کرگدن تنها

دانایی را نمی شود کُشت! (طومار شیخ شَرزین، بهرام بیضایی)

نوشته‌های برچسب خورده با ‘مولا حسین (روحی فداه)

حواشی آتش گرفتن خیمه ی عزا در دانش گاه شریف

با 2 دیدگاه

قبلن در مورد این رخ داد توضیح داده ام و بیانیه ی «ستاد حامبان میر حسین موسوی در دانش گاه صنعتی شریف» را قرار داده ام. همان گونه که آن جا گفتم این موضوع ابزاری برای تحت فشار گذاشتن جنبش سبز در این دانش گاه است و نشانه ی این موضوع همین اِم روز آشکار شد که گروهی به همین مناسبت ابتدا جلوی دفتر ریاست دانش گاه تجمّع کردند و یکی شان سخن رانی می کرد و بقیه شعار می دادند و در ادامه تا هم کف اِبنِ سینا راه پیمایی (در واقع عزا داری) کردند. همان ها که خیمه را برای بهره برداری های سیاسی آتش زدند اِم روز بانی تظاهراتی برای محکوم کردن این عمل زشت شدند!

بیانیه ی انجمن اسلامی دانش جویان دانش گاه صنعتی شریف پیرامون آتش گرفتن خیمه ی عزا داری حضرت امام حسین (ع)

این روز ها التهاب در فضای جامعه ی ایران بالا گرفته است و خطر تشنّج و تشنّج آفرینی برای از بین بردن وجه مسالمت آمیز اعتراضات مَردُم ایران احساس می شود.

در این میان متأسّفانه عصر چهار شنبه ی هفته ی گذشته خیمه ی عزا داری حضرت امام حسین (ع) در ساختِ مان اِبنِ سینای دانش گاه آتش گرفت. بدون شک خیمه ی عزا داری و تمامی اماکن مذهبی از حرمت والایی برای دانش جویان بَرخوردار است و انجام چنین اقدام و اقداماتی از این قبیل که نتیجه ای جز افزایش تشنّج در سطح دانش گاه در بَر نخواهد داشت و موجب سوء استفاده ی نا اهلان می شود، در میان دانش جویان جایی ندارد. هوش مندی دانش جویان خوش بختانه مانع افزایش آنش سوزی خیمه شد و بِلا فاصله پس از آتش گرفتن پرده های خیمه، آتش خاموش گشت.

انجمن اسلامی دانش جویان دانش گاه صنعتی شریف ضمن محکوم کردن آتش گرفتن خیمه ی عزا داری حضرت امام حسین (ع) از دانش گاهیان می خواهد تا با حفظ آرامش خود از تشنّج موجود کنونی در فضای جامعه و دانش گاه ها بکاهند تا مجال استفاده ی نا اهلان از فضای پُر تنش فراهم نشود.

انجمن اسلامی دانش جویان دانش گاه صنعتی شریف

نوشته شده توسط بامداد راد

ژانویه 2, 2010 در 10:19 ب.ظ.

نوشتار میهمان؛ نگاهی به راه پیمایی چهار شنبه

با 2 دیدگاه

(این بار هم در مورد تظاهرات فرمایشی و نمایشی چهار شنبه نوشته ای ننوشتم و گویی «شباویز» فکر مرا خواند و نوشته ای در این باب نگاشت و افتخار انتشارش را به این جا داد. از عنوان تازه اش که این نمایش را بالماسکه نامیده پیدا ست نوشته ی خوبی ست. من که محظوظ شدم!)

بالماسکه تزویر

دانش آموزان ممتازی گشته ایم برای حکومت نااهلان و یزیدیان، از نشانه ها درمی یابیم طوفان حوادثی چون سونامی از راه خواهد رسید. بالماسکه حضور اداری، آموزشی و نظامی و نیز اجباری مسخ شدگان قدرت و وابستگان حکومت و ناچاران به اطاعت از مافوق را که حتما مشاهده نمودید، وقتی تصویر رهبر متزلزل و نه چندان محبوب ملت، لگدمال خروش سبزها شد، و مایه گذاشتن از محبوبیت رهبر فقید کشور نیز کمکی به ترمیم این بنیان های سست ننمود، ناجوانمردان این بار از عزیزترین اسوه های دینی و شریف ترین فرزندان پیامبر گرامی اسلام مایه گذاشتند تا کراهت چهره های پلیدشان را در پس وهن به مقدسات، جلوه و جمال تازه ای بخشند؛ لذا از مردمی که بینش شان متحجر مانده و تفکرشان نیز مهجور از کنه واقعیت های وقوع یافته، موذیانه بهره جستند تا  پاسدار تمثال های فرو غلطیده بر خاک ضحاکی گردند که شیفتگی قدرت و پیشوایی اش، حکم می راند بر، به خاک غلطاندن غریو خروشان نسلی که دیگر ساده نمی توان فریبش داد. نسل شجاع برخاسته از فرو خوردن بیش از سی سال تحقیر و سرکوب، تهدید و تجاوز، تزویر و تقلب، سرقت و ارعاب، کینه و عناد، ریاکاری و مردم فریبی، قانون گریزی و قاعده شکنی… نسلی که چون پیشوایش آن مرد سبز نینوا، آموخته که در راه حق و هدف با وضو پای در میدانی نابرابر نهد و جان شیرین را بی پروا به مسلخ برد. نسلی که بی دریافت مزد و مواجب، هزینه ای به سنگینی تمام زندگی اش می پردازد. نسل برخاسته از زنان و مردانی که سی سال این استخون در گلو و این خار در چشم را با متانت تحمل نمود و آن روز که قانون شکنان بار دیگر بیرحمانه، قاعده بازی را نادیده گرفتند به جنبش افتاد و سبز گردید و رشد نمود و امروز نمی توان با لشکرکشی خیابانی مانع از بلوغ دمکراتیک این مردمان زیر تیغ ظلم زیسته، گردید. نمی توان در پس مانور قدرت، رهبری خرد و خفیف شده توسط مردمش را عظمتی دیگر بار داد و به بهانه باور ولایت مندی انسان های فریب خورده، بزرگان این دیار را مزورانه به بند کشید. این مردم به امر رهبران سبزشان جان برکف نگرفتند که امروز با دستگیری شان پا پس نهند. مادران این نسل از کودکی در گوش شان داستان مردی از تبار نیکوترین آفریده های مزدای بی همتا را نجوا نموده اند که بیعت با یزید زمان را برنتافت تا نامش باحریت و آزادگی تا مانایی این دنیا، ممزوج گردد!

نوشته شده توسط بامداد راد

ژانویه 2, 2010 در 1:11 ق.ظ.

آتش گرفتن خیمه ی عزا در دانش گاه شریف

با یک دیدگاه

(توضیح من: در ایّام محرّم در هم کف ساختِ مان اِبنِ سینا در دانش گاه صنعتی شریف که محلّ بَر گزاری تعداد زیادی از کلاس ها ست و یکی از ساختِ مان های مهم و بزرگ دانش گاه محسوب می شود، یک هیئت به نام «حسینیه ی امام خمینی» برای عزا داری مولا حسین با برزنت درست کرده بودند. روز چهار شنبه، حدود ساعت 17 این خیمه آتش گرفته. من شک ندارم این کار هم مثل پاره شدن عکس آیت الله خمینی و اهانت به مراسم عاشورا یک قرآن بَر نیزه کردن دیگر است و بانیان این کار (که برای نجات حکومت دروغ حاضر به هر کاری هستند و با این کار ها به سقوط نزدیک تَر می شوند) قصد سَر کوب دانش جویان دانش گاه شریف را دارند و از این موضوع برای این کار بهره برداری خواهند کرد.)

در پی این عمل زشت و پَست، «ستاد حامیان مهندس موسوی در دانش گاه صنعتی شریف» بیانیه ای صادر کرد. متن کامل بیانیه به شرح زیر است:

باسمه تعالی

إنَّ الحسین مِصباحَ الهُدی وسفینةَ النَّجاة

با خبر شديم كه متأسّفانه خيمه ی أبا عبدالله (حسينيه ی دانش گاه شريف) كه افتخار تمام مسلمين و مظلومين تاريخ است در دانش گاه صنعتي شريف آتش گرفته است و براي دانش جويان دانش گاه كه همگي دوست دار و پيرو سالار شهيدان مي باشند غم و اندوهي فراوان به به بار آورده است. در همين زمينه و بدين طريق ما فعّالين ستاد انتخاباتي مهندس ميرحسين موسوي در انتخابات خُرداد ماه به شدّت اين عمل را محكوم نموده و اعلام مي داريم كه بدون شك اين عمل شنيع نمي تواند كار دانش جويان دانش گاه صنعتي شريف كه افرادي مؤمن و متعادل هستند باشد و احتمالن عدّه اي تفرقه انداز كه براي رسيدن به اهداف شوم خود از هيچ كاري اِبا ندارند در اين زمينه نقش اصلي را ايفا نموده اند.

ستاد حاميان مهندس موسوي، دانش گاه شريف

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 31, 2009 در 1:28 ق.ظ.

به یاد شهدا؛ خشونت هرگز!

با 5 دیدگاه

یکم.پس از رخ داد های خونین و تلخ عاشورای سبز که در آن تقریبن برای نخستین بار (از این رو می گویم نخستین بار که گستردگی اش تا پیش از این سابقه نداشت) مَردُم با نیرو های چماق دار و انتظامی و امنیتی و غیره در گیر شدند. این در گیری به هر دلیلی (از جمله واکُنش به شهادت یاران یا خشمِ ناشی از وحشی گَری سَر کوب گَران) صورت گرفته باشد نشانه ی خطر ناکی ست از گسترده شدن در گیری ها در تظاهرات های آینده و این به این دلیل که در گیری و حرکت به سوی مبارزه ی مسلّحانه و احیانن شورش نوعی «شتاب زدگی» را در مسیر حرکت جنبش ایجاد می کُند اصلن سود مند نیست. توجّه کُنید این شتاب زدگی گَر چه شاید در ابتدا شادی آور باشد (به این دلیل که بساط حکومت را بسیار تند تر از مبارزات مسالمت آمیز بَر می چیند) امّا به دلیل سقوط زود هنگام حکومت امکان برنامه ریزی برای تشکیل دولت موقّت و نگارش قانون اساسی برای «جمهوری ایران» (و نه «جمهوری ایرانی»؛ با این عبارت به دلیل انحصاری کردن مفهوم «جمهور» مخالف اَم. «جمهور» در ادبیات سیاسی مفهومی روشن دارد و آن حاکمیت رأی اکثریت مَردُم بَر امور حکومت است. بَر خلاف آن «جمهوری ایرانی» هم چون «جمهوری اسلامی» معنای روشنی ندارد و نیز می تواند به عنوان دست مایه ای برای سَر کوب و فشار بیش تَر و اتّهامات بیش تَر – ضدّ دینی و ضدّ خدا بودن جنبش سبز که همه واهی اَند – شود) را می گیرد. علاوه بَر آن که این شیوه قربانیان فراوانی (از شهید و مجروح و باز داشتی) خواهد داشت، در صورت وقوع این رخ داد، بلایایی کشور را فرا خواهد گرفت که جبران نا پذیر اَند؛ به دلیل نبود حکومت مرکزی و مسلّح بودن مَردُم و هَرج و مَرج گسترده امکان تجزیه ی کشور و تشکیل حکومت های خود مختار محلّی وجود دارد، به دلیل نبود دست گاه بَر قراری نظم امکان شورش و بَر هم خوردن نظم جامعه و تخریب اموال عمومی و نا امنی گسترده در جامعه وجود خواهد داشت، به دلیل وجود بِلا تکلیفی کشور عملن به مدّت طولانی تعطیل می شود و به طور کلّی تمام آن چه برایش کوشش کرده ایم فنا می شود و اوضاع بسیار بد تر از حالا می شود.
امّا از سوی دیگر مبارزات مسالمت آمیز چون «آهسته و پیوسته» است امکان پخته شدن افکار مَردُم را در طول نهضت فراهم می کُند و آمادگی رَه بَران و اندیش مندان و به طور کلّی مغز های متفکّر جنبش را برای سقوط حکومت بالا می بَرد. این گونه مبارزه کردن، قربانی کم تر و دست آورد های بیش تری (با در نظر گرفتن زمان) در مقایسه با مبارزات خشونت بار دارد. در صورت پیروزی از این راه، احتمال رخ دادن هر یک از رخ داد های نا گواری که ذکر شد بسیار پایین است چرا که پیش از پیروزی تدابیر لازم برای مقابله با این خطرات اندیشیده شده است. با مبارزات مسالمت آمیز می توانیم آن عدّه را که به خاطر نا آگاهی هنوز فکر می کُنند حکومت جمهوری اسلامی واقعن نظامی شایسته است به سوی خود جذب کُنیم (به دوستانی که طرف دار مَشیِ خشونت آمیز هستند توصیه می کُنم تنها فضای اینترنت را در نظر نگیرند. اگر روستاییان و ساکنان شهر های کوچک و حاشیه نشینان و به طور کلّی تمام کَسانی که تنها منبع خبریِ شان رسانه های حکومتی ست خشونت ما را ببینند و احساس نا امنی کُنند همه با حکومت در سَر کوب ما هم راه خواهند شد و در واقع خشونت ما به سَر کوب ها مشروعیت می بخشد و آن را موجّه می کُند چرا که هدف سَر کوب ها این بار حفاظت از مَردُم در برابر خشونت طلبان خواهد یود!) و اعلام کُنیم ما بی گناهیم و بی گناه و فقط به خاطر خواسته های مشروعِ مان سَر کوب می شویم. با مبارزات مسالمت آمیز گام به گام به پیروزی نهایی نزدیک می شویم و در نتیجه آمادگی رسیدن به آن را داریم. در نهایت با مبارزات مسالمت آمیز است که حکومتی مَردُم سالار بَر پا می شود و آزادی را جشن می گیریم. نتیجه ی مبارزات خشونت آمیز جُز بَر قراری حکومتی استبدادی (در ابتدا به بهانه ی ایجاد امنیت و نظم و پس از آن همین آش و همین کاسه؛ جمهوری بی جمهوری!) نخواهد بود. در یک کلام هر گونه خشونت سازمان یافته (و نه خشم از رفتار های وحشیانه ی جکومت) مذموم است. مبارزات مسالمت آمیز است که دست حکومت را در به کار بردن قوّه ی قهریه ی بیش تَر می بندد و آن را فلج می کُند. اگر ما هم مانند آن ها رفتار کُنیم پس تفاوتِ مان با آن ها چی ست؟! تصوّر کُنید در یک دعوا هر چه به شما اهانت کُنند و ضربه بزنند شما با آرامش تحمّل کُنید. آیا پس از مدّتی طرف مقابل دست نمی کِشد و شرمنده نمی شود و او نیست که بازنده می شود؟ درست است شما آسیب دیده اید امّا این طرف مقابل است که نا بود می شود؛ هم از درون و هم از بیرون. اگر آن ها ببینند هر کاری کُنند ما با آرامش هدفِ مان را دنبال می کُنیم آیا روزی فلج نمی شوند و آن گروهِ شان که به خاطر اعتقاد (و نه مزد بگیری و هر دلیل دیگر) با آن ها هستند و گروه عمده ای هم هستند به ما نخواهند پیوست؟ قطعن خواهند پیوست! آرامش ما ست که به ما هویت و پیروزی می بخشد و حکومت را از کار می اندازد.
دوم. باز هم قرآن بَر نیزه کردنی دیگر. این اعتراضات سازمان دهی شده برای اهانتی که ادّعا می کُنند به ساحت عاشورا و قرآن صورت گرفته یک حیله ی دیگر است (که البته از مُد افتاده و کار بُردش را از دست داده، نشان به نشان تعداد اندک معترضان فرمایشی!) و هدفش چیزی نیست جز سَر کوب گسترده در آینده (که آغازش با دست گیری حلقه ی نزدیک ترین یاران مهندس موسوی بود و بعید نیست به دست گیری ایشان بیانجامد). جنبش سبز که راهش را یافته؛ بنا بَر این به طرف داران نا آگاه حکومت که به نظر می رسد به آن اعتقاد دارند (و نه مزدورانش که آنان به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند!) عرض می کُنم که همه ی ما (حتّا آن ها که اعتقادی به اسلام ندارند) آن قدر انسان هستیم که به اعتقادات هیچ کَس توهین نکُنیم و با این کار خودِ مان را با چماق داران حکومت که برای نمونه پیش از همه ی این رخ داد ها به خانواده و یاران آقای خمینی اهانت می کُنند و بعد در ابتدا عکس آقای خمینی را پاره می کُنند و بعد در اعتراض به این کار تظاهرات می کُنند و در نهایت به بیتش حمله می کُنند یکی نمی کُنیم. حمله به عزا داران مولا حسین (روحی فداه) که همه سَر مشقِ مان در نپذیرفتن ستم، فریاد «هِیهات مِنَّ الذلّة» او است چه سودی برایِ مان دارد و مگر آن ها چه آزاری به ما رسانده اند که بخواهیم به آن ها حمله ور شویم؟ مایی که اعتقاد داریم پس از 14 قرن، هنوز خونی که به نا حق از اَبا عبدالله (روحی فداه) و یارانش ریخته شد ادامه دارد و این شهدا ادامه ی همان شهدای کربلای ۶۱ هجری اَند، چه گونه می توانیم در روز عاشورا هِلهِله کُنیم که یزیدیان نام خودِ شان را بَر ما بنهند؟ کدام یزیدی و کدام حسینی بود؛ حکومتی که جوانان بی گناه را به وحشیانه ترین شیوه ها کُتک زد و بُرد و با موتور و ماشین به آن ها حمله کرد و شهیدِ شان کرد و اجسادِ شان را تحویل خانواده هایِ شان نداد یا مایی که برای آزادی از ستم و آزادگی سَر کوب شدیم و شهید دادیم و عزا دار تَر شدیم؟ به خود بیایید! این پَست ترین بی رحمی و ستمی که حکومت از تحویل دادن جسد شهید به خانواده اش امتناع می کُند و جسد را گم می کُند کجا با آرمان های اسلام ساز گار است؟ یزیدی که این چنین بی رحمانه و بی شرمانه در ماه حرام و روز عروج سالار شهیدان امر می کُند که تیر اندازی آزاد است و (دستِ کم) هشت نفر بی گناه را به خاک و خون می کِشد آیا شایسته ی نام «ولایت امر مسلمین» است؟ کمی به وجدانِ تان رجوع کُنید، ما هم وطنیم، هم دین هستیم، چه طور می توانید از اعمال خلاف اخلاق و شرع و وجدان این حکومت نا راضی نباشید؟
سوم. اِم روز که اشک های مهندس موسوی را در سوگ فرزند برومند هم شیره ی گران قدرِ شان دیدم، به قدری متأثّر شدم که بی اختیار اشک هایم روان شد. این نا دانان که مَردُم را به خاک و خون می کِشند نمی دانند خونی که به نا حق و مظلومانه ریخته شود چنان قدرتی در بَر انگیختن ملّت دارد که هیچ شعر و نوشته و رسانه ای ندارد و شهید با شهادتش تازه زنده می شود و به مَردُم برای ادامه ی راه و مبارزه انگیزه و نیرو می دهد که خون ریخته شده پای مال نشود. شهید با شهادتش درس شجاعت و ایثار در راه عقیده می دهد و این درس در هیچ کلاسی جز کلاس مبارزه یافتنی نیست. با صورت خیس از اشک به اعمال ننگین این حکومت می خندم؛ هر که را می کُشد او را بیش تر زنده می کُند، او را در تاریخ ماندِ گار می کُند، او را به ستونی برای خیمه ی بزرگ آزادی خواهان تبدیل می کُند. افسوسم از این است که در جشن آزادی جای شهدا خالی ست و به خودم یاد آوری می کُنم آن ها جایِ شان عالی ست و نزد خدایِ شان روزی دارند و از شادی ما بسیار شاد تَر از خودِ مان اَند. این آهنگ از شهرام ناظری (ای شهید) را که بسیار تأثیر گذار است و هم غرور را بَر می انگیزد و هم شور مبارزه و اشک را نیز جاری می کُند به یاد تمام شهدای جنبش سبز و به ویژه شهدای حسینی عاشورای خونین دَر یافت کُنید.

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 29, 2009 در 2:42 ق.ظ.

مشاهدات عینی از عاشورای سبز

با 746 دیدگاه

همین حالا به خانه آمده ام و این نوشته را در حالی می نویسم که چشمانم از گاز اشک آور سرخ است و گلویم به شدّت می سوزد امّا این ها چون همیشه شیرین اَند! همان طور که در نوشته ی پیش نوشتم، اِم روز نقطه ی عطف جنبش سبز بود. سنّتی هایی که اعتقاد داشتند این حکومت بَر حق است اِم روز باور کردند که این حکومت نه تنها با اسلام ساز گاری ندارد که حکومتی یزیدی است که حتّا به عزا داران امام حسین هم رحم نمی کُند و آن ها را به گلوله می بندد و این، رفتاری یزیدی ست (خودم یک نفر را دیدم که از گلوله زخمی شده بود. این مشاهده در بند 3 آمده). همین جا این پیروزی را به تمام مَردُم سبز ایران تبریک می گویم و این مژده را می دهم که پیروزی بیش از پیش نزدیک است.

این مشاهدات من است از رخ داد های عاشورای سبز در خیابان رودکی؛ از ساعت 13:15 تا 16. در پایان باید ذکر کُنم که بِلاگِر باز نمی شد و این نوشته استثنائن فعلن تنها در این جا درج می شود.

1. ساعت 13:15 مشغول توزیع غذای نذری هستیم. خیلی دلم می خواهد از خیابان آزادی خبر بگیرم امّا توزیع غذا دست و بالم را گرفته. در همهمه و شلوغیِ غذای نذری کار توزیع به پایان می رسد و به سوی شمال خیابان رودکی حرکت می کُنم تا به خیابان آزادی بروم. در راه، مَردُم از شمال خیابان رودکی به سمت پایین سَرازیر می شوند. عدّه ی زیادی از جمعیّتی که از بالای خیابان می آیند، با سَر و صدا اعلام می کُنند بالا شلوغ شده. پس عاشورا واقعن «سبز» شد. در تقاطع دام پزشکی هم در گیری های مختصری صورت می گیرد. تقاطع دام پزشکی می مانم.

2.  دسته های عزا داری به خیابان دام پزشکی می پیچند. فضا به سوی ملتهب شدن پیش می رود. مَردُم کم کم جمع می شوند. تقاطع رودکی و دام پزشکی شلوغ است. خیابان تقریبن از دسته ها خالی است. ماشین ها بَر خلاف جهت حرکت اصلی خیابان، به دلیل ازدحام تقاطع دام پزشکی از شمال به جنوب حرکت می کُنند. یک آمبولانس با مهارتی مثال زدنی می پیچد و راننده در همان حین به سمت مَردُم، دو انگشتش را به شکل V بالا می آورَد. همه کیفور می شوند.

3. در خیابان دام پزشکی ازدحام ماشین و دسته است. یک موتوری سه تَرکه که روی نفر وسط پارچه انداخته اند و پارچه خونی است سعی می کُند راهش را باز کُند و به سوی جلو برود. از دسته ای که جلوی آن ها ست چند نفر هیکلی که من با آن هیبت و ریش فکر کردم از جماعت چماق داران حکومت باشند به سمت موتور می آیند و وقتی می فهمند موضوع اضطراری ست، با مهارت و فریاد راه را باز می کُنند و موتور به راهش ادامه می دهد. امید وارم مرا حلال کُنند که فکر بدی در موردِ شان کردم!

4. پایین تَر از خیابان دام پزشکی و سَر کوچه ی خیّام چند سطل آشغال را روی زمین پخش می کُنند و خیابان رودکی را مسدود می کُنند. گروهی که مُدام به عدّه ی شان افزوده می شود پشت سطل آشغال جمع می شوند و با سنگ و مُشت و آجر به ضرب آهنگ روی آن می کوبند. گاز اشک آور زده اند و آشغال ها را می سوزانند. یک جوان روی آشغال ها بنزین می ریزد و آن ها را شعله وَر می کُند. در تقاطع دام پزشکی و رودکی شعار می دهند (شعار ها را در بندی دیگر می آورم). موتور سوار های دو تَرکه ی چماق داران و پلیس ضدّ شورش مَردُم را پراکنده می کُنند و سطل آشغال ها را به کنار می زنند و خیابان را باز می کُنند. مَردُم به کوچه ی خیّام و کوچه ی کنار فروش گاه سپه می گریزند. یکی از سَر کوب کُننده ها که نمی دانم پلیس است یا لباس شخصی، به داخل کوچه ی خیّام (به سمت آن جایی که مَردُم ازدحام کرده اند، یعنی انتهای کوچه) گلوله ی گاز اشک آور شلّیک می کُند. شُکر خدا به کَسی نمی خورَد. روی زمین می افتد و تا می خواهد به دور خودش بپیچد و گاز را پراکنده کُند، مَردی به آن لگد می زند و به درون جوی آب می اندازدَش. دودش کم تَر می شود. مَردُم از خانه ها روز نامه به کوچه می اندازند. روز نامه ها را آتش می زنیم تا اثر گاز کم تَر شود. درِ خانه ها تقریبن به روی مَردُم باز است. سَر کوب گَران جرئت نمی کُنند به درون کوچه بیایند که اگر بیایند مَردُم از روی بام ها که غُلغُله است دخلِ شان را می آورند. با موتور به جنوب خیابان می روند.

5. تقاطع دام پزشکی و رودکی و تقاطع بوستان سعدی و رودکی در گیری است. ماشین ها بوق می زنند. در خیابان ازدحام ماشین است و آدم. ماشین ها بوق می زنند و مَردُم در تقاطع ها جمع می شوند و شعار می دهند. این بار سه سطل را وسط خیابان می گذارند ولی آتش زیاد گُر نمی گیرد (بنزین نبود). این بار راه برای عبور ماشین ها که با بوق و دست های V شکل هم راهی می کُنند باز است. در کوچه ها و به ویژه کوچه ی خیّام که ابتدای آن سطل آشغال ها قرار دارد مَردُم از روی بام ها یا در حالی که سَر های شان از پنجره بیرون است با شعار های خیابان هم راهی می کُنند.

6. حوالی ساعت 16 تقریبن در گیری ها خاتمه یافته ولی فضا ملتهب است. شعار ها: مرگ بَر خامنه ای (که این بار گسترده ترین شعار بود و تا حالا یادم نیست حتّا در سیزده آبان یا روز دانش جو این قدر زیاد و بلند گفته شود)، یا حسین میر حسین، مرگ بَر دیکتاتور، الله اکبر، حمایت حمایت؛ مرگ بَر این ولایت، ایرانیِ با غیرت؛ حمایت حمایت، خامنه ای قاتله؛ ولایتش باطله، این ماه ماه خونه؛ یزید سَر نگونه و هیهات مِنَّ الذّلة.

7. آهای تو که خودت را ولیّ امر مسلمین می دانی! دیگر رُک تَر از این نمی شد مَردُم بگویند نمی خواهندت. نه تو را می خواهند، نه آن دیکتاتور بد بخت را که عقده ی رأی بیش تَر از خاتمی را داشت، نه آن دَم و دست گاه مسخره ات را، نه ولایت باسمه ای ات را، نه سپاه و بسیج و سایر لباس شخصی های مزدور و چماق به دستت را که روی شعبان بی مخ را در وحشی گری سفید کرده اند – همان گونه که تو در خون ریزی روی یزید را سفید کرده ای – و نه کلّ این دست گاه دروغ و ریا و تزویر جمهوری اسلامی را! با آبِ رو، خودت دست بکِش از این وحشی گَری. چرا موبایل را قطع می کُنی و اینترنت را کُند می کُنی و فضا را مسدود؟! فکر کردی اگر هیچ کدام از این ها نباشد سَرِ پا می مانی؟ نه برادرِ من، مگر پیام بَر نگفت حکومت با کفر بَر جاست ولی با ستم نه؟ اِم روز توی آن هِلیکوپتِری که بالای سَر مان می چرخید؛ اگر خودت بودی که فریاد مرگ و نفرت را شنیده ای، اگر هم خبر چینانت بوده اند که باز هم بهت گفته اند چه قدر مَردُم از این دست گاه یزیدی ات بی زار اَند. نگذار روزی برسد که با ذلّت و خواری از این مملکت فرار کُنی! دست بردار، به خواست مَردُم گوش بده و به آن عمل کُن!

8. حکومت به هیچ وجه باور نمی کرد در عاشورا با این حجم اعتراض رو به رو شود. با این وضع، حکومت هر چه بیش تر به سقوط نزدیک شد. یک اصل هست که حکومت ها هر چه بیش تر به پایانِ شان نزدیک می شوند وحشی تَر و درنده تَر می شوند و این اصل اِم روز به خوبی مشاهده شد. این حجم از وحشی گَری و تیر اندازی بی محابا تا کنون سابقه نداشت و این نشانه ی خوبی بَر پایان عمر حکومت ننگین جمهوری اسلامی ست. اِم روز دستِ کم پنج نفر را به شهادت رسانده اند (بنا به خبر موثّق)، به خانواده های این بزرگان تسلیت نمی گویم که چنین مرگی آرزوی هر انسانی ست؛ در عاشورا و برای آزادی و وطن و آزادگی و مَردُم سالاری شهید شدن، مرگی به غایت زیبا ست. خوشا به سعادتِ تان که مولا حسین میز بان شما ست که چون او در راه آزادگی شهید شُدید و خونِ تان ادامه ی همان خونی ست که 14 قرن پیش جاری شد و هنوز جاری ست. خوب پاسخی به ندای «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی» دادید، شهادت گوارای تان باد!

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 27, 2009 در 5:42 ب.ظ.

محرّم – 4؛ عاشورای سبز

با 5 دیدگاه

(تصمیم داشتم پیش از این نوشته، نوشته ای با موضوع آسیب شناسی عزا داری های محرّم بنویسم که باز هم مورد اضطراری پیش آمد و لزومی که در مورد نوشتن این نوشته احساس کردم، آن قدر بود که نوشته ی «محرّم – 4؛ عزا داری» در وقت دیگری درج شود.)

اِم روز مَردُم شِمّه ای از تظاهرات سبزِ عاشورا را به رخ حکومت کشیدند و حکومت با پلیس و چماق داران و موتور سوارانش با ترسی بیش از پیش کاری کرد که همان طور که مَردُم فریاد زدند، «یزید، رو سفید» شود. شرح بَر خورد و سَر کوب و شعار ها را به خوبی نَقل کرده اند و نیازی به دو باره کاری نیست. این نوشته بیش تَر در مورد فردا ست، عاشورای سبز!

از مدّت ها پیش منتظر این روز بوده ام. روزی که سپاه کفر از دسته ی امام حسین باز شناخته می شود. روزی که نامش لرزه بَر اندام حُکّام جائر می اندازد؛ همان حُکّامی که نظیر سَلَفِ شان، یزیدِ بنِ معاویه برای عزای حسین مجلس بَر گزار می کُنند و در رثای سالار شهیدان اشک تمساح می ریزند و خود را «حسینی» می دانند ولی از «یزید» هم یزیدی تَر اَند. روزی که محک است؛ حق را از نا حق، مَرد را از نا مَرد، آزاده را از کَسی که خود را در انواع زنجیر ها زندانی کرده، شجاع را از ترسو، ستم گَر را از تحت ستم و عشق به آزادی و انسانیّت و عظمت و عزّت را از تنفّری که حیاتش با در غُل و زنجیر بودن و وابسته بودن و نا آگاهی و فقر و سیاه روزی و بد بختی مَردُم است متمایز می کُند. روزی که خونی در آن جاری شد که اِم روز و پس از گذشت 14 قرن، هنوز جاری ست و اِم سال موعد سبز شدن درختی با آب یاریِ این خون است؛ خونِ تمام آزادگان تاریخ، از حسین و یارانش تا تمام شهدای سبز. روزی که تردید هر که تردید دارد جمهوری اسلامی، حکومتی یزیدی و جنبش سبز، جنبشی حسینی ست از میان خواهد رَفت؛ همان گونه که مسلمانان در عاشورا بود که فهمیدند حسین بَر حق است و یزید که خود را «ولیّ امر مسلمین» و «امیر المؤمنین» می نامَد آن چنان نا حق است که حکومتی نه اسلامی که کافرانه ساخته است. این فهم آن چنان عمیق و گسترده بود که حتّا فرزند یزید -معاویه ی دوم – هم حکومت را نپذیرفت و در سخن رانی ای اعلام کرد که حسین، بَر حق و شهید است و حکومت، شایسته ی آلِ اوست و به اعتراض در خانه به چلّه نشَست و در نهایت مَروانِ بنِ حَکَم شهیدش کرد. روزی که شمر که روز گاری در صفّین در رکاب مولا علی جنگیده و مجروح شده بود و بعد از ما جَرای قرآن بَر نیزه کردنِ معاویه، یکی از خوارج شده بود و در زمان یزید در کوفه حدیث نَقل می کرد (شمر در روز گار ما، یک آخوند حسابی و شاید یک مرجع تقلید می بود؛ آن قدر که در دین تخصّص داشت!)، سَر حسین؛ این بزرگ نو اندیش دینی را از تَن جدا کرد. پول، آن چنان مخمورش کرده بود که یزید را به حسین بَر تَری داد؛ همان گونه که آخوند های اِم روز همگی آن قدر در پول های بیت رَه بَری و معادن سنگ و ساختِ مان های مرتفع و شرکت های بزرگ و لاستیک دِنا و چه و چه غرق اَند که در برابر یزید زمان، این سفّاک که خود را «ولیّ امر مسلمین» می نامد، یا ساکت اَند و یا زمانی که لَب به سخن می گشایند جز مدح چیزی در چنته ندارند که به زبان بیاورند؛ آن چنان که عبدالله جوادی آمُلی که خود را مَردِ دین می داند و فیلسوف، می گوید عزا داری اَبا عبدالله نباید سیاسی شود و عزا داران باید فقط به عزا داری بپردازند! مگر حرکت امام حسین، برای عزا داری و گریه و زاری ما بود؟ مگر ذات حرکت حسین، سیاسی نبود و قیام علیه حاکم ظالم نبود؟ مگر تظاهرات عاشورای 57 نبود که ضربه ی سختی به پیکره ی پهلَوی وارد کرد و انقلاب را یک گام به پیروزی نزدیک تَر؟ مگر در همان سفارت آمریکا که تسخیر شد، وقتی می خواستند عزا داری کُنند نگفتند: «مرگ بر کارتِر»؟ آقای آمُلی، آن موقع کجا بودی؟ لال بودی که عزا داری نباید سیاسی شود یا چون نفعت در این تظاهرات ها و به خون کشیده شدن مَردُم بود، زبانت در حلقومت گیر کرده بود؟ چه طور حالا که به زیانت است، زبان در آورده ای که نباید عزا داری را با سیاست مخلوط کرد؟ پس «دیانت ما عین سیاست ما» که صد سال – از مشروطه تا حال – است که خون تک تک مَردُم را در شیشه کرده کو؟ آقای آمُلی به خود بیا! مگر چه قدر پول و امکانات گرفتی که آیه آیه ی قرآن در نفی ظلم و ستایش ظالم و «آزادگیِ بَر تَر از دین داری»ِ حسین و «یکی یکی و دو تا دو تا قیام کُنید»ِ قرآن را فراموش کردی و علیه آن حرف زدی؟

عاشورای اِم سال، حقیقی ترین و با معنا ترین و نزدیک ترین عزا داری به راه آزادگی حسین بَر گزار می شود (که این نبرد با ظلم، همان راهی است که حسین به آن دعوت می کرد و فریاد «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی» اش در این دعوت، 14 قرن است که به گوش می رسد). همان گونه که حسین را در عاشورا زنده کردند و نامش را در تاریخ جاوید و الهام بخش تمام مبارزان راه آزادی و آزادگی، ملّت ایران هم فردا زنده خواهد شد و نامش در تاریخ ماندِ گار و جنبش سبز هم گامی بزرگ به سوی پیروزی بَر خواهد داشت.

پی نوشت: سایت جنبش راه سبز (جَرَس) اخیرن گزارشی منتشر کرده که می گوید گروهی از نزدیکان مهندس موسوی و شیخ کرّوبی آن را تدوین کرده اند. این گزارش در مورد تقلّب در انتخابات 22 خور داد است و مدارکی در آن در اثبات تقلّب آمده است (حجم گزارش بالا و حدود 370 صفحه است). این گزارش از این جا به صورت غیر مستقیم قابل دَر یافت است.

پی پی نوشت: دَر یافت آهنگ «خاکِ خونین» از علی رضا عصّار.

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 26, 2009 در 9:34 ب.ظ.

محرّم – 3؛ نوحه

دیدگاهی بگذارید »

گاهی فکر می کُنم مَردُم به واقعه ی عاشورا به چشم یک مخدّر (یا با این نوحه های جدید که پُر طرف دار هم هست و ریتمیک و بَر اساس ترانه های روز خوانده می شود، به چشم یک اکستاسی که وقتی به آن گوش می دهند نا خود آگاه به حرکت وا داشته می شوند و در این جا سینه می زنند) نگاه می کُنند و با گریه کردن یا با هیجان عزا داری کردن، به آرامش می رسند یا انرژیِ شان تخلیه می شود (در این جا هیئت نقش دیسکو و مدّاح نقش دی.جِی را بَر عهده دارد!) و اصل، نه توجّه به فلسفه و حقیقت قیام عاشورا، که گریه و شور است و آرامشی که دَر پی آن می آید. طبعن هر چه گریه بیش تر، مجلس گرم تر و با صفا تر و حال معنوی بیش تر و هر چه مجلس گرم تر، جمعیت عزا دار بیش تر و هر چه هیئت شلوغ تر، مدّاح گران تر. یک معامله ی عالی، مَردُم اجری می بَرند و سبُک می شوند و به آرامش می رسند و متولّی هیئت به ثواب اُخروی و شفاعت حسین در قیامت می اندیشد و مدّاح هم جیبش پُر پول تر می شود. در این میان، حسین چون همیشه بی کَس و غریب می مانَد و راهش کم رَه رو…

اخیرن نوحه هایی باب شده اند که لابُد برای جذب جوانانی ساخته شده که به آهنگ های ریتمیک عادت کرده اند و نوحه های قدیمی را نمی پسندند (و در واقع برای در آوردن پولِ بیش تر ساخته می شوند و بازار خوبی هم دارند). نوحه هایی دو نفره که یکی دائم و بدون انقطاع می گوید حسین و دیگری شعری را روی این ریتم می خوانَد. در واقع نام بزرگ مولا را تا این حد پایین می آورند که به ریتم آهنگِ شان تبدیل شود. آهنگ نوحه را (به دلیل ضعف دانش موسیقی و پُر طرف دار شدن نوحه) معمولن از روی آهنگ های پاپ غم ناک بَر می دارند و شعر هم اغلب در وصف چیزی غیر از اصل ما جَرا و گاه در وصف چشم و ابرو و خال و غیره است. بدیِ کار این است که سطح آگاهی مَردُم را از عاشورا که کلاس عشق و ایمان و عقیده و مَردانگی و شَرَف است به گریه های اَلَکی تنزّل می دهند. حکومت هم گر چه ادّعای اسلامی بودن دارد، کوششی در جهت ارتقای سطح نوحه ها نمی کُند (توجّه کُنید حکومت یزید هم اسلامی بود و یزید هم خود را «ولیّ امر مسلمین» می دانست!) که اگر مَردُم حقیقت عاشورا را بفهمند دستِ کم بازار مدّاحی های سخیف و نازل و آخوند های حکومتی و موعظه هایی که هیچ اثری از عمل به آن ها در موعظه گر نیست و علامت های چند صد کیلویی (که بزرگی هیئت را تعداد تیغه هایش تعیین می کُند) و تمام جهل های دیگر که در این مراسم نباید باشد و هست، تعطیل می شود.

من با ذات نوحه مخالف نیستم، با نوحه هایی مخالف اَم که اثری از صفا و حقیقت مولا حسین و عاشورا در آن ها نیست. این سه نوحه را که نامِ شان در زیر آمده و پیوندِ شان غیر مستقیم است، قدمتی بسیار دارند و امیر حسین مدرّس آن ها را به شیوه ای مدرن و بسیار خوب اجرا کرده، دریافت و گوش کُنید تا متوجّه شوید نوحه یعنی چه! (این آهنگ ها در آلبوم «ماهِ نِی» منتشر شده اند. این ها را دریافت کُنید ولی آلبوم را بخرید!)

1. همه جا کربلا ست

2. شبِ وصل

3. کتیبه

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 26, 2009 در 1:55 ق.ظ.

محرّم – 2؛ روضه و ذکر مصیبت

دیدگاهی بگذارید »

مدّت ها ست از روضه ها و ذکر مصیبت ها دلِ خوشی ندارم. احساس می کُنم شأن واقعه ی عاشورا با این سبک روضه خوانی که رایج است و عمر نسبتن طولانی ای هم دارد، پایین می آید. در واقع یکی از بزرگ ترین جنایت ها و جفا ها که در حقّ امام حسین و یارانش صورت می گیرد همین روضه ها ست. ذکر مصیبت می کُنند که علی اکبر را قطعه قطعه کردند و عمود آهنین بَر سَرش کوفتند و تیر سه شعبه به گلوی علی اصغر زدند و سَر طفل معصوم از بدن آویزان شد و چیز های دیگر که مشهور اَند و گفته می شوند. این اذکار مثلن برای این که آتش انتقام از یزید و یزیدی صفت روشن بمانَد ذکر می شوند (و جالب که در عمل تا پیش از این هیچ اقدامی علیه یزید و یزیدی صفت صورت نمی گرفت و عدّه ای یزید را با امام حسین اشتباه می گرفتند!) و همه بَر دشمنان آل حسین لعنت می فرستند. امّا جالب که در اصل این ها تنها برای در آوردن گریه ی مَردُم کار بُرد دارد و بس. یعنی به بهای در آوردن اشک مَردُم، اصل ما جَرا فراموش می شود که قیامی عاشقانه بود علیه ستم گری که به نام آرمان و عقیده و دین و عشق حسین ستم می کرد و ارزش های حسین را بد نام کرده بود، که عشق یک انسان تا کجا می بَرَدَش و چه قدر بزرگ و بی نیازش می کُند که تنها معشوق را می بیند و برای او حاضر است تمام هستی اش را فدا کُند و خود نیز در وجود معشوق فنا شود. این عظمت اگر به دست «اهل»ش روایت شود آن چنان متأثّر کُننده خواهد بود که برای در آوردن اشک مَردُم نیازی به پیاز داغ نخواهد بود و روایت اصل ما جَرا کافی ست و اشک خود به خود جاری می شود (منظور از «نا اهل» آن نا مَردی است که نمی داند خواندن از حسین مسئولیت دارد و نباید از حریم اخلاق عبور کُند و فیلم تریاک کِشیدنش با صیغه اش منتشر شود و روی هر آهنگی نوحه می خوانَد و در وصف خال و چشم و ابروی عبّاس، بزرگ عَلَم دار و بزرگ دلیر مَرد کربلا می سُراید و شأن سرودن از جوان مَردیِ او را که به خاطر فامیل بودن مادرش با عُمَرِ بنِ سَعد اَمان نامه داشت و با مَردانگی و شَرَف برادر نا تَنی اش را تنها نگذاشت و پیش از برادر زاده هایش آب نخورد و با لَبِ تشنه آب از کف ریخت و درس شَرَف به عالمیان داد با خواندن از چهره و لَب و دهانش پایین می آورَد و هم قطارانش). ستمی که ما در حقّ سیّد الشّهدا کرده ایم و می کُنیم، کم از ستم یزید و اِبنِ زیاد و اِبنِ سَعد ندارد. همان جفایی که آن ها در حقّ مولا و یارانش کردند، ما با نَقل خرافه گونه و نا درست آن واقعه ی عظیم کردیم. همان تنهایی ای که مولا در سده ی نخست اسلام و کمی پس از در گذشت پدر و پدر بزرگش (که اندیشه و آرمان آن ها هم تنها بود و هست؛ همان تنهایی ای که مولا علی را به گریستن و سخن گفتن با چاه وا می دارد بَل که غمی از غم هایش برداشته شود) با آن رو به رو بود، هنوز و پس از گذشت 14 قرن وجود دارد. واقعیت این است که اندیشه و آرمان و عشق حسین که برایش حاضر به فدا کردن همه ی هستی اش شد و راهی که حسین به آن دعوت می کُند و شرط نخستش آزادگی ست و دین او که فرا تر از آزادگی است (دینی که در آن رأی مَردُم چنان محترم است که حسین تنها به در خواست مَردُم کوفه راهی آن جا می شود و وقتی نمی خواهندش می گوید اگر نمی خواهید اصراری بَر پذیرش نیست و جلویش را می گیرند و می گویند یا بیعت با «ولیّ امر مسلمین» یا مرگ، که می گوید: «نزد من مرگ با عزّت از زندگی با ذلّت با ارزش تر است» و نامش را در تاریخ جاودانه می کُند) و حقیقت آن ما جَرا هنوز تنهاست. هنوز هم کم تر کَسی به خاطر اصل واقعه – قیام علیه ستم، یک عشق بازی شکوه مند – می گرید و متأثّر می شود. هنوز هم بازار جهل و خرافه داغ است و خُزَعبَلاتی که در ادامه می آیند بیش تر خواهان دارند (این ها که می نویسم گر چه قدیمی اَند و عُمرِ شان به دوره ی قاجار – این سیاه ترین دوران تاریخ ایران – می رسد امّا هنوز جهل آن چنان گسترده هست که این چرندیات به جای آن چه اصل است طرف دار داشته باشد): حضرت زینب پیش از به میدان رَفتن امام حسین از او می خواهد گلویش را ببوسد و می گوید مادرِ شان این را خواسته (و اصلن هیچ کَس به خطبه ی تاریخی حضرت زینب در مجلس یزید که روشن گری اش هنوز در تاریخ نمونه است توجّه نمی کُند و این که اصلن شخصیت چنین شیر زنی اجازه ی این لوس بازی ها را به او می دهد؟!)، امام حسین از لیلا (مادر علی اکبر) می خواهد به خیمه برود و در خلوت موهایش را پریشان کُند و از خدا بخواهد علی اکبر سالم باز گردد و لیلا هم نذر می کُند اگر پسرش سالم باز گردد از مدینه تا کوفه را ریحان بکارد (که این یکی از داستان لیلی و مجنون و تشابه اسم لیلی با لیلا بر داشته شده!)، امیر المؤمنین در هیئت یک شیر، شبِ عاشورا در خیمه ها ظاهر می شود (پیروان هیچ دینی شأن پیشوا و امامِ شان را تا یک حیوان پایین آورده که این ها این کار را کرده اند؟!) و خُزَعبَلاتی از این دست. حسین (که انسانیت را تا این حد معنا داد که شب هنگام چراغ را خاموش کرد تا آن ها که نمی خواهند و دلِ شان با او نیست بروند) و یارانش کجا با این قُماش اَباطیل ساز گاری دارند؟! گاهی حالم از این مقدار پَستی به هم می خورَد که عدّه ای برای کَسب در آمد حتّا حاضر اَند از سرور آزادگان خرج کُنند و برای هر چه بیش تر گرم شدن مجلس عزا (و در نتیجه پُر تر شدن جیب روضه خوان) این چرندیات را بسازند. برای تنهایی این آزاد مَرد باید گریست که شأن قیام بزرگ و عشق پاکش را تا این حد پایین می آورند که در گیر و دار نبرد که هستی اش را معامله می کُند، از هم سَرش می خواهد برای زنده ماندن فرزندش دعا کُند یا ع
وسی قاسم (حِجله ی قاسم که بعضن در دسته ها می بینیم بَر گرفته از همین روایت مجعول است که حسین می خواهد قاسم نا کام از دنیا نرود و به همین خاطر برایش در هیر و ویر جنگ که نماز را سریع می خوانند حجله بَر پا کُنند و…) را ببیند. فغان از مظلومیت حسین…

یا می آیند و برای بالا بردن شأن امام حسین و یارانش خرافه درست می کُنند و آن ها را از حدّ طبیعی فرا تر می بَرند. بعضن می شنوم که سپاه کوفه را صد ها هِزار نفره (یا گاهی میلیونی!) می دانند و مولا حسین و حضرت ابا الفضل با هر ضربه ی شمشیر چند هزار نفر را چون برگ خزان بَر زمین می ریخته اَند و روز عاشورا 72 ساعت بوده و وقتی تیر به گلوی علی اصغر می خورَد مولا مشتش را پُرِ خون می کُند و خون را به هوا می پاشد و قطره ای از این خون به زمین بَر خورد نمی کُند! این ها مُشتی نمونه ی خَروارِ جفایی است که هر سال تکرار می شود. زیاده گویی است امّا وقتی خودِ واقعه این قدر عظیم است، چه نیازی به این دروغ ها؟ چرا وقتی می توان از عظمت این قُمار عاشقانه گفت، از این مجعولات می گوییم؟

پی نوشت: این ها که نَقل کردم، همه از کتاب مجعولی به نام «روضة الشّهدا» آمده اند که تألیف دوران قاجار است و منبع روضه خوانان معمولن به جای مقتل های معتبر یا تاریخ های دقیق و بی طرف (مانند تاریخ طَبَری) این کتاب است و واژه ی «روضه خوانی» هم از نام این کتاب بَر داشته شده که در گذشته منبعی پُر طرف دار برای عزا داری محرّم بوده.

پی پی نوشت: مرتضا مطهّری بحث هایی مربوط به این نوشنه و نوشته ی بعدی (که مربوط به نوحه است) در جلد سوم «حماسه ی حسینی» دارد (نمونه ها از آن جا بَر داشته شده اند). این کتاب از این جا قابل در یافت با پیوند مستقیم و از این جا قابل مطالعه ی بَر خط است.

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 24, 2009 در 7:17 ب.ظ.

محرّم – 1؛ خاطره بازی

با 3 دیدگاه

اِم روز نخستین روز محرّم است. محرّم از کودکی برای من که در یکی از محلّه های نسبتن جنوبی تهران بزرگ شده ام و زندگی کرده ام، مترادف است با دسته. عمدن نامی از هیئت و غذای نذری نبردم. از همان کودکی زیاد از هیئت خوشم نمی آمد، زیاد هم هیئت نرَفتم. از تاریکی و بوی پا و مَردانی که لخت می شدند و بَر سَر و سینه می زدند که همه در هیئت پیدا می شد خوشم نمی آمد. غذای نذری هم آن چنان که همه در موردش رفتار می کُنند ما هیچ وقت رفتار نکردیم چون در مورد غذای نذری فکر می کُنیم باید قسمتِ مان باشد تا برایِ مان بیاورند و زورَکی نیست که برویم و با اصرار و توی سَر و کلّه ی بقیه زدن بگیریم.

دسته برای من یک چیز هیجان انگیز بود. همیشه وقتی محرّم می شد قند توی دلم آب می شد و خدا خدا می کردم و گوشم را به پنجره می چسباندم (پنجره ی خانه ی مان رو به حیاط بود و حیاطِ مان مشرف به ساختِ مان بود) تا اندک صدای طبلی بشنوم و پدر یا مادرم را مجبور کُنم مرا به تماشای دسته ببَرد (این ها مال وقتی است که خیلی کوچک تر از حالا بودم!). قدیم ها یک طبل هم برای خودم داشتم و کنار گروه طبّال ها می رفتم و طبل می زدم. به خیال خودم با آن ها هم آهنگ بودم و هم راهیِ شان می کردم. هیچ وقت نشد با دسته ای از همان ابتدا تا انتهای حرکت هم راه شوم. دسته های گوناگون را امتحان می کردم و ریتم های طبل متفاوت و نوحه های گوناگون.

از وقتی خیلی بچّه بودم، دهه ی محرّم سیاه تنم می کردم. از وقتی یادم می آید هم از این لباس هایی که در این ایّام و به ویژه عاشورا تن نو زاد ها می کُنند دل خوشی نداشته ام و به نظرم خیلی لوس می آمدند. اوایل آن قدر آتشم تند بود که توی خانه هم لباس سیاه تنم می کردم! لباس سیاه نوعی شخصیت به من می داد، حس می کردم وقتی آن را می پوشم بزرگ می شوم. تمام بزرگ های محلِّ مان هم سیاه تنِ شان می کردند. حاجی ها که همه ی محل بهِ شان احترام می گذاشتند و جلوی پایِ شان بلند می شدند همه سیاه تنِ شان بود و منِ شیفته ی این شایسته ی احترام بودنِ آن ها هم گمان می کردم اگر لباس سیاه بپوشم مانند آن ها می شوم ولی غافل از آن بودم که نسل این حاجی های با مَرام رو به انقراض است…

وقتی خیلی بچّه بودم دو چرخه ی آبی ای داشتم و از قضا خریدن و سوار شدن و یاد گرفتن سواری با این دو چرخه مصادف با محرّم شده بود. خیلی محتاط و شاید به تر باشد بگویم ترسو بودم. از افتادن از دو چرخه می ترسیدم! اوایل با کمک چرخ های کناری دو چرخه می راندم. پدرم برای این که ترسم بریزد و یاد بگیرم بدون آن ها هم می توان راند، مادامی که من سوار دو چرخه بودم خم می شد و فرمان دو چرخه را می گرفت و مرا راه می بُرد. مسافت های طولانی با این دو چرخه هم راه من می آمد و در واقع خودش راهش می بُرد. آن چه قضیه را به محرّم مربوط می کُند، عبور ما از میان دسته ها بود! من و پدرم، در حالی که من روی دو چرخه نشسته بودم و او فرمان را گرفته بود و من پا می زدم، از میان زنجیر زن ها و زیر علامت ها رد می شدیم.

نمی دانم علّت علاقه ام به محرّم از کجاست یا به تر بگویم، چرا از آمدن محرّم خوش حال می شوم ولی احتمالن بخشی به خاطر خاطره هایم باشد (من اصولن آدم خاطره بازی هستم) که همیشه محرّم یک جوری با بقیه ی روز های سال برایم متفاوت بوده و بخش دیگر به خاطر علاقه ام به مولا حسین (روحی فداه). این که این علاقه از کجا آمده و من حتّا در دوران کودکی هم چه طور آن را داشتم، برای خودم هم دلیل روشنی ندارد امّا اصولن هر علاقه ای دلیل ندارد!

هنوز هم همان حالات کودکی ام را دارم، هنوز هم دهه ی محرّم سیاه می پوشم (گر چه آن چنان غلیظ نیستم که در خانه هم سیاه تنم باشد!) و هنوز هم وقتی صدای طبل را می شنوم قلبم به تپش می افتد و هیجان زده می شوم. گر چه اخیرن وقتی برای تماشای دسته ها به خیابان می روم، بیش تر از دسته، ماشین و دختران هفت قلم آرایش کرده و پسران آرایش کرده و زیر ابرو برداشته را می بینم که وقتی از جلوی دختران رد می شوند با شدّت بیش تری زنجیر می زنند! امّا این ها هیچ کدام ذرّه ای از علاقه ی من به محرّم و مولا کم نکرده که زیاد هم کرده. محرّم برای من هنوز هم فصلی از سال است که با همه ی روز های دیگر آن فرق دارد. تلاش می کُنم در این چند نوشته، توضیح دهم که محرّمِ من چه گونه است و چرا این قدر خاطر خواهش هستم و اصولن چه گونه این دهه را برگزار می کُنم. علاوه بر ویژه بودن محرّم برای من، اِم سال به شدّت منتظر تاسوعا و عاشورا هستم که ایمان بیاورم می توان با دینِ سبزِ حسین (روحی فداه) که مبنایش آزادگی است جلوی دین سیاه معاویه ایستاد که مبنایش تحجّر و نیرنگ و پلیدی و تجاوز و کُشتار و سَر کوب است.

پی نوشت: تا عاشورا فقط به محرّم می پردازم. البته اگر رخ داد ویژه ای روی داد استثنائن آن را هم دنبال خواهم کرد.

پی پی نوشت: مجلّه ی «ایران دُخت» که تا پیش از این یک مجلّه ی زندگی و خانوادگی بود، از این شماره به چیزی شبیه «شهر وندِ اِم روز» که روز گاری منتشر می شد و یک نمونه ی عالی از نبوغ محمّد قوچانی بود، تبدیل شده است. محمّد پس از زندان، رسمن نامش را به عنوان سَر دبیر این هفته نامه نوشته و یک شهر وند اِم روز با عنوانی دیگر دَر آورده. آرزوی پیروزی برای خود و گروهش دارم و به همه توصیه می کُنم حتمن ایران دُخت را از این به بعد بخرند.

نوشته شده توسط بامداد راد

دسامبر 19, 2009 در 2:37 ب.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.