نوشتههای برچسب خورده با ‘نوری زاد’
«ترین» های 1388
من اصولن آدم خاطره بازی هستم، این را قبلن هم گفته بودم. یکی از بار هایی که داشتم خاطراتم را مرور می کردم به موارد مختلفی بَر خوردم که در یک سال گذشته از دید من پَس وَند «ترین» برای توصیفِ شان به کار رَفته است. دیدم بد نیست هر کدامِ مان تمام چیز هایی که در این یک سال از سَر گذرانده ایم مرور کُنیم و «ترین» هایش را جدا کُنیم و ضمنن به بقیه هم معرّفی اش کُنیم. این «ترین» ها می توانند در مورد هر چیزی و به هر گونه ای که می خواهید باشد.
اگر کَس دیگری هم دوست دارد در این بازی شرکت کُنَد، به من هم خبر دهد انتخاب هایش را بخوانم.
به یاد کاکا توفیق، شَست طلایی تقدیم می شود به؛
-
میر حسین موسوی برای تمام کار ها و بیانیه ها و موضع گیری ها و «ایستاده گی» هایش، به عنوان با اخلاق ترین سیاست مدار سال
-
مهدی کرّوبی برای مصاحبه اش با دروغ گزاری فارس، به عنوان سوتی ترین و در عین حال با حال ترین سیاست مدار سال
-
شاهین نجفی برای تمام فعّالیت هایی که برای جنبش سبز در سال 88 انجام داد و به ویژه برای آلبوم Illusion، به عنوان به ترین رَپر سال؛ با تقدیر ویژه از «زد بازی» برای آهنگ درخشان «کوچه»
-
حسین شریعت مداری برای تمام کار هایی که در سال 88 انجام داد – از مناظره ی تله ویزیونی اش با کواکبیان تا ستون گفت و شنود کیهان (با آن جُک های مسخره و بی معنی و خنک انتهایش) و سَر مقاله هایش که تمامن در حال کشف رابطه های پنهانی این و آن با آمریکا و اسرائیل است (به یاد بیاورید کشف رابطه ی پنهانی سایت بالا ترین با منوشه امیر را!) و «کیهان و خواننده گان»ش با آن پیام های واقعن خنده دار و سرطانش که بعید نیست تا پایان اِم سال از میان بَرداردَش (شخصن امید وار اَم تا بَرگزاری محکمه اش در پیش گاه عدل ملّت ایران زنده بمانَد) -، به عنوان بی وجدان ترین موجود سال
-
سیّد علی خامنه ای برای تمام سَر کوب ها و تحقیر ها و باز داشت ها و جنایت ها و تجاوز ها و کُشتار ها، به عنوان بی ناموس ترین موجود سال
-
محمود احمدی نژاد برای تمام موضع گیری ها و حرف زدن هایش که در نهایت به زیانش تمام می شود، به عنوان ا.ن ترین سیاست پیشه ی سال
-
احمد عَلَم الهُدا برای سخن رانی اش در تجمّع 9 دِی، به عنوان گوساله ترین و بزغاله ترین روحانی سال (با پوزش از حیوانات گرامی)
-
ابراهیم حاتمی کیا برای فیلم به رنگ ارغوان، به عنوان به ترین فیلم سال؛ با تقدیر ویژه از اصغر فرهادی برای درباره ی اِلی، مسعود کیمیایی برای محاکمه در خیابان، بهرام بیضایی برای وقتی همه خواب ایم بهمن قبادی برای کَسی از گربه های ایرانی خبر ندارد و مازیار میری برای کتابِ قانون
-
رضا پور حسین – مجری مناظره های انتخابات -، به عنوان شیر برنج ترین مجری سال (ایشان دارای تحصیلات دکترای روان شناسی و مدیر شبکه ی چاهار سیمای جمهوری اسلامی و مدیر هم آیش چهره های مانده گار هم هستند!). برای توصیف ایشان بین واژه های «مجری» و «کرونومتر» تَر دید داشتم!
-
انتخابات 22 خُرداد برای جرقّه ی ابتدایی فَوَران خشم ملّت از ستم ها و نا کار آمدی های جمهوری اسلامی و رخ دادی که زنده گی همه را یک شخم اساسی زد، به عنوان به ترین و در عین حال بد ترین رخ داد سال
-
حسین علی منتظری برای پرواز بد موقعش به سمت بهشت، به عنوان وقت نشناس ترین انسان سال
-
اکبر هاشمی رفسنجانی برای تمام موضع گیری ها و سخن رانی هایش، به عنوان آب زیر کاه ترین و سیّاس ترین سیاست مدار سال
-
تمام شهدای جنبش سبز ملّت ایران برای جان بازی عظیمِ شان، به عنوان عزیز ترین انسان های سال
-
تمام اُسَرای جنبش سبز ملّت ایران – چه آن ها که مَردانه ایستادند و چه آن ها که در بی داد گاه ها حاضر شدند و نمایش حکومت را اجرا کردند؛ با تقدیر ویژه از مصطفا تاج زاده که حضورش را منوط به حضور احمد جنّتی و رسیده گی به شکایتش از او کرد ( که اخیرن آزاد شد و من آزادی اش را به هم سَرش تبریک می گویم)، به زاد نبوی که ایستاده گی اش در زندان همه را حیرت زده کرد و اوضاعش در زمان مرخصی و فیلمی که از یکی از جلسات ملاقات با او در دوران آزادی اش درآمد حال من یکی را به شدّت جا آورد، احمد زید آبادی که با انتقالش به رجایی شهر و شاخ شدن برای حکومتِ جور به تمام ما درس آزاده گی داد، مجید توکّلی که برای 16 آذر از شهرستان کوبید و به تهران آمد و حکومت را با حجابش بی آبِ رو تَر از پیش کرد و محمّد علی ابطحی که سوزاندنش ولی خیلی خاطرش را می خواهم (حتّا حالا که «وب نوشت»ش بی رَمَق شده و در فرند فید «به یاد قدیما» عکسی که با موبایل گرفته می گذارد و با دوستانش نِگَر بازی می کُنَد) – برای مصاحبت با انسانی (؟) به نام «باز جو»، به عنوان در رنج ترین انسان های سال
-
محسن مخمل باف و محسن ساز گارا برای تمام توهّم ها (تقدیر ویژه از داستان اسرار زنده گی خامنه ای، اثر محسن مخمل باف!)، به قول ساز گارا «آکسیون» ها – واژه ای که تا پیش از این کَسی نمی دانست چی ست! -، رَه بَری ها، نامه ها، بیانیه ها، اسناد و سخنان که آرزو ها و اهداف خودِ شان را به گونه ای طرح می کردند که انگار تمام مَردُم در حال انجام دادن آن ها هستند، به عنوان «بابا دست از سَر ما بردارید!» ترین های سال
-
ارتش سایبری ایران برای این که هم زمان که در فضای مجازی راه زنی می کُنَد و هر سایتی را که دستش می رسد هک می کُنَد، حتّا یک وب سایت درست و درمان هم ندارد (وب سایت)، به عنوان بی سَر و تَه ترین گروه سال
-
بی بی سی فارسی برای پخش شبانه اش در ایّام مناظره ها و شب رأی گیری، تعقیب و خبر رسانی بی طرفانه و به شدّت با کیفیت از رخ داد های ایران، به عنوان به ترین شبکه ی خبری سال – با یادی از صدای آمریکا که هر چه قدر کوشید نتوانست به گَردِ پای بی بی سی برسد! -
-
خانواده ی آقای کمالی برای تمام نوشته هایش – بدون حذف حتّا یک «واو»! – به عنوان مفرّح ترین وبلاگ سال؛ با تقدیر ویژه از کَسانی که پای نوشته هایش نِگَر می دهند و قربان صدقه ی هوش آقای کمالی – که با درایت مثال زدنی اش نقشه های دولت های استعمار گر را بَر مَلا می کُنَد و جوانان را آگاه می سازد! – می روند.
- «آق بهمن» برای تمام کوششی که در جهت خبر رسانی دقیق و سریع و منصفانه انجام می دهد و وبلاگ شخصی اش را به یک وب نوشت خبری – که انصافن برخی اوقات (به ویژه پیش از دست گیری اعضای خانواده اش) حتّا از وب سایت های خبری جلو می زد و یکی از منابع خیری من در این مدّت بوده – تبدیل کرده، به عنوان به ترین وبلاگ سال – با تقدیر ویژه از بخش «موسیقی سبز»ش -
- فیلم بردار فیلم حمله به کوی دانش گاه برای انتشار این سند مهم و کوششی که برای جلو گیری از شناسایی انجام داد، به عنوان به ترین فیلم خبری سال
- Osmosis، نویسنده ی وبلاگ «سیسموزا» برای نوشته ی «Momentum (در ستایش ریدن)»، به عنوان به ترین نوشته ی بُلَند وبلاگی
- MrBahrami، نویسنده ی وبلاگ «کوته نوشت» برای نوشته ی «داستان کوتاه: قول»، به عنوان به ترین نوشته ی میانه ی وبلاگی (منظور از میانه، حجم نوشته است)
- اسپایدر َمرد، نویسنده ی وبلاگ اسپایدرمَرد برای نوشته ی «شب فرا رسیده است…»، به عنوان به ترین نوشته کوتاه (مینی مال) وبلاگی؛ با تقدیر از MrBahrami، نویسنده ی وبلاگ «کوته نوشت» برای نوشته ی «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ»
- مشترکن میخائیل بولگاکُف برای مرشد و مارگریتا، کِن کِسِی برای پرواز بَر فراز آشیانه ی فاخته، کِرت وِنه گات جونیور برای گه واره ی گربه، دی بی سی پیِر برای تابستان گند ورنون، پُل آستِر برای مون پالِس، کورمک مَک کارتی برای جادّه و جایی برای پیر مَرد ها نیست؛ به عنوان به ترین رمان های خارجی
- رضا امیر خانی برای بیوتن و من ِ او، به عنوان به ترین رمان ایرانی؛ با تقدیر از فرهاد جعفری برای کافه پیانو
- بهرام بیضایی برای نمایش نامه های اتّفاق خودش نمی افتد!، ندبه، طومار شیخ شرزین، به عنوان به ترین نمایش نامه های سال
- جروم دیوید سَلینجر برای مرگش – که عالَم و آدم به مناسبت مردنش از کتاب هایش نَقل قول کردند و هولدن کالفیدش یکی از به ترین شخصیت هایی ست که من می شناسم – به عنوان مشهور ترین مرگ سال؛ خدایش بیامرزد که با این همه دوری از همه این چنین شناخته شده بود!
- دختری که در این عکس هست برای شجاعت الهام بخشش، به عنوان زیبا ترین عکس سال
- احمد غلامی سَر دبیر ضمیمه ی روزانه ی «اعتماد» برای تمام داستان های کوتاهی که در ستون «آدم ها» می نوشت، به عنوان به ترین داستان کوتاه نویس؛ با تقدیر ویژه از او به خاطر داستان «فرشته»
- سازنده گان بازی Call Of Duty: Modern Warfare 2 به عنوان به ترین بازی کامپیوتری سال
- سَر دبیر و کار کنان وب سایت خبری، تحلیلی «کلمه» به عنوان به ترین وب سایت خبری سال؛ با تقدیر و یادی از «موج سبز آزادی»
- محمّد قوچانی برای سَر دبیری نشریات شهر وند اِم روز، ایران دخت، مِهر نامه و روز نامه ی اعتماد ملّی؛ به عنوان به ترین روز نامه نگار سال
- مانا نِیستانی برای این کارتون، به عنوان به ترین کارتونیست سال
- مهدی سَحَر خیز برای این کار گرافیکی، به عنوان به ترین گرافیست سال؛ با تقدیر ویژه از Green Friend برای تمام کار های گرافیکی اش که در Facebook منتشر می کُنَد و چه به تَر است که در یک وبلاگ هم آن ها را قرار دهد.
- سازنده گان انیمیشن 9 به عنوان به ترین انیمیشن سال؛ با تقدیر ویژه از سازنده گان UP برای 10 دقیقه ی نخستش و Mary&Max برای نو بودنش
- جنبش سبز علوی برای تقلید بسیار خنده دار و باسمه ای اش از جنبش سبز ملّت ایران، به عنوان مضحک ترین رفتار حکومت در سال ِ گذشته؛ با یادی از حماسه ی پُر شکوه (!) ساندیس خوران در روز نُهُم دی
- مَردُم تهران برای تظاهرات سکوت روز 25 خُرداد – تظاهراتی که با بزرگ ترین تظاهرات انقلاب 57 در آستانه ی سقوط رژیم پهلَوی قابل قیاس بود و تظاهرات عاشورای 57 در برابرش سَر ِ تعظیم فرود آورد – که با سکوتِ شان پاسخ محکمی به خامنه ای و تأیید باسمه ای اش بَر کودتای 22 خُرداد دادند و محکم ترین تو دهنی را در کُلّ دوران زنده گی اش به او زدند، به عنوان به ترین تظاهرات سال (که شخصن دلم برای چنین ابراز وجود پُر قدرتی تنگ شده)
- کَمپِین «ما همه مجید توکّلی هستیم» برای کم کردن روی حکومت و بی آبِ رو تَر کردنش که گمان می بُرد با پوشاندن لباس زنانه بَر تَن آقا مجید می تواند از عظمتش بکاهد، به عنوان هوش مندانه ترین حرکت سال که در عین حال از «گم کردن سوراخ دعا» هم بی بهره نبود.
- «تو» برای تمام عشق ورزی ها، تحمّل کردن ها، گفت و گو ها، بیرون رَفتن ها، با هم بودن ها، اِس اِم اِس بازی ها، قول دادن ها، مغرور بودن ها، کم حرف بودن ها و اصلاح شدن هایت، به عنوان عاشق ترین معشوق
و تَن دیس ویژه ی حُرّ اهدا می شود به محمّد نوری زاد که از خطاب قرار دادن خامنه ای با لفظ مولا به نامه های شجاعانه اش به او رسید و آزاده به زندان رَفت؛ با توجّه به غربتش که چون به اصلاح طلبان وابسته نبود – و در واقع پیش از این آن ها را می کوبید – حمایت چندانی از سوی احزاب اصلاح طلب از او صورت نگرفت.
نوشته ی دختر محمّد نوری زاد به پدر ِ در بندش
(برای محمّد نوری زاد و خانواده اش احترام ویژه ای قائل اَم. آزاده گی او به همه ی ما درس بزرگی داد که در شرایطی که ترس بَر جامعه سایه انداخته، شجاعانه بایستیم و از حق دفاع کُنیم؛ همان گونه که او مردانه ایستاد و با ستم و جهل مبارزه کرد. او به راستی، حُرّ زمانه ی ما ست.
این نوشته بسیار زیبا ست، باید خواندش.)
قصه، قصه ی کودک دو ماهه ای است که قدر چندسالگی اش داناست؛ که قدر تک تک دقایقِ این دوماهگی، درد کشید و رشد کرد و پخته شد. قصه ی روزهای پر از درس و نکته و تلقین و تکرار. قصه ی آزمونی که شد محکِ صبر و توکل و ایمانمان، شد ایستگاهی برای توقف و بازنگریِ هرآنچه تابه حال داشتیم و قدرش را ندانستیم، هر خطایی که کردیم و آگاه نشدیم و همه ی فرصتی که ولو بی خواست و اراده، از دست دادیم.
قصه، قصه ی نبودن تو نیست. که هستی. مثل تمام سال هایی که دور از ما و منیت، دور از تصور خیل ِ صاحب منصبان امروزی، محروم ترین مناطقِ این مرز و بوم را به جای همه ی آن پُست های دست یافتنیِ آن روزها، سخت منتظر و محتاج یافتی برای خدمت. برای زحمت. برای نثار ِ بی منتِ خلوصی که بعد از گذشت بیست و چندسال، هنوز از یاد مردمانِ مظلوم ِ میناب و بشاگرد و زابل نرفته است.
قصه، قصه ی نبودن تو نیست. که هستی. مثل تمام روزهایی که سزاوارترین صحنه را برای جهاد، شهرها و روستاهای جنوبیِ کشور دانستی. و مردمانِ بی پناه و محرومی که تا آن روز، مدرسه نداشتند. بیمارستان نداشتند. سدّ و پل و جاده نداشتند. و تا آن روز، هنوز، دست های خالص و بی ریای مردی را ندیده بودند که بی مزد و چشم داشت در خاک غلتیده باشد…
قصه، قصه ی بودن توست. در روایت فتحی که بر زبان ِ تو رفت. در صدای محزون و ماندگاری که از پشت خاکریزها، از دلیرمردانِ تکرارنشدنی ِ آن روزگار می گفت. از امام و انقلاب و جنگ می گفت و از هرآنچه که امروز اگر مقلوب نشده باشد، از یادها رفته است.
قصه، قصه ی بودن توست، پررنگ؛ مثل ردّپای قلم ِ آزاده ات که هیچ گاه رنگ نباخت. مثل سلاست و صراحت و بی باکیِ اندیشه ای که جز از سر دلسوزی، بر قامتِ کلمات جاری نشد. مثل هوشیاری و ذکاوتِ امروز تو، که درست مانند آن سالها، ارجح ترین صحنه را برای جهاد، محروم ترینِ آنها دانست؛ چه، امروز، بشاگرد محروم ترین نیست. زابل محروم ترین نیست. میناب و خاش و هرمز محروم ترین نیستند؛ که محروم ترین نقاطِ امروز، ذهن های منجمد و افکار بسته ایست که از هرچه بالندگی و رشد و پویایی است، خالی مانده. محروم ترین نقاط امروز، بستری است که به جهل و تزویر و ظلم، آلوده شده و از تحمل ِ کوچکترین نقد و واکاویِ خیرخواهانه، بی بهره است. و چه تلخ و تاسف بار، که فهم و وسعت نظر و دلسوزیِ تو را این چنین پاسخ گفتند…
قصه، قصه ی توست در این دوماهی که گذشت. در انتظار و صبر و دعای ما؛ برای آزادی ات. برای ایستادگی ات. و برای هرچه مستحکم تر شدنِ پایه های ایمان و صبر و توکلت.
این قصه، قصه ی توست باباجان. از نو بخوان.
شمشیر علیه اندیشه؛ نامه ی هم سَر ِ محمّد نوری زاد
(من: پیش از این در مورد محمّد نوری زاد و دست گیری و اقدامات خانواده اش پس از این امر نوشته اَم. برای دست رسی به این نوشته ها می توانید به نوشته های ذیل بَرچسب «نوری زاد» مراجعه کُنید.)
باسمه تعالی
مَردُم شریف و آگاه ایران
بیش از یک ماه از بازداشت هم سَرم، محمّد نوری زاد، می گذرد؛ بی آن که هیچ گونه اطّلاعی از وضعیت ایشان داشته باشیم. در ملاقاتی که در تاریخ 88/10/23 با داد ستان کلّ کشور صورت گرفت، ایشان جُرم هم سَرم را «بسیار بسیار سنگین» اعلام کردند و نهایتن درمقابل درخواست تماس، ملاقات و پی گیری پرونده فرمودند: «تا زمانی که افکار ایشان مهار نشود، به هیچ یک از این خواسته ها پاسخ داده نخواهد شد».
البته با در نظر گرفتن آن چه که در چند ماه اخیر بَر مَردُم بی گناه و آگاه کشور ِ مان گذشت و انبوه جمعیتی که هنوز بعد از گذشت هفت ماه، رو به روی ساختِ مان داد گاه انقلاب اسلامی، با نگاهی نگران و مستأصل، چشم انتظار عزیزانِ شان هستند و از همه درد ناک تَر سکوتی ست که بَر فضا حاکم است و یا در قالب وارونه انگاری وقایع خود را نشان می دهد، مشاهده ی چنین بَرخوردی نیز چندان دور از انتظار نبود.
اگر «مهار افکار افراد» در قوانین اسلامی، مدنی و یا انسانی ما، حقیقتن از جای گاه قابل اعتنایی بَرخوردار است، و اگر اِم روز به جایی رسیده ایم که باید شمشیر ها را علیه «اندیشه»ی افراد بالا ببَریم، باکی نیست. چه؛ او خودش سال ها پیش در مناجات روز بیست و چهارم ماه مبارک رمضان* خطاب به ابوذر می نویسد: «…هان ای ابوذر خوب، تو مگر چه گفتی و چه کردی که تو را به این ورطه ی بلا تبعید کرده اَند؟ تو نه از اشراف بودی، نه سپاه داشتی و نه زور؛ تو اساسن جز زبانت که سرخ و صریح بود و از ایمانت گرما می گرفت، هیچ نداشتی. تو ای ابوذر خوب، نه وام دار کَسی بودی و نه انتظار داشتی مَردُمان به خاطر سال ها مجاهدت و یاوری پیام بَر خدا، مطیع و دست به سینه ی تو باشند. نه بابت سال ها خونِ دل خوردن و شمشیر زدن و پاک بودن و گرسنه گی کشیدن از کَسی طلب کار بودی و نه ایمانت را از سَر راه آورده بودی که اجازه بدهی نو کیسه ها و ازراه رسیده ها و سراسیمه گان، هر کَس که می خواهند باشند، به اسم این که حالا منصبی یافته اَند و موقعیتی به دست آورده اَند، پوست از تن دین خدا بکَنند و هیچ از او به جا نگذارند…».
و عجیب که اِم روز، خود، گویی مصداق ابوذر زمان شده است. و چه حقیقت درد ناکی که جزای بَر زبان آوردن کلمه ی حق، آن هم در محترمانه ترین و دل سوزانه ترین وجه ممکن، این چنین تلخ و غیر منصفانه است.
باری؛ در پایان این نامه، باز از کلمات هم سَرم کمک می گیرم که در جایی دیگر از مناجات هایش، خدا را این طور می خوانَد: «خدایا، به سیاسیون و سیاست مداران ما، سینه ای فراخ برای شنیدن و تحمّل سخن مخالفان خود عنایت فرما. یعنی همان خصلتی که قرن های قرن، پیام بَران و امامان ما، جانانه، و نه در شعار، به انجام آن همّت می کرده اند. خدایا سیاسیون ما را آن چنان هوش مندی عنایت فرما که نگاهِ شان در کوچه پس کوچه های هم طریقان و حاجت های صنفیِ شان متوقّف و محدود نشود. و آن چنان صداقتی نصیبِ شان کُن که اگر خطا کرده اَند و می کُنند و یا در انجام کاری توانایی ندارند، مَرد و مردانه از مَردُم پوزش بخواهند و مسئولیت خطا های خود را بپذیرند…».
آمین! یا ربّ العالَمین.
فاطمه ملکی
اوّل بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
*: «یک، دو، سه: روزه» – محمد نوری زاد – مؤسّسه ی فرهنگی هنری پویا نقش – تهران 1386
رنج نامه ی خانواده ی محمّد نوری زاد و گزارش تفتیش خانه و دفتر او
در مورد محمّد نوری زاد پیش از این اندکی نوشته ام. محمّد نوری زاد روز نامه نگار پیشین کیهان و مستند ساز بود که پس از کودتای 22 خُرداد سبز شد و نامه هایی به خامنه ای نوشت و در نهایت هم به خاطر نگارش نامه به صادق لاریجانی که در آن به لاریجانی تاخته بود که چرا او که قاضی القضات است بدون سند و دلیل به انسان ها (رَه بَران جنبش سبز) اتّهام وارد می کُند به زندان رَفت. دست گیری اش با رحلت آیت الله منتظری هم زمان شد و در نتیجه زیاد سَر و صدا نکَرد. آن اوایل بحثش مطرح شد که او به خاطر عدم توانایی برای تأمین وثیقه راهی زندان شده امّا هم سَرش می گوید که اصلن حرفی از وثیقه به میان نیامده و حکومت کار شکنی کرده. حالا و پس از 15 روز که به زندان رَفته، باز جویی ها آغاز شده و خانه و دفترش را گشته اند و کِیس کامپیوترش را با خود برده اَند. ادامه ی گزارش حمله به خانه و دفتر محمّد نوری زاد را به نَقل از جَرَس بخوانید:
هم سَر نوری زاد در گفت وگو با جرس گفت: روز سه شنبه برای پی گیری پرونده به داد گاه انقلاب رَفته بودم که حدود ساعت 13 اعلام کردند پرونده در داد گاه انقلاب هم نیست. وی افزود: در حال رَفتن به سمت منزل بودم که پسرم تماس گرفت و عنوان کرد که آمده اند خانه را بگردند. با سرعت به خانه رفتم و دیدم که دو مأمور خانه را به هم ریخته اند و همه ی وسایل را گشته اند. گرچه از آن جایی که تا به حال تمام تلاش ما را برای اجرای وثیقه بی نتیجه گذاشته اند و در تمام این روزها شاهد روندی نمایشی بوده ایم، مشاهده ی چنین بَرخوردی دور از ذهن نبود. به گفته ی خانواده ی نوری زاد، مأموران اطّلاعات کِیس کامپیوتر و دفتر چه ی یاد داشت هم سَر وی را با خود بردند. این در حالی بود که دقایقی بعد سه مأمور دیگر نیز وارد خانه شدند و مشخّص شد که آن ها در دفتر نوریِ زاد در نزدیکی خانه حضور داشته و دو کِیس کامپیوتر، به همراه دست نوشته ای از او را ضبط کرده اند. مأموران امنیتی از بدو ورود تا زمان خروج، از خانه ی نوری زاد فیلم برداری کرده اند. هم سَر نوری زاد عنوان کرد: مأموران گفتند اگر چیزی ندارید نترسید که من هم گفتم از شما نمی ترسم و فقط از خدا می ترسم. خانواده ی این زندانی سیاسی گفتند: مأموران اطّلاعاتی از ما خواستند که پرونده را پی گیری نکنیم و خواستند که برای ضبط اموال برگه ای را امضا کنیم که ما از این کار خود داری کردیم. هنگام حمله ی ناگهانی نیرو های امنیتی به خانه ی نوری زاد، دختر و پسر جوان وی در خانه بوده اند. تمام این شرایط در حالی است که محمّد نوری زاد پانزده روز قبل با قرار وثیقه راهی زندان شد و خانواده ی این زندانی سیاسی هیچ اطّلاعی از وضعیت وی ندارند و تا امروز هیچ تماس تلفنی و حضوری نیز با وی نداشته اند.
خانواده ی او هم در واکنش به ستم های حکومت رنج نامه ای سَر گشاده منتشر کرده اَند:
«اوَلم یسیروا فی الأرض فینظروا کیفَ کانَ عاقبة الذینَ من قبلهم و کانوا اشدّ منهم قوّهً و ما کان اللهُ لِیُعجِزَه من شئٍ فی السمواتِ و لا فی الارضِ انّه کانَ علیماً قدیراً» – سوره ی فاطر/ 44
ما روز هاست که منتظر معجزه نشَسته ایم. تنها دست روی دست گذاشته ایم و گوش سپرده ایم به ناله های ازلی این زمین. به سَرنوشت غریبی که از پدرانِ مان به ارث برده ایم و برای فرزندانِ مان به ارث خواهیم گذاشت، بی آن که در این میان، ردّی از آن رسالت دینی و مدنی که روزی بر شانه هایِ مان سنگینی می کرد، بر پیکر سی ساله ی این انقلاب، نمایان باشد.
ما پدران و مادران این افلیج ناهم گون ایم. ما – اگرچه به زعم خود – هر روز دست برده ایم به نوازش این فرزند، در عالم واقع، آیا این جای انگشت های ما نیست که در گودی چشم هایش فرو رفته است؟ این جای لگد ها و سیلی های ما نیست که جای جای این جسم متلاشی را کبود کرده است؟ این شمایل آبله گون چه می ماند به آن جوان برومند آرمانی که زمانی قرار بود اسوه ی بی بدیل زمان باشد؟ آیا بعد از سی سال وقت آن نرسیده که در آینه قامت ناموزون فرزندِ مان را بَرانداز کنیم؟ چرا هنوز جرأت این را نیافته ایم که تأثیر دروغ و جهل و بد کارگیِ مان را در عفونت های سی ساله ی این پیکر انکار نکنیم؟
اگر تا دی روز این فرزند در خفا دست به گریبان ما می برد، اِم روز بی محابا و آشکارا سر به انتقام بلند کرده است. به راستی ما در پیش گاه خدا و وجدان های همیشه بیدار و زنده چه چیزی برای عرضه خواهیم داشت؟ در قبال نگاه متحیّر و مبهوت شهدای تاریخیِ مان چه گونه سَرِ مان را بُلَند خواهیم کرد؟ و برای آینده ی معصومی که ناراستی ها و کج رفتاری های اِم روز و دی روز ما را به ارث خواهد برد، چه پاسخی خواهیم داشت؟
ای کاش می دانستیم با بسته نگاه داشتن چشمانِ مان رو به حقیقت معترض، خسته و داغ دار این مَردُم، به لحظه ی مرگ و فراموشی ابدی این سَرزمین نزدیک تر می شویم. ای کاش می دانستیم با توسّل به استدلال و توجیه فرضی این همه ظلم، جهل ناگزیرِ مان را ریشه دار تَر و جبران ناپذیر تَر خواهیم کَرد. و اِم روز زمانی است که اگر در آینده ای نزدیک، نقطه ی بازگشتی برای این منحنی رو به زوال متصوّر نشویم، همین سهم ناچیز ما از تاریخ، به زمانی نامشخّص، مکانی نامعلوم و مردمانی ناشناس بدل خواهد شد.
خانواده ی محمّد نوری زاد – دی ماه


