتّا از جماران نگذشتند و عزم مؤسّسه یا همان فدک اهل بیت امام و انقلاب را کردند. و اینک چنان از خویشتن غرّه اَند که پا به وادی پیام بَران الهی گذاشته و نستجیربالله آنان را نیز از طعن خود بی نصیب نساخته اَند.
اِن شاء الله ده سال دیگر روشن خواهد شد که اینان کی ست اَند و که بودند و در مقابل دل سوزان واقعی کشور چه سودایی در دل و سَر داشته اَند. روزی به آقای مهندس موسوی عرض کردم که کشور ما از ما جَرای دکتر مصدّق و آیت الله کاشانی صرف نظر از آن که حق به چه میزان و با که بود، بهره ی چندانی نبُرد جز آن که دیکتاتوری شاه سال های بیش تَری بَر کشور سایه انداخت. این نگرانی هست که ما جَرای شُما و حضرت آیت الله خامنه ای نیز تکرار تاریخ شود و در پی آن دشواری ها افزون تر شود. گفت: «من همه ی تلاشم را کرده و می کُنم که چنین نشود و هر قدم مثبتی را پاسخ خواهم داد».
چند روزی از انتخابات گذشته بود. مهندس را اندیش ناک دیدم. پرسیدم، گفت: «هر گاه حقیقت غیر آن باشد که می دانیم، فورن به مَردُم اعلام خواهم کرد و باکی از آبِ روی خود ندارم. حتّا اگر می دانستم که مسئولان امر تا این اندازه و با این میزان هزینه، به کاندیدای دیگر علاقه دارند، فکر دیگری می کردم». می گفت: «اگر به راه پیمایی می رَفتم برای آن بود که در کنار مَردُمی باشم که تقاضایی جز مطالبه ی مسالمت آمیز حقّ خود ندارند. بیم دارم که بر آنان بسیار سخت بگیرند. نمی توانم این جا بنشینم و آنان را تنها رها کُنم. شاید حضور ما تند خویان را به ملاحظه وادار کُنَد».
پس از حوادث چند روز نخست پس از انتخابات و دست گیری ها و بَرخورد ها و خشونت های حیرت انگیز می گفت: «اگر چنین پیش برود، آینده آبستن تلاطم و بحران های سنگین و بسیاری است. جوانان این نسل متفاوت اَند. اگر بی تدبیری ها و بی مسئولیتی ها ادامه یابد، در آینده بسیاری به دست اندرکاران اِم روز اعتماد نخواهند کرد.اگر برای ما نیزآبِ رویی مانده باشد شاید بتوانیم به نفع امام وانقلاب و مَردُم و در عبور از دشواری های آن روز کمک کُنیم. در غیر این صورت بیم است که از همه عبور کُنند و این نگرانی بسیار بزرگی است».
آری این شانس بزرگ انقلاب و نظام ما ست که رَه بَران منتفدانش شخصیت هایی چون موسوی و خاتمی و کرّوبی اَند. شخصیت هایی که دست آخِر هر بحران و رخ دادی را هر چند بزرگ به نفع انقلاب اسلامی و مَردُم فیصله می دهند. و افسوس که کَسانی به خیال خود و چه بسا به عمد و توطئه می خواهند نعمت بزرگ این مصلحان را از مَردُم و کشور سلب کُنند و آن روز چه بسا اوضاع به دست کَسانی هم چون خودِ شان بیافتد که هر چه هزینه ها بیش تَر شود، خوشحال تَر خواهند بود و بیمی از هزینه های تحمیلی به مَردُم نخواهند داشت.
به یاد دارم پس از شهادت سیّد علی موسوی می گفت: «دل من برای انقلاب، مَردُم و جمهوری اسلامی می سوزد که گرفتار این همه بی تدبیری، دروغ و ظلم شده است. به جای شنیدن صدای مَردُم و پاسخ منطقی و قانون مند به آنان تعدّی می شود. برای خودم آبِ رویی قائل نیستم. از من می خواهند که مرز بندی هایم را روشن کُنم؛ چیزی که بر همگان روشن است. ما را چه به بیگانه، ما را چه به معاندان، ما را چه به ساختارشکنی؟ اِن شاء الله روزی ابعاد توطئه هایی نظیر پاره کردن تصویر حضرت امام و برخی وقایع تلخ عاشورا و ترور و قتل مردم بی دفاع آشکار خواهد شد. بگذار هرچه می خواهند بگویند و بکُنند. ما را وابسته و بی دین معرّفی کُنند، امّا خدایی هم هست. آن چه بود و هست سرمایه ای از امام و انقلاب است و فدای آن خواهد شد، ما چیزی نمی خواهیم جز آن چه برای آن انقلاب کرده ایم و این نظام برای تحقّق آن بنا شده. راه درست برای تصمیم گیرندگان توجه به حقوق مَردُم و وفا داری به ارزش های بنیادی اسلام و انقلاب است نه اتّهام افکنی و خشونت و دست گیری و تک صدایی».
این کجا و دروغ های رسانه های دروغ کجا. اِن شاء ا… روزی خواهد رسید که یکایک خبرها و اظهار نظرها در پیش گاه تاریخ مورد مداقه خواهد بود و آن روز بانیان تولید انبوه دروغ که تا مرز انگلیسی و آمریکایی و اسرائیلی خواندن مهندس و متّهم ساختن او به ترور مشکوک و ناجوان مردانه ی خواهر زاده اش پیش رَفتند، رسوا و شرم سار خواهند شد.
با آن که بسیاری از اعتراضات خود جوش بود، هم واره همگان را به پرهیز از خشونت و مراقبت از افتادن در دام آشوب دعوت کردند و در هفده بیانیه ی خود ادب حضور و انتقاد سیاسی را به همگان آموختند و به شدّت مراقب سطح مطالبات بودند. همه ی امکان ارتباطی و تشکیلاتی اش با مَردُم را قطع کردند تا صدایش به درستی شنیده نشود و آن گاه اگر در گوشه و کنار داخل یا خارج با نماد سبز یا به نام سبز موضعی گرفته شد یا عملی انجام شد همه را به نام او نوشتند، حال آن که در مقابل با همه ی تشکیلات عریض و طویل، خود را از آن چه به نامِ شان و با لباسِ شان در خیابان یا زندان بَر خلاف قانون و اخلاق و علیه مَردُم انجام می شد، مبرّا می دانستند و مسؤلیتی متقبّل نمی شدند و یک سره همه چیز را تکذیب می کردند.
با آن که حلقه ی نخست مهندس افرادی شناخته شده و جریان اصیل سبز مواضع روشن و مشخّصی دارد و مهندس دید گاه های خود را از طریق بیانیه های رسمی بیان می کُنَد، هر آن چه که در داخل و خارج از سوی هر کَس و با هر انگیزه ای بیان می شود، به ناحق منتسب به ایشان می کُنند و سپس می خواهند مهندس در برابر هر یک موضع بگیرد با آن که می دانند نسبتی با مهندس ندارد. حال آن که از صبح تا شام، این سو و آن سو به نام دفاع از دولت و ولایت و حتّا اسلام، بی شمار عمل ناصواب صورت می گیرد و کَسی هم به خود زحمت تأیید و تکذیب نمی دهد که بمانَد بسیاری را هم تحت حمایت و پوشش قرار می دهند.
درایّام انتخابات و بعد از آن علا رغم مضایق رسانه ای، ایشان و ستاد با هیچ مقام خارجی یا رسانه ی فارسی زبان بیگانه گفت و گو نکردند و بَر عکس دیگران، هرگز پیغام و پسغامی نیز به دُوَل خارجی نفرستادند که اگر طیّ انتخابات دولت را در اختیار بگیرند چه خواهند کرد، امّا فتنه گرانی بودند که فتنه گری می کردند و به دروغ چهره ی دیگری از مهندس معرّفی می کردند. چه صحنه ها و سایت ها از جمله سایت «انتخاب دهم» که خودِ شان راه نیانداختند و چه مطالب که خودشان منتشر نکردند و چه شعارها که خودشان سَر ندادند و یا نسبت ندادند. کی ست که نداند شعار «جمهوری ایرانی» و «نه غزه نه لبنان» و «توهین به اصل ولایت فقیه یا رَه بَری» ربطی به مهندس نداشت؟
به عنوان نمونه ی دیگر یادم هست که مصاحبه ای ساختگی از رییس ستاد آقای دکتر بهزادیان منتشر کردند که گفته است میلیارد ها از این و آن بودجه دریافت کرده، حال آن که کلّ بودجه ی ستاد به چهار میلیارد تومان نرسید، بودجه ای که در برابر هزینه های رسمی و غیر رسمی رقیب ارزنی هم محسوب نمی شد. یا یادم هست که مهندس از معدود مصاحبه با رسانه های غیر فارسی زبان خارجی، چند روز به انتخابات مصاحبه ی کوتاهی با تایمز لندن داشتند. هنوز که هنوز هست، خطّ و ربط تایمز در انتخابات ایران برایم روشن نیست. آن ها همچون سی اِن اِن ارتباط وثیقی با ستاد کاندیدای رقیب داشتند.
به هر حال در این مصاحبه ظاهرن نقل قولی به مهندس نسبت داده شده بود که ایشان گفته، قدرت رَه بَری پس از انتخابات با ادامه ی حضور مَردُم در خیابان مهار خواهد شد. آن را مستمسکی قرار دادند که بگویند ما برای بعد از انتخابات برنامه ای داشته ایم. بعدن نیز این مصاحبه گویا به نظر رَه بَری معظّم انقلاب رسیده بود. یکی دو روز بعد از انتخابات آقای مرندی با من تماس گرفتند و پرسیدند. گفتم چه گونه شما باور می کُنید که مهندس موسوی چنین بگوید. حتّا اگر کَسی بخواهد چنین بکُند عقل سیاسی اش حکم می کُنَد که چنین نگوید. در همان فضای شلوغ بعد از انتخابات حضوری نیز از آقای مهندس پرسیدم. قویّن تکذیب کرد و گفت من را که می شناسی. چرا باید چنین بگویم؟
می خواهم بگویم هم واره کَسانی بودند و هستند که بخواهند شکاف ها و بد بینی هایی را دامن بزنند و راه را برای اهداف شوم و استیلا طلبانه ی خود باز نمایند. کَسی برنامه ای برای بعد از انتخابات نداشت و ما خود را پیروز طبیعی انتخابات می دانستیم، امّا هر روز می شنیدیم که قرار است پس از انتخابات چنین شود و چنان شود و اِم روز می بینیم که احکام برخی دست گیری ها قبل از انتخابات صادر شده بود.
باز هم می گویم ما به اندازه ی بعضی با هوش نبودیم که تا این جای مسئله را ببینیم، چرا که در آن مشارکتی نداشتیم. آن ها نیاز داشتند برای جا انداختن اقدامات خطر ناک و تحلیل معیوب خود، شخصیت های مؤثّری را دست گیر کنند تا امکان مدیریت فضا کم شود و سپس صحنه هایی یا اعترافاتی را بسازند و یا آن چنان بَر برخی مردم سخت بگیرند که سطح مطالبات بالا رَوَد، شعاری بدهند و یا اقدامی بکُنند.
حتّا از این که احیانن پای معاندی باز شود، ذوق زده شوند که هان دیدید نگفتیم، این همان چیزی است که شما به دنبال آن هستید. و سپس این همه را سند کُنند که آری کودتای مخملی در بین بوده و تصمیم بر بَراندازی ولایت فقیه و جمهوری اسلامی آن هم توسط مؤسّسان آن، عجبا. آری ظلم به نظام ناصواب است، امّا این صحنه سازی ها و این خشونت ها و رفتارها و سوء استفاده از قانون، ظلم به مَردُم و نظام بود نه انتقاد ها و دل سوزی های شخصیت هایی چون مهندس موسوی. اگر چنان ناجوان مردانه همه چیز و همه کَس را نمی پاشاندند، کم ترین ناهنجاری در این سو رخ نمی داد کما این که در تمام ایّام منتهی به انتخابات، صبح تا شام مَردُم به خیابان ها آمدند و آب از آب تکان نخورد. اما خودِ شان با آن همه امکانات در این چند ماه به اندازه ی بیست سال اشتباه یا ظلم کردند و بد ترین چهره از جمهوری اسلامی را معرّفی کردند و یک بار هم یک سوزن به خودِ شان نزدند.
اوج دل سوزی شخصیت هایی چون مهندس موسوی برای کشور و انقلاب و مَردُم آن جا هویدا می شود که وقتی می بینند برای باز کردن معبری باید آبِ روی خود را هزینه کُنند، دریغی به میان نمی آورند. پس از صدور بیانیه ی تاریخی، بزرگ و مصلحانه ی هفدهم که اِن شاء الله برکاتش روز به روز آشکار تَر خواهد شد، می گفت: «باید کاری می کردم، این کم ترین خواسته هایی بود که می توانستم برای خروج کشوراز بحران بیان کُنم. امید وارم درک شود». گفتم با خدا معامله کردید، گفت: «من کَسی نیستم، هیچ کَس. امّا امید وارم خداوند در این خیر و مصلحت مَردُم و کشور و نظام را قرار دهد. من دلم روشن است به یاری خدا».
گرچه مهندس در قلوب مَردُم جای دارد، یکی از مظلوم ترین و تنها ترین مردان انقلاب است. یارانش را گرفته، تشکیلاتش را منهدم، ارتباطاتش را قطع و به هر تهمتی او را رانده اند. اگر صدایش را بشنوی تغییری در آن نمی بینی، جز همان صدای نجیب و امید وار و آرام که نگران کشور است. او برای خود چیزی نمی خواهد و تنها به مَردُم می اندیشد. او می گوید: «مَردُم ما مَردُمان بسیار خوبی اَند. با آنان شفقت کُنید. بسیاری از امور به بود خواهد یافت». اِن شاء الله در گذر زمان حقایق به تدریج آشکار خواهد شد. چه سانسور و متّهمش کُنند و چه تحریفش، او سیمای صداقت و نجابت و شرف است و در پهنه ی تاریخ ما به عنوان مصلحی بزرگ و تعیین کُننده، پای دار خواهد ماند. حیف است که چنین نسل کُشی سیاسی و چنین مهمان کُشی هایی به نام نظام جمهوری اسلامی ثبت شود و آن چه با نخست وزیر امام و رؤسای جمهور بعد و مؤسّسان انقلاب و مَردُم منتقد رَفته است، قصّه ی تاریخ شود و سنّت های غلط گذشته را تداعی کُنَد. و همین طور حیف است که آبِ روی مدیریت انقلاب، گروی افراطی گری حلقه هایی شود که جز شرم نمی آفرینند.
امام عظیم الشّأن، قانون اساسی و نظامی بی آلترناتیو را برای این ملّت بزرگ معماری کرد. لذا با وجود انتقادهای وسیع و بعضن جدّی تَر به نحوه ی اجرای قانون اساسی و مدیریت کشور، هیچ عاقلی دل به نظام دیگری که مورد علاقه ی بیگانگان و غیر موحّدان باشد نخواهد بست. امّا روشن است که فاصله از مبنای مَردُمی و آزادی خواه انقلاب اسلامی و بستن باب اصلاح، سَر نوشت همین نظام بی آلترناتیو را خدای ناکرده با سعودی ها و عثمانی ها بیوند خواهد زد. مگر تاریخ حکومت های پس از پیامبر اعظم (ص) جز دوره های کوتاهی جز این بوده است؟
ترور های ناجوان مردانه و حساب شده ی اخیر در تداوم ترور معنوی شخصیت های ریشه دار به همراه شکاف آفرینیِ هدف مند و پروژه ای در سطوح تعیین کُننده و تأثیرگذار، شرایط خطیری را یاد آور می شود. نفوذی عمیق و خطر ناک صورت پذیرفته است. تا فرصت هست، تا هنوز الفتی هست، تا نسل نخست انقلاب هست، تا هنوز احتمال اجماعی هست، تا خاطره ی هم نشینی با امام هست، تا بزرگان و مراجع عظام هستند، تا رَه بَری انقلاب هستند، تا مهندس موسوی هست، تا خاتمی و کرّوبی و هاشمی هستند باید فکری کرد. در غیر این صورت، خدای ناکرده حسرت غفلت از اِم روز بَر جای خواهد ماند.
فرار شاه
چند وقت پیش در تاکسی نشَسته بودم و مطابق معمول در تاکسی بحث سیاسی جریان داشت. بحث به جمهوری اسلامی و پهلَوی رسید و نظرات متفاوتی از هر سو ابراز شد. من چیزی نمی گفتم و تنها گوش می دادم. از یک دید گاه (که گمانم راننده آن را بیان کرد) خیلی خوشم آمد. آن جمله این بود: «الهی محمّد رضا شاه با حضرت محمّد محشور بشه!». احتمال این که سی سال پس از سقوط جمهوری اسلامی نظیر این جمله در مورد خامنه ای یا هر شخص دیگری که در رأس این نظام هست بیان شود چه قدر است؟
می خواندم که در آستانه ی بهمن ماه و جشن های پیروزی انقلاب تله ویزیون تصاویری را از آن دوران که جنبه ی محرّک دارند پخش نخواهد کرد. این تصاویر شامل دستان خونین، خون های ریخته شده بَر زمین، حمله، تخریب، آتش سوزی، مبارزه های خیابانی، مقابله با نیروهای گارد، شعارنویسی، بَر عكس گرفتن عكس ها، سنگر بندی وسط خیابان ها، ساخت كوكتل مولوتوف و حضور زنان و مردان در كنار یك دیگر در تظاهرات ها ست. هم چنین پخش برخی شعار های معروف نیز ممنوع شده و پخش نخواهند شد. احتمالن این ممنوعیت به سرود های پُر شور انقلابی نیز خواهد رسید. لابد فکر کرده اَند که با این کار تمام پارازیت ها و انسداد های اینترنت و محدودیت های رسانه ای و دروغ پراکنی های گسترده بی اثر می شود و همان فیلم های موبایلی اِم روز را تمام مَردُم می بینند، منتها با کیفیت پایین و قدیمی و سیاه و سفید و در ضمن سی سال عقب تَر! آن وقت ممکن است یک دفعه هوس کُنند (!) همگی یک بار دیگر همان کار را تکرار کُنند چون تمام ستم ها نعل به نعل دارد تکرار می شود.
هر روز روشن تَر از روز های پیش نزدیک شدن گام به گام حکومت به سقوط را می بینم. ترس از سقوط آن چنان در جای جای حکومت رخنه کرده که حتّا از تصاویر انقلابی که اینان به حکومت رسانده می ترسند. خودِ شان می دانند خون شهدای مظلومی که در راه آزادی ریخته شد و بخش اسلامی انقلاب آن را به نا حق برای خود مصادره کرد، خون آن ها که بیش تَر از آزادی های اجتماعی می خواستند و دوست داشتند آزادی سیاسی را نیز تجربه کُنند و خون های دیگر و ستم های دیگر و سَر کوب ها و شکنجه ها و باز داشت های دیگر بود که کمر پهلَوی را تا کرد. با این همه خون می ریزند و ستم می کُنند و همان اشتباهات محمّد رضای بی تدبیر را انجام می دهند؛ چه، از قدرت و سَر کوبِ شان مست اَند. نمی دانند همین خون نا بود کُننده را اکنون هم دارند می ریزند؟ نمی دانند ستم دامن ستم گر را خواهد گرفت؟ این طور به نظر می رسد که می دانند و گر نه از پخش این فیلم ها جلو گیری نمی کردند. می دانند مَردُم ظرفیت مشخّصی برای تحمّل ستم دارند و پس از آن خونِ شان به جوش می آید. این کار، یک نشانه ی آشکار از سقوط زود هنگام حکومت است. این کار یعنی آن چنان حکومت از مَردُم می ترسد که حتّا اجازه نمی دهد فیلم های انقلابی که خود زاییده ی آن انقلاب است پخش شود. یعنی آن قدر حکومت هراس دارد که نمی تواند اجازه دهد هر گونه تصویری که مَردُم را به فکر قیام می اندازد به آن ها نشان داده شود.
—–

کَسی فکر می کرد شاهی که زیر دستانش پایش را در انظار می بوسیدند، روزی چنان خوار شود که از کشور بگریزد؟
اِم روز، بیست و ششم دِی ماه است؛ روزی که محمّد رضا پهلَوی از مملکت خارج شد. محمّد رضای مست از قدرتِ سَر کوب که گمان می کرد تنها راه نجات از سقوط سَر کوب و کُشتار است، با شدّت به این کار ها دست زد. به زندان انداخت، کتک زد، در 17 شهریور حمّام خون به راه انداخت، تجسّس کرد و هر چه از دستش بَر می آمد کرد تا «شاه» بمانَد. تاریخ نشان داد که نمی شود با این کار ها جلوی سیل خشم گین مَردُم ایستاد. او نتوانست حتّا با حکومت نظامی و آوردن تانک به خیابان جلوی سیل خشم گین مَردُم را بگیرد، جلوی مَردُم را با این کار های مضحک نظیر پخش نکردن فیلم های انقلاب می خواهند بگیرند؟ گاهی فکر می کُنم تا چه حد می توان بی عقل و ترسو و ضعیف رفتار کرد؟ یعنی این قدر می ترسند که کار را از سَر کوب به پخش نکردن چنین تصاویری رسانده اند؟ این قدر ترسو و ضعیف بودند و ما نمی دانستیم؟
روزی خواهد رسید که افراد نخست مملکت (یکی از بلایای جمهوری اسلامی تبدیل یک فردِ نخست مملکت – شاه – به چندین شاه کوچک بود که هر یک برای خود تصمیم می گیرند و نوعی «ملوک الطّوایفی» به راه انداخته اَند) در پیش گاه ملّت آزاده ی ایران محاکمه خواهند شد. این یک قانون طبیعی است و گریزی از آن نیست. «تاج» با آن شکوه از دست مَردُم گریخت، «عمّامه» که تازه چند صباحی ست شکوهی باسمه ای به دست آورده که جای خود دارد! همان گونه که اِم روز گروه کثیری از مَردُم اذعان دارند که پهلَوی به مملکت خدمت کرد و تنها ایرادش بستن فضای سیاسی بود و جمهوری اسلامی به مملکت خیانت کرد و تنها فایده اش چند سال نخست دوران اصلاحات بود که کمی آزاد بودیم، روزی خواهد رسید که این قضاوت جنبه ی واقعی به خود خواهد گرفت و سَران نظام جمهوری اسلامی در پیش گاه عدالت به سزای اعمالِ شان خواهند رسید. اَبَدَن هم با این کار های خنده دار نمی توان از این قانون طبیعی فرار کرد.
آقا تختی
دی روز، هفدهم دِی ماه و سال گَرد درگذشت مردی ست که فکر نمی کُنم حالا حالا ها، مَردی مانند او پیدا شود. دلیل این که فکر نمی کُنم چنین مَردی دیگر به وجود بیاید این است که آن گونه که من دنیا را می بینم و تغییرات آن را با عقل ناقصم بَر رسی می کُنم امکان به وجود آمدن چنین انسان هایی بسیار ضعیف است چرا که همه چیز عوض شده. همه چیز جوری شده و به شکلی در آمده که دیگر جهان قهرمان ها را دوست ندارد و انسان های کامل مجالی برای به وجود آمدن پیدا نمی کُنند (در آینده بحثی در این مورد خواهم داشت).
من آقا تختی را نمونه ی کامل یک انسان بزرگ می دانم و او را بیش از یک ورزش کار قبول دارم. اعتقاد دارم هر چه قدر هم من بنویسم زیاد فایده ندارد و ما که او را ندیده ایم برای شناختش باید به خاطره هایی که از او مانده رجوع کُنیم. این کار ضمن این که ما را به خوبی با شخصیت آقا تختی آشنا می کُنَد و تصویری به نسبت کامل از آن چه او را تبدیل به نماد معاصر جوان مَردی و مردانگی و غیرت و شرافت کرده و او را از ظرف زمان خارج و به یک انسان فرا زمان تبدیل کرده به دست می دهد، بسیار شیرین هم هست. شیرین از آن جهت که من بسیار خاطره باز هستم و مرور خاطرات برای من بسیار لذّت بخش است، به ویژه این که این خاطرات از مردی باشد که آن قدر دوستش دارم که دیوار اتاقم را با عکسی از او زینت بخشیده اَم.
خاطرات زیر از کتاب «جهان پهلوان غلام رضا تختی» (تألیف نجمه ساجدی و سیّد محمّد هادی طباطبایی و انتشار مرکز آموزش سازمان فرهنگی، هنری شهر داری تهران) بَرداشته شده اند. در مورد آقا تختی هم همان حرفی که در مورد آقای منتظری گفتم صادق است که «مَردی که آزاده زندگی کُنَد، هرگز نمی میرد».
1. عطا الله به منش (کار شناس ورزش):
وقتی دست گاه حاکمه دید که تختی به سوی دیگری می رود، چند نفر را به وکالت و مدیر کلّی بَرگزید تا از ردیف قهرمانان و ورزش کاران هم تَنی چند در قیافه ی سیاست مدار داشته باشد! برای فریفتن تختی پیش نهاد دادند که شهر داری تهران پُست مناسبی ست؛ آن را بپذیرد. او گفته بود: «شهر دار اگر با انتخاب مَردُم باشد جایی دارد ولی اگر مرا انتخاب نکُنند چه شهر داری و چه کشکی و چه پشمی؟! ما نیستیم» و آن را رد کرد.
با مَردُم بود. او توجّه مَردُم را در زلزله ی بویین زهرا آزمایش کرد و طعم آن را چشید. وقتی به جمع کردن اِعانه برای زلزله زدگان پرداخت، نزدیکی های ظهر به مغازه ی [...] مراجعه کرد. صاحبش گفت: «من از این پول ها به کَسی نمی دهم ولی به تو پهلوان ایمان دارم، آن دخل را بَردار و برو! مطمئن هستم در محلّ درستی مصرف خواهد شد».
2. حسین شاه حسینی (رییس اسبق سازمان تربیت بدنی):
تختی به صورت غیر قابل توصیفی نسبت به ظلم و جور حسّاس بود. واقعن برایش غیر قابل تحمّل بود. در برابر مظلومیت هم بی طاقت بود و گاهی آن چنان دچار غم و اندوه می شد که می گریست. در میدان سَر چشمه، چلو کبابی ملّی، به اصطلاح پاتوق ما بود. حاج حسن، صاحب چلو کبابی هم احترام خاصّی برای ورزش کاران قائل بود. با تختی مشغول صرف ناهار بودیم که یکی از کاسب های فقیر محل، با دیدن تختی جلو آمد و خواست دست تختی را ببوسد که تختی صورتش را بوسید. اسم او احمد پهلوان بود. پدرش هم در زمان خود، پهلوان محل بود. امّا احمد خیلی تهی دست بود. تختی با مهربانی پرسید: «پهلوان چه طوری؟». احمد گفت: «مادر بچّه ها مُرده و بچّه صغیر ها را من باید نان بدهم و با یک دکّه ی یخ فروشی، امور نمی گذرد». تختی به حدّی ناراحت و منقلب شد که نتوانست ناهار بخورد. از حاج حسن خواست که به احمد پهلوان و بچّه هایش غذا بدهد و به او کمک نقدی هم بکُنَد. موقع پرداخت حساب، حاج حسن سعی داشت پولی نگیرد ولی تختی گفت: «از این به بعد به حساب من به احمد پهلوان هم کمک نقدی کُن، هم غذا بده».
3. پرویز عرب (پیش کسوت کُشتی):
روزی در چلو کبابی نایب در خیابان ولی عصر بودیم. هنگام صرف غذا، شخصی آمد و به آقا تختی گفت: «صحبتی با شما دارم». تختی او را دعوت به نشَستن کرد. آن مرد پس از تعریف و تمجید از پهلوانی تختی گفت: «می خواستم به شُما پیش نهادی بدهم که متضمّن منافع مادّی هم هست و آن این که اجازه بدهی از عکس شُما روی شیشه های عسل به عنوان تبلیغ استفاده کُنم و از این بابت هر مقدار که خواسته باشی پرداخت می شود». تختی گفت: «چه هدفی از این کار داری؟ آیا می خواهی مَردُم را فریب دَهی که تختی با خوردن عسل قهرمان شد؟ در حالی که قهرمان شدن من به عسل خوردن ارتباطی ندارد، من برای این کار عسل نخوردم و بنا بَر این با فریب دادن مَردُم مخالف اَم!».
روزی دیگر در یک رستوران سَرِ پل تجریش، چند نفری با هم شام می خوردیم. جوانی آمد و از تختی درخواست کمک کرد و گفت مادر و خواهرش گرسنه هستند. تختی به مدیر رستوران گفت مقداری غذا به او بدهند و او رستوران را تَرک کرد. بعد تختی به من گفت: «این جوان را تعقیب کُن، ببین کجا می رود؟». من او را تعقیب کردم. جوان در کوچه پس کوچه های جعفر آباد وارد منزل محقّری شد. بَرگشتم و جریان را به تختی گفتم و آدرس منزل را دادم. مدّتی از این قضیه گذشت تا این که یک روز آن جوان را در سالن تمرین دارالفنون دیدم که به تختی مراجعه کرده و دیدم که تختی مخفیانه به او چیزی داد. وقتی رَفت به تختی گفتم: «این همان جوان که در جعفر آباد زندگی می کرد نبود؟». تختی که مجبور شد حرف بزند، گفت: «چرا، خودش بود. او هم درس می خوانَد و هم متکفّل خرج مادر و خواهرش است». از این واقعه سال ها گذشت. مراسم هفتِ تختی در ابن بابویه بود. غرق اندوه و ماتم بودم که شخصی آمد کنار من و سلام کرد. جواب دادم. گفت: «آقای عرب مرا می شناسی؟». نگاهش کردم، چیزی به یادم نیامد. گفتم: «متأسّفانه نه». گفت: «من همان دانش جوی جعفر آبادی هستم. آقا تختی آن قدر به ما کمک کرد تا درس من تمام شد، حتّا کمک کرد خواهرم هم به خانه ی بخت رَفت. حالا آمده ام به مراسم هفتِ او، به من بگو در مقابل آن همه محبّت، از دست من چه کاری بَر می آید؟». گفتم: «همین که بَر مزار تختی آمدی، موجب شادی روحش شدی و این نشانه ی حق شناسی از او ست».
4. عبد الله خدا بنده (پیش کسوت کُشتی):
بعد از المپیک 1956 ملبورن، نفری پنجاه هِزار تومان به برندگان مدال طلا و نفری سی هِزار تومان به نفرات دوم دادند. تختی بعد از بازگشت تیم از ملبورن، پنهانی بدون آن که کَسی خبر داشته باشد، سه نفر از کُشتی گیران را که نتوانستند در المپیک مدال دریافت کُنند به یک چلو کباب دعوت کرد و نفری پنج هِزار تومان به آن ها پرداخت کرد و به آن ها گفت: «شُما هم برای تیم زحمت کشیده اید و این پول حقّ شُما ست».
5. ناصر محمّدی (یکی از هم راهان تختی در مسابقات جهانی):
مسابقه ی جهانی تهران در استادیوم ثریّا در خیابان حافظ بود. کُشتی ها گرفته شد و دو نفر تا پای فینال رَفتند؛ تختی از ایران و «سیراکوف» از بلغارستان. سیراکوف عجیب «بار انداز» می کرد. من قبل از شروع مسابقه تختی را ماساژ می دادم و به او گفتم مراقب بار انداز سیراکوف باشد، خطر ناک است. کُشتی شروع شد، تختی یک بار زیر گرفت و سیراکوف را خاک کرد و پایش را سَگَک کرد ولی سیراکوف روی سگک ایستاد. دو مرتبه کُشتی شروع شد و تختی یک زیر گرفت و او را خاک کرد و رَفت توی سگک پا. دقیقه ی دوم یا سوم کُشتی بود. فشار سگک موجب ناراحتی شدید سیراکوف شد. با دست، اشاره به پایش کرد. تختی او را رها کرد و از جا بُلَند شد. فریاد تماشا چیان بُلَند شد که چرا این کار را کردی و به تختی اعتراض کردند. امّا می دانید نتیجه ی این گذشت و انسان دوستی چه شد؟ سیراکوف منتظر داور نشد، خودش دست تختی را به عنوان بَرنده اعلام کرد. عمل تختی چنان او را تحت تأثیر قرار داد که خودش دست تختی را بُلَند کرد.
در مسابقه ی دوستانه ی دو تیم ایران و شوروی در تهران، شب مسابقه «آلبول» قهرمان روسی دستش لای در اتو بوس رَفت و زخمی شد. او را بردند بی مارستان شوروی و پانسمان کردند. همه تصوّر داشتند او در مسابقه شرکت نمی کُنَد ولی او آمد و حریف او هم تختی بود. با وجودی که برای تختی آسان بود او را ضربه ی فنّی کُنَد ولی به خاطر مجروح بودن دستش در طول مسابقه با او به آرامی رفتار کرد و بالأخره با امتیاز برد. آلبول پس از پایان مسابقه به مرّبی اش گفت: «برای تختی آسان بود که در همان دقیقه اوّل مرا با ضربه ی فنّی ببَرد امّا تا آخِر مسابقه سعی کرد دست مجروح من آسیب نبیند و از این ضعف من سوء استفاده نکرد».
6. با مَردُم
در روز هایی که تختی مورد غضب بود و در اردوی دانش کده ی افسری، عدّه ای مأمور آزار و اذیت او شده بودند، یکی از ورزش کاران نزد وی رَفت و گفت خبر دارد که عدّه ای قصد کتک زدن او را دارند و بعد نام چند نفر را که افسران ارتش بودند بُرد. تختی در جواب گفت: «این حرف ها را نزن! آن ها دوستان من اَند و هرگز چنین کاری نمی کُنند». آن شخص عکس العمل تختی را درباره ی این مطلب به همان عدّه باز گو کرد و آن ها چنان شرمنده شدند که از کاری که می خواستند بکُنند منصرف شدند.
در مسابقه ای تختی پس از پیروزی در خارج از محلّ کُشتی نشَسته بود که پسرکی با زحمت فراوان از زیر پای مأمورین انتظامی توانست خود را به تختی برسانَد. بعد دو دستش را روی شانه های جهان پهلوان گذاشت و گفت: «آقا تختی، زنده باشی! دوستت دارم. حالا که به تو رسیده ام نمی دانم چه کار کُنم؛ بخورمت یا ببوسمت…». تختی که تا آن لحظه خون سرد نشَسته بود، نگاهی مهربان به آن پسرک کرد و سپس به گریه افتاد.
در شب عروسی تختی، یک کفّاش علاقه مند به او، یک جفت کفش مشکی برایش دوخت و با نامه ای برای تختی فرستاد و او را سوگند داد که در آن شب از این کفش استفاده کُنَد. با وجودی که کفش برای تختی کمی کوچک بود و پایش را ناراحت می کرد، مع الوصف در طول آن شب از همین کفش استفاده کرد.
در مراسم عقد کُنان تختی، موقعی که تختی کنار سفره عقد نشَسته بود، یکی از نزدیکانش پاکتی به دست او داد و گفت حامل این پاکت مرا قَسَم داده که از تو بخواهم آن را بخوانی. تختی درِ پاکت را باز کرد. نامه ای بود با خطّ ابتدایی و بد و با امضای «غلام رضا سیّد نور الله». مطلب چنین بود:
«تختیِ عزیز، شنیدم داری زن می گیری. مبارکت باشه، اِن شا الله پای هم پیر بشین، تو نور دیده ی ما ای. من به خاطر موفّقیت تو، چه شب ها که نخوابیدم و نعل ساختم، آخه می دونی من نعل ساز اَم و در نزدیکی «سَرِ قبر آقا» در سولاخی که دارم کار می کُنم. آقا تختی این قدر هم بی معرفت نیستیم. می دونستم باید یه چیزی خرید و چشم روشنی داد، ولی به خدا، به جون خودت چند وقته که کار و بار خوب نیست، پول نداشتم چیزی بخرم. آقا تختی، ما مَردُم کوچه و بازار معرفتِ مان زیاده، ما را فراموش نکُن، تو مال ما ای…» و آن وقت چشمان جهان پهلوان از اشک لب ریز شد.
پی نوشت: دوست داشتم این نوشته در روزی که باید؛ هفدهم دِی ماه، منتشر شود که وقتم اجازه نداد، شرمنده!
اوضاع نظامی تهران و تکرار تاریخ
یک. میدان توحید از ساعت 14 اِم روز پُر از نیرو های ضدّ شورش بود. یک اتو بوس، دو مینی بوس، سه وَن که همه پُر از پلیس بودند و سه بنز به هم راه یک کامیون که نمی دانم چه کار بُردی دارد (شکلش مانند اینی بود که عکسش را می بینید ولی رنگش سفید با خطوط سبز بود و آرم نیروی انتظامی هم روی آن بود) و چندین موتور که روی همه مأمور نشَسته بود و همگی دستِ کم باتون داشتند در میدان حاضر بودند. تا ساعت 18 که آخِرین مشاهده ام بود، مأموران آماده باش بودند. هم چنین از حدود ساعت 15 نیرو های ضدّ شورش از فرمان دهی راه نمایی و رانندگی واقع در تقاطع آزادی و رودکی به سوی میدان های ولی عصر و انقلاب و هفتِ تیر گُسیل می شدند.
دو. میدان های ولی عصر و هفتِ تیر هم همین اوضاع را داشتند. در گیر هایی در آن جا بوده و یکی از دوستانم گفت در میدان هفتِ تیر با وجود آن که چندان در گیری ها گسترده نبوده پلیس برای متفرّق کردن گروه های کوچک مَردُم گاز اشک آور شلّیک کرده. در میدان ولی عصر در گیری ها تا ساعت 19 ادامه داشته و به صورت تعقیب و گریز بوده. گروه های پراکنده شعار داده و می گریختند. افراد زیادی باز داشت شده اند و باتون بی محابا بَر اندام مبارزان می نشَسته.
سه. باز هم هِلیکوپتِر و باز هم ارعاب و باز هم لابُد حضور «پیشوا» در این هِلیکوپتِر! حضرت آقا! ببین از ترست چه کار می کُنی! می دانی این ترس چه قدر خنده دار است که خانمی در میدان انقلاب از یک ضدّ شورش می پُرسد دلیل این حضور گُسترده ی نیرو چی ست (و بَر خلاف گذشته زیاد خبری از لباس شخصی و پلیس معمولی نبود) و او از آن خانم به حدّی می هراسد که نا جوان مردانه با باتون می زندَش (این مشاهده چنان نا راحت کُننده بود که یک لحظه گمان کردم آن پلیس اصلن انسان نیست)؟! می دانی این ترس چه قدر عیان نشان می دهد به سوقط نزدیک هستی؟ مگر قدرت چه قدر شیرین است که حاضر نیستی دست برداری از کُشتار و سَر کوب و باز داشت و نا جوان مَردی؟ آبِ رویت را بخر و دست بکِش و تسلیم تصمیم ملّت شو پیش از آن که دیر شود.
چهار. قابل توجّه عزیزانی که فکر می کُنند این حکومت ظلم و جور با این ژانگولِر های مانند تظاهرات فرمایشی و نمایشی دی روز از سقوط نجات می یابد؛ نخست این که این بچّه بازی ها که به زور و بخش نامه ای و با وعده ی ساندیس و کیک و با اتو بوس از هر جا توانستند آدم جمع کردند و آوردند هیج گونه نمی تواند مانع سقوط یک حکومت زور گو و سَر کوب گَر شود چون خون به ناحق ریخته شده دامان خون ریز را می گیرد. و دوم توجّه تان را به دو عکس بالا و پایین که مربوط به روز نامه ی اطّلاعات 21 فَروَردین 1357 است جلب می کُنم. در این تاریخ حکومت پهلَوی برای این که نشان دهد آن گروهی که در مخالف با شاه در 29 بهمن 1356 به خیابان آمده بودند «اندک» هستند و «هَرج و مَرج طلب» و «آشوب گر» و ای کار ها «دسیسه ی بی گانه» است و جوانان باید «آگاه» شوند و «آزادی این نیست که معدودی بخواهند با اعمال شرورانه آزادی اکثریت را سلب کُنند» (دقیقن همان گونه که رسانه های رسمی در مورد ما سخن می گویند) و اَلَخ، تظاهرات نمایشی ای نظیر همان که دی روز بَر گزار شد در تبریز بَر گزار کرد و جالب آن که حکومت پهلَوی شجاع تَر بود و نخست وزیر را برای سخن رانی فرستاد (و نه این که امام جمعه ی مشهد را برای سخن رانی به تهران بیاورَد و او آن چه لایق نام نهادن خودش است به ما بگوید). در این تظاهرات از جمع 600 هِزار نفری تبریز، 400 هزار نفر حاضر بودند! به دوستان حامی حکومت توصیه می کُنم کمی از تاریخ عبرت بگیرند و پیش از آن که دیر شود به جبهه ی حق بپیوندند. با سپاس از «مصائب آنّا» که این عکس ها را منتشر کرده. به همه توصیه می کُنم شرح خبر را بخوانند (دقّت تصویر بالا ست و واژه ها واضح اَند)؛ دلیل این توصیه ام به مخالفان حکومت امید واری به پایان خوش و پیروزیِ نزدیک و به موافقان حکومت توصیه به دست کشیدن از راه نا درستِ شان است.




